بایگانی ماهیانه: Mordad ۱۳۹۵

جهان‌بینی

پدر یکی از دوستان قدیمی، کارمند سابق اداره برق بود و هر بار می‌خواست نشانی جایی را بدهد، می‌گفت: به تیر چراغ برق هفتم که رسیدی، بپیچ به راست؛ یا دو تا چهارراه پایین‌تر می‌رسی به یه دکل فشار قوی، روبه‌روی دکل؛ یا گاهی تخصصی‌تر که آخر این کوچه، سر پیچ، یه ترانس چند به چند هست، سیم پایینی رو بگیری بری، می‌رسی به نونوایی.

پدر دوست قدیمی، شهر را مجموعه‌ای از تیرهای چراغ برق می‌دید و کابل‌ها و دکل‌های فشار قوی و ترانس‌هایی که زیر آن‌ها خانه‌هایی و مغازه‌هایی و خیابان‌هایی ساخته شده بود. و احتمالا مهم‌ترین نقطه شهر برای او، پست فشار قوی یا شاید نیروگاهی بود در سه کیلومتری جاده شرق یا جنوب.

و دوستان طلبه‌ام، نه فقط شهر را که جهان را مجموعه‌ای از مردم دیندار یا بی‌دین می‌بینند و تاریخ را مجموعه‌ای از وقایع ریز و درشت که بر محور موافقت یا مخالفت با دین رخ داده است. و نقطه‌های روشن تاریخ، جاهایی است که مردم جهان به سمت خداپرستی و دین حرکت کرده‌اند و نقطه افول، رویگردانی مردم از دین و خدا و پیغمبر است.

و دوستی که مدیریت می‌خواند، جهان را همیشه بازیچه مدیران و برنامه‌ریزانی می‌دید که برای همه چیز حتی اعتقاد و دین مردم برنامه دارند و به خوبی می‌دانند چطور با هدایت افکار و اعتقاد مردم به هر چیزی (حتی دین)، آن‌ها را به سمتی که می‌خواهند ببرند و نتیجه‌ای را که می‌خواهند از جهان و مردمش کسب کنند.

و دوست دیگری که سودای سیاست و رهبری جامعه را داشت، جهان را زمین بازی سیاستمداران می‌دید و معتقد بود مدیران، کارگرانی مزدورند که زیر دست سیاست‌مداران کار می‌کنند و کلا دین و مدیریت و پول و رسانه، همگی ابزارهای سیاست‌مداران در بازی تاج و تخت است.

و دوست هنرمند و اهل تفکری دارم که یک بار در مترو، روبه‌روی هم ایستاده بودیم و تماشای مردم تنهایی که هر کدام به نحوی خود را به گوشی خود مشغول کرده بودند، به تفلسف انداخته بودمان و گفت: «این‌ها همه نتیجه تفلسف فیلسوف‌هاست. فیلسوف‌ها معنایی برای جهان پیدا می‌کنند و این معنا خود را میان کتاب‌ها و اقتصاد و سیاست و رسانه‌ها منتشر می‌کند و مردم تحت تأثیر آن نگاه فلسفی، تنها می‌شوند و یا دل به جامعه می‌سپارند و این‌ همه آدم تنها، نتیجه تفکر فیلسوفانی‌اند که از یکی دو قرن پیش، بشر را به سمت تنهایی هر چه بیشتر، هل داده‌اند».

و عده‌ای هم معتقدند پول قلب تپنده دنیاست و هر جا پول هست، همه چیز بر محور آن تعریف می‌شود؛ چه دین باشد، چه فلسفه، چه سیاست. سیاست و دین و فلسفه، همگی به آن سمت می‌روند که پول بخواهد. پول است که برش دارد. پول است که ضمانت اجرایی دارد. پولش است که از همه این‌ها واقعی‌تر است و حرفش به کرسی می‌نشیند و در نگاهی بزرگ‌تر معتقدند دنیا بر محور خواست و میل عده معدودی می‌گردد که سرمایه‌دارترین مردم دنیا هستند و هر چه را بخواهند می‌سازند و میل مردم را به هر سمت و سویی که بخواهند، تربیت می‌کنند و حتی دین را ساخته‌اند که بی‌پول‌ها و درمانده‌ها، علیه سرمایه‌دار و توانگران، قیام نکنند.

