بایگانی ماهیانه: Mordad ۱۳۹۵

تنازع بقاء در مسیر فانتزی و واقعیت

نشسته بود آن سوی الاکلنگ و من این سو. بر خلاف همه عمرم که می‌توانستم بپرم بغلش، حالا دیگر وزنمان به هم نزدیک شده بود و تازه آن زمان نمی‌دانستم که چند سال بعد، وزن او از من کمتر می‌شود و قدش کوتاه‌تر. گفتم:

– خب اینکه دیگه اسمش ازدواج نیست. جنگه!
– خب. آره. جنگه!

توی کتم نمی‌رفت. او داشت از اعتقاد درونی‌اش صحبت می‌کرد که به هر حال روابط انسانی، ماهیتی به جز بده بستان‌های عقلی ندارد و احساسات می‌گذرد و آنچه در پایان باقی می‌ماند، همان هزینه‌فایده‌ای است که ذهن انسان راه فراری از آن ندارد. بعدها همین خط را گرفتم و به این نتیجه رسیدم که خودکشی هم احتمالا تنها زمانی رخ می‌دهد که هزینه ماندن از فایده‌اش بیشتر باشد و اگر برای کسی، درد احتمالی لحظه مردن و یا نگرانی درباره فراموش شدن مانع است، یعنی که هنوز فایده‌های ماندن، بیشتر است. گفتم:

– اگه بنا به این محاسبات باشه، تنها موندن رو به چنین ازدواجی ترجیح می‌دم.

دست به دامان تعبد شد. اولش تعبد به شرع و بعد که احساس کرد خیلی دیگر برایم قانع‌کننده نیست، تعبد به قانون طبیعت و بقاء. آن روز البته قانون تنازع بقاء برایم مثل امروز قانع‌کننده نبود. ولی ساکت شدم. با این حال، توی کتم نرفت. هنوز هم توی کتم نرفته و با اینکه نمی‌توانم خودم را از محاسبه و فکر کردن به هزینه و فایده‌ها تبرئه کنم، دست‌کم به آن قاعده‌ای که او می‌گفت تن ندادم. ریسک اعتماد را پذیرفتم؛ کاری که در منطق او معنا نداشت و بعدها البته دیدم در زندگی خیلی دیگر از آدم‌های به اصطلاح موفق هم اعتماد معنا ندارد. دل سپردم که او نمی‌سپرد و خیلی کارهای دیگر که او نمی‌کرد.

حالا البته شاید هنوز در نظر او اول راهم و مانده که ان شاء الله سرم به سنگ بخورد و سر عقل بیایم، ولی ده سال زندگی در غربت که دو سال آخرش در تنهایی مطلق بود، فرصت کافی داشتم برای اینکه بفهمم آب و هوای کدام جاده به مذاقم سازگارتر است. من در همان روزهای تنهایی با خیلی از آرمان‌های او خداحافظی کردم. و البته هزینه‌هایش را هم پرداختم. ولی هنوز احساس پشیمانی نکرده‌ام.

اول‌شخص درگیر، سوم‌شخص نگران

بارها پیش آمده که سوم‌شخص غیر نگران در یک موضوع بوده‌ام و کم‌کم با تماشای بحث و درگیری میان طرفین، به مقام سوم‌شخص نگران، ارتقای درجه یافته‌ام. گاهی هم جوگیر که در میانه دعوا چه کار باید بکنم؛ به خصوص وقتی تلاش‌های پیرمردمأبانه‌ای همچون «صلوات ختم کنین بابا. روی همدیگه رو ببوسین» جواب ندهد و متوجه شوی که دعوا ریشه در اعماقی دست‌نایافتنی دارد و صورت مسئله، پاک‌نشدنی‌تر از این حرف‌هاست.

اگر سوء تفاهمی رخ نداده باشد، که معمولا هم رخ نداده است، یک الگوی تکراری اتفاق می‌افتد؛ آن هم اینکه هر کدام از دو طرف، برای آنچه برایش می‌جنگد، دلیلی شخصی و تجربه‌ای مستقیم و بی‌واسطه دارد؛ تجربه‌ای که احتمالا بدون روند عقلانی و منطقی و بدون نیاز به صغری کبری، شخص را به اعتقادی راسخ رسانده و استدلال و بحث‌های منطقی او در برابر دیگران، به ابزاری برای مؤاخذه و ساکت کردن طرف مقابل، و در لایه‌ای عمیق‌تر وسیله‌ای برای توجیه و مستند کردن اعتقاد درونی خودش تبدیل می‌شود.