و پای حرف دل و صدای تجربه هر کدام از این‌ها که بنشینی، قانع‌کننده و باورپذیرند و آن قدر حرف شنیدنی برای گفتن دارند که ناخودآگاه، دل می‌سپری به جهان‌بینی آن‌ها. و هر کدام از این‌ها، سیاستمداران، سرمایه‌داران، رهبران دینی، فیلسوفان، زیست‌شناسان، زمین‌شناسان، نظامی‌ها و امنیتی‌ها، خلافکاران، هنرمندان، فضانوردان و… تکلیفشان با خودشان روشن است و جهان را از نگاه خودشان می‌بینند و برایشان منطقی و قابل درک است. بیچاره آنکه مدام عینک عوض می‌کند و هر بار می‌خواهد از زاویه یکی دیگر به جهان نگاه کند؛ کسی که تا ابد تماشاگر خواهد بود و دست از دست برنخواهد داشت.

به کسی مربوط نیست

ترم‌های اول که البته برای تمام‌شدنشان عجله داشتیم، تمرکز بر ساختار کلاسیک بود. داستان باید پس از شروع در موقعیت هموار و پایدار، به تنش اولیه می‌رسید و این تنش، موقعیت اولیه را به هم می‌ریخت و درگیری پیش می‌آمد و درگیری تا اوج پیش می‌رفت و در نقطه اوج، تنش به پایان می‌رسید و موقعیت اولیه دچار تحولی بنیادین می‌شد و پس از تحول به پایداری و ثبات مجدد می‌رسید و داستان آرام آرام فرود می‌آمد و تمام. و تأکید می‌شد که داستان باید «تعلیق» داشته باشد. یعنی مخاطبش را میان زمین و هوا نگه دارد تا داستان را زمین نگذارد و آن را تا آخر دنبال کند.

بعدها این تعلیق را موقع خواندن خیلی کتاب‌ها تجربه کردم؛ که وقتی کتاب را دست می‌گرفتم، از نان و خواب می‌افتادم تا بفهمم سرانجام داستان به کجا ختم می‌شود. سلسله به هم پیوسته وقایع پشت هم می‌آمدند و هر حادثه باعث حادثه‌ای دیگر می‌شد و از خودم می‌پرسیدم: «یعنی آخرش چه می‌شود؟» و بالاخره به پایان می‌رسید. داستان به انتها می‌رسید و بالاخره حق به حقدار می‌رسید و دختر و پسر داستان، سرانجام هپیلی اور افتر با هم زندگی می‌کردند.

اما بعدها کتاب‌های دیگری هم پیدا شد که فرق داشتند. تعلیق داشتند، ولی نه آنچنانکه در کلاس‌ها آموخته بودیم. جنس تعلیقشان فرق می‌کرد. انگار بیش از اینکه ذهنم منتظر پایان و سرانجام داستان باشد، مسحور کلمات و عبارت‌ها می‌شدم. بوی خوشی لای عبارت‌هایشان بود که معتادش می‌شدم و طعم داستان را بیش از ظاهر و لایه بیرونی‌اش دوست می‌داشتم؛ درست مانند بستنی خوش‌طعمی که با هر قاشق، نگران تمام شدنش باشی.

و تعلیق این کتاب‌ها، کاملا برعکس بود. به جای اینکه منتظر پایان داستان باشم، نگران و مضطرب بودم که مبادا داستان به پایان برسد و هر چه بیشتر به پایان کتاب نزدیک می‌شدم، هی به تعداد صفحه‌های باقیمانده نگاه می‌کردم و حساب می‌کردم که چند روز یا چند ساعت دیگر دوام می‌آورد. چند روز دیگر می‌توانم از خواندنشان لذت ببرم؟ چند چای دیگر را موقع خواندن این کتاب‌ها خواهم نوشید؟

به مرور یاد گرفتم که شیوه خواندن این کتاب‌ها فرق دارد. به جای اینکه سریع و با اشتها بخوانم و خوره‌وار بچسبم به کتاب و از خواب و خوراکم بزنم، باید جیره‌بندی‌شان می‌کردم؛ کم‌ کم و به مرور. درست مثل اینکه بعد از هر قاشق بستنی، صبر کنی مزه‌اش به کام بنشیند، شیرینی‌اش برود پایین سمت حلق و گلو و سینه آدم و سردی‌اش برود بالا سمت دماغ و چشم و گوش و مغز و منتظر بمانی تا این دوگانه دلچسب سرد و شیرین، کم‌رنگ شود و دوباره قاشق بعدی.

و روز پایان… روز سختی بود همیشه. آخرین صفحه را با اکراه می‌خواندی، درست عین بچه‌ای که هنگام تیتراژ پایانی فیلم، توی صندلی‌اش فرو رفته و خودش را از چراغ‌های روشن‌شده سینما قایم می‌کند، بلکه مسئول سینما بیرونش نکند، یا شاید اشتباهی شده باشد و فیلم دوباره ادامه پیدا کند. کتاب را می‌بستم و به پشت جلد دوباره نگاه می‌کردم و روی جلد و نام کتاب و نام نویسنده و شیرازه و بوی کاغذها که چقدر حالا و در پایان راه، رنگ و بو و شکلشان با آنچه در کتابفروشی یا کتابخانه دیده بودم، فرق داشت. دلت می‌خواهد نامه‌ای بنویسی برای نویسنده‌، که می‌دانی احتمالا هزاران بار تا کنون نامه‌های سراسر تحسین دریافت کرده و نامه تو احتمالا خوانده نخواهد شد؛ غوطه‌ور در رنج و لذت، سرشار از رضایت و هم‌زمان پشیمان از اینکه کتاب به پایان رسیده است.

آخرین کتابی که این تجربه را دوباره برایم زنده کرد، «به کسی مربوط نیست» جومپا لاهیری بود.

وجود ربطی

نمی‌دانم دقیقا از چه زمانی شروع شد، ولی بچه بودم؛ این را به خوبی یادم هست که در گفت‌وگوهای بچه‌گانه‌ با دوستان کودکی هم این واژه را شنیده بودم: «خارج». از وقتی که هنوز بسیاری از چیزها را تشخیص نمی‌دادم، این را می‌دانستم که یک جایی هست که از اینجا خیلی دور است و بر خلاف اینجا که آسمانش همه جا یک رنگ است، آنجا آسمان بهتری دارد؛ ماشین‌هایش تندتر می‌روند، اسباب‌بازی‌هایش باحال‌ترند و پیچ‌گوشتی درجه یک جعبه‌ابزار بابا و کاپشن چهارخانه‌ دوطرفه‌اش هم که از زمان مجردی‌اش تا الان دوام آورده‌ است، هر دو از خارج آمده‌اند و دختر عمه مامان هم که هر بار به خانه‌مان می‌آید هدیه‌های منحصربه‌فردی با خودش می‌آورد که در ویترین هیچ مغازه‌ای شبیهش را ندیده‌ایم، در واقع این هدایا را از خارج می‌آورد.

زمان گذشت و کم‌کم از همین کنجکاوی‌ها رفتیم کلاس زبان خارجی و از همان صفحه‌های اول کتاب، همه چیز فرق می‌کرد؛ آدم‌های توی کتاب زبان و مخصوصا فیلم‌ها و صوت‌های کمک‌آموزشی با همه سانسورهای بچه‌گانه و ناقصش، بوی خارج می‌داد. دخترها و پسرها با هم دیت داشتند، کلی با همدیگر حرف می‌زدند و بعد تازه آخر کار می‌گفتند: «سلام، من فلانی هستم و از آشنایی با شما خوشبختم». به جای دعوا با تاکسی‌ها بر سر نرخ همیشه نامعلوم، به راننده‌ها انعام می‌دادند، پول غذای رستوران را به جای صندوق، سر میز حساب می‌کردند و اکثر غذاهایشان را بدون قاشق می‌خوردند و نان سنگک و تافتون نداشتند و به جای رفتن به خانه خاله و عمه و دایی، یک مشت غریبه را دعوت می‌کردند خانه‌شان و همه را به نوشیدنی و خوراکی‌های دیگر میهمان می‌کردند. همین کلمه «نوشیدنی» را هم نداشتیم تا مدت‌ها. از همین کتاب‌ها در آمد و حالا گاهی بعضی از دوستان ما هم توی میهمانی‌ها قبل از اینکه سینی پذیرایی را بیاورند، می‌پرسند: «نوشیدنی، چی میل دارید؟»

و اینترنت آمد و انگار یک‌هو خارج از آن طرف دریاها و داستان‌ها و فیلم‌ها، آمد سر کوچه خودمان. حتی نزدیک‌تر از بقالی سر کوچه؛ خارج آمده بود وسط خانه. اولش زن‌های بی‌حجاب تبلیغاتی صفحه اصلی یاهو آمدند و بعد خیلی‌های دیگر هم آمدند؛ دکترها و متخصصان پوست و مو و زیبایی آمدند، آشپزهای خارجی آمدند، معلم‌های کامپیوتر آمدند و از همه اقشار و اصناف مردم خارج، همه بودند. همین‌طور دم دست؛ از هر کدام سؤالی داشتی، بی‌دریغ جواب می‌دادند و یاد می‌دادند و ما هم، حرف حساب می‌زدند خب، یاد می‌گرفتیم و اجرا می‌کردیم و دروغ چرا، اثر هم داشت. نتیجه هم می‌گرفتیم.

ولی خارج واقعی، بعد از دانشگاه آمد. پیرترها و فیلسوف‌تر‌ها و مدعی‌ترها هم یکی‌یکی آمدند. تفاوت خارج و اینجا به تفاوت رنگ آسمانش ختم نمی‌شد، خدا و پیغمبر خارجی‌ها هم فرق داشت؛ نه فقط گبر و کافرشان، که خدا و پیغمبر مسلمان‌هایش هم یک جور دیگر بودند.

خلاصه که رفتیم خارج. نه که فقط با تنمان برویم، که در واقع رفتیم در فاز خارج و خارج رفتن و خارج‌ دیدن و از خارج چه خبر و نرخ گوشت و مرغ سر بقالی‌های خارج چند است و پس از مدتی، خارج خیلی پررنگ‌تر از گذشته شد. موسیقی و فیلم و دکوراسیون خارجی و کتاب خارجی و تفریح خارجی‌طور و رفاقت خارجی‌طور و خیلی چیزهای خارجی‌طور دیگر هم آمد. شوربای پرملاطی از تکه‌پاره‌های خارجی کنار هم نشست و زندگی، با همه سادگی و بی‌مایگی‌اش و با همه مشکلات درونی و بنیادینش، رنگ و بو و روح خارج را در خود پروراند.

کار به جایی رسید که خدا مرا ببخشد، تقویم میلادی و ساعت به وقت گرینویچ هم یک گوشه ذهن بود و با گرمای جولای گرممان می‌شد و در خشک‌سالی داخلی، نگران برف ژانویه و فوریه شدیم و البته نه فقط در ذهن ما که حتی توی فروشگاه‌های همین قم هم کم‌کم نرخ مالیات را جدا روی فاکتور فروش‌شان درج کردند و ما هم عادت کردیم به پرداخت کردن مالیات بر ارزش افزوده و این طور خارجی‌بازی‌ها و امسال یکهو حقوق فروردین را که با چند ماه تأخیر دادند، دیدیم ده درصد از مبلغ حقوق را بابت مالیات برداشته‌اند.

حالا دیگر تبش خوابیده البته، ولی روزهایی بود که هر یک از اطرافیانم گوشه ذهنش، یکی دو مقصد خارجی را چسبانده بود و برای گرفتن اکسپت و بورسیه و چه بسا اقامت و سیتیزن‌شیپ برنامه می‌ریخت. همه یا رفته بودند، یا داشتند می‌رفتند یا برگشته بودند یا ناراحت بودند که چرا هیچ کدام از دسته‌های قبلی نیستند. یکی از اساتیدم هنوز هم هر چند ماه یک بار که مرا می‌بیند،‌ می‌پرسد: «خب؟ چی شد؟ جور شد؟ کِی ایشالا؟ تو چرا هنوز اینجایی؟!»

و من توی دلم نمی‌دانم بخندم و خوشحال باشم یا سرم را بکوبم به دیوار و اینکه «استاد عزیزم! تصورت از من چیست؟ من خودم را چطور به تو نشان دادم که چنین تصوری سال‌ها از خاطرت نرفته؟ مرا چه می‌بینی؟»

خلاصه یک روز صبح توی آینه، پینوکیووار، چشمم افتاد به گوش‌های دراز و خرواری که معلوم نبود کدام یک از این شب‌ها و میان کدام خواب و بیداری سبز شده‌اند و رنگ‌های زیبای سرخ و زرد و آبی، یکی یکی به خاکستری و طوسی و فیلی و ماشی تبدیل شدند و دیگر سخن انتخاب و تصمیم نبود. سخن ماندن و رفتن، یک‌باره رنگ باخت. اصلا به این سادگی‌ها نبود که یک مبدأ داغان و ویران هست و یک مقصد جذاب و دوست‌داشتنی و ایده‌آل و تنها مسئله و پرسش، پیدا کردن راهی برای رفتن. و حتی پرسش، دیگر به کندن از مبدأ و هم‌خوان شدن با مقصد نبود؛ سخن از مهاجرت نبود، سخن از تفاوت زبان و اختلاف ریشه‌های فرهنگی و پیدا کردن شغل و یاد گرفتن قانون‌های مدنی نبود. جایی میان همین رفت و برگشت‌ها، میان همین دست و پا زدن‌های بی‌هدف، قطب‌نما از کار افتاد. همه طرف تا چشم کار می‌کرد آب؛ نه ساحلی، نه جزیره‌ای، نه کشتی و نه حتی تخته‌پاره‌ای. همه سو آب.

و یک روز برایمان روشن شد که خارج را کشف نکرده بودیم، خارج در این سال‌ها نزدیک‌تر نشده بود. خارج از همیشه بوده؛ از همان روز تولدمان. کم‌کم معلوم شد که اصلا ما «داخل» به دنیا آمده‌ایم. یعنی از همان اول، نسبتمان معلوم بود. از همان اول، ما روی کره زمین، توی جهان به دنیا نیامده بودیم؛ انگار بیرون از جهان در جایی متولد شده بودیم که تنها در مقایسه با جاهای دیگر معنا پیدا می‌کرد؛ ما متولد سرزمینی بودیم که  جنس‌های خوب مغازه‌‌هایش همه خارجی بود، کارگاه‌های خیاطی پایین‌شهر هم مارک آدیداس و نایک را می‌چسباندند روی تیشرت‌ها و کفش‌های داخلی که بگویند خارجی و باکیفیت است. گوشه ذهن همه‌مان همیشه یک جایی بود که اگر اینجا اوضاع خراب می‌شد، می‌شد به آنجا پناه برد؛ می‌شد رفت خارج. مغزها وقتی می‌خواستند فرار کنند می‌رفتند خارج. دانشجو وقتی از نظام آموزشی و استاد و آینده مبهم شغلی‌اش ذله می‌شد، ناخودآگاه برنامه جایگزینی که به ذهنش می‌رسید، رفتن به خارج بود. به همان اندازه که یک کودک آمریکایی، روی کره زمین به دنیا می‌آمد و در طول کودکی و جوانی و بزرگ‌سالی‌اش اسم کره زمین را می‌شنید و خود را انسانی بر روی زمین و چه بسا صاحب زمین و یا مسئول در برابر زمین می‌دانست، ما «خارج» را می‌دیدیم و می‌شنیدیم و با آن بزرگ می‌شدیم. هر چه آن آمریکایی بیچاره جایی برای فرار کردن نداشت و هیچ جای بهتری نبود که به او پناه بدهد، ما حق انتخاب داشتیم برای پناه بردن؛ دنیا برای ما جای بزرگی بود که آمریکا داشت به چه وسعت، اروپا داشت به چه بزرگی و تنوع؛ و حتی می‌شد به کشورهای بهتری در همین اطراف پناه برد. ولی مردم مظلوم و درمانده آمریکا، دقیقا ته دنیا بودند، بن‌بستی که راه فراری از آن نبود؛ جایی که اگر خدا و تنها خدا یاری‌ات نمی‌کرد، هیچ جای دیگری برای رفتن وجود نداشت.

و کار که به این پرسش‌ها رسید، لرزه افتاد به تن الهیات؛ که اصلا آیا راه فراری از پایه‌ها و بنیادهای فکری هست؟ که آیا چشمانی که از پس چنین عینکی جهان را شناخته و سراسر کودکی و جوانی‌اش به این نگاه خو کرده است، می‌تواند روزی از این عینک، خلاصی پیدا کند؟ حتی همین استدلال‌ها و خمیرمایه همین فکرها، خروجی همین عینک و همین ریشه‌های تربیتی نبود؟ چقدر باید رو به عقب می‌رفتیم که مقدمات استدلال را بر پایه‌ای غیر از این پایه‌های برگرفته از وجود ربطی و جهان‌بینی ربطی قرار دهیم؟

کم‌کم این قیام درونی علیه خارج به وجود آمد؛ که در واقع قیام علیه خود بود. که اصلا چه کسی گفته که آن‌ها اصل‌اند و ما فرع! که اصلا چرا ما همیشه باید دنبال آن‌ها بدویم وقتی خودمان تمدن کهن و بنیان‌های معرفتی ریشه‌دار داریم به چه بزرگی! (عاء!) و درست در گیر و دام قیام بود و کم‌کم مستی سرکشی علیه خارج (با آن عظمت و بزرگی‌اش) داشت وارد رگ و پی می‌شد که… دستی از پشت سر آمد و مچ را گرفت و روشنمان کرد که قیام علیه یک چیز تفاوتی با سپردگی به آن ندارد. به هر حال، خود را در ربط با آن چیز تعریف کرده‌ای. یعنی باز هم بدون آن معنا نداری و نمی‌توانی خودت را بدون دیدن آن ببینی. انگار برای وجود داشتنت باید یا دوستش باشی، یا دشمنش؛ حد وسطی وجود ندارد. اصلا عبارت‌هایت، مبتدا و خبرت، نهاد و گزاره‌ات، نیازمند دوستی و دشمنی با آن مفهوم‌اند. انگار اگر او نباشد، تو هم نیستی. تو اصلا به خودی خود، وجود نداری.

و خلسه و خمودگی، به دنبال ناکامی در دوستی و ناکامی در دشمنی چمبره انداخت روی ذهن و روان. که انگار پس از دوران عاشقی در پی معشوقی که محلت نگذاشته، با او دشمنی کرده‌ای و باز به هیچت گرفته است و حالا نمی‌دانی وقتی نمی‌توانی کسی را نادیده بگیری، دوستی و دشمنی هم جزء گزینه‌هایت نیست،‌ دیگر چه باید کرد.

و این روزها… مانند روزهای همه عاشقان شکست‌خورده که نه ره گریز دارند و نه طریق آشنایی، دیگر نه میلی به رفتن هست و نه توانی برای ماندن؛ نه شوقی برای آنچه هست، و نه توان و امید و ایده‌ای برای ایجاد آنچه باید باشد؛ ولی استیصال چنان در اوج، که امید ریز و ناملموسی ته ذهن آدم می‌لولد که حتما پس از رسیدن به اوج، مسیر برعکس می‌شود.