در میان این تجربه‌های شخصی، عمیق‌ترین و اعتقادسازترین‌ها معمولا مرگ است؛ مرگ دوستی، عزیزی، فرزندی، پدری در راه یک آرمان. و پس از مرگ آن عزیز، پس از داغی که بر دل می‌نشیند، آن آرمان دیگر نیازی به استدلال و بحث و جست‌وجو و حقیقت‌یابی نخواهد داشت. عبارت کلیشه‌ای «شهیدانی که با خون خودشان نهال نوپای انقلاب را آبیاری کردند»، به همین جهت، از حقیقت عمیقی گزارش می‌کند. ولی اختصاص به انقلاب، ایران و مذهب و دین ندارد. جریان‌های فکری دیگر هم وقتی خون می‌دهند، ریشه‌دارتر می‌شوند و به اعماق جدیدی از ذهن و دل طرفدرانشان نفوذ می‌کنند و آن‌ها را از جایگاه سوم‌شخص نگران، به جایگاه اول‌شخص درگیر ارتقا می‌دهند.

در همه جریان‌های پرچالش گذشته و حال، وقایع ۸۸ و سال‌های بعدش، وقایع ۷۶ و سال‌های بعدش، وقایع تابستان ۶۷ و سال‌های بعدش، همه بحث‌ها و استدلال‌ها و دیالوگ‌ها به درد سوم‌شخص‌های نگران می‌خورد و دعوای رسانه‌ها بر سر اقناع همان سوم‌شخص‌های نگران است؛ وگرنه که اول‌شخص‌های درگیر که عزیزی را به هر نحوی از دست داده باشند، هر طرف دعوا که باشند، تجربه مستقیم و یقین‌آوری دارند که پایه‌هایش با حرف و نقل و حدیث، سست نمی‌شود. اگر کسی ادعاهای بزرگ دارد و فکر می‌کند سرش به تنش می‌ارزد و می‌تواند، اگر راست می‌گوید بیاید اول‌شخص‌های درگیر را برای گفت‌وگو، روبه‌روی هم بنشاند.

غربت و مشک ختن

آقای همکار، مدیرانه و آرام، ساعت ده و نیم از راه می‌رسد و در سکوت و با کفش‌هایی که هیچ صدایی نمی‌دهند، طول کتابخانه را طی می‌کند و از پشت سرم می‌گذرد و می‌رسد به میز خودش. و بوی عطر طلبگی‌اش تمام میز و هوای اطراف را پر می‌کند؛ عطری که نامش را فراموش کرده‌ام ولی یادم هست که ده پانزده سال پیش، هم‌اتاقی‌ام موقع نمازها، وقتی هنوز آب از ریش‌های کم‌پشت و تازه‌اش می‌چکید و آستین‌هایش تا بالای آرنج تا خورده بود، به پشت گوش‌ها و مچ دست‌ها و گردنش می‌زد و بعد جلو آینه می‌ایستاد و موهای کوتاهش را با شانه چوبی کوچکی مرتب می‌کرد. بعدها از حوزه رفت. دانشجو شد و کم‌کم تغییر کرد و رفت دنبال زندگی دیگری.

و عقب‌تر، در زمان بچگی‌ام، وقتی که احتمالا اول یا دوم دبستان بودم، یکی از شیرین‌ترین جشن تولدهای زندگی‌ام بود؛ نمی‌دانم تولد من بود یا برادرم؛ ولی یادم هست که هر دو مان هدیه گرفتیم. شاید چون من بچه بودم و اگر برادرم هدیه می‌گرفت و من نمی‌گرفتم، ناراحت می‌شدم. یک چراغ‌قوه کوچک بود که با همه کوچکی‌اش نور قدرتمندی داشت و چراغش می‌چرخید و باتری نیم‌قلمی می‌خورد‌؛ و آن روزها هیچ کدام از دوست‌هایم هنوز باتری نیم‌قلمی ندیده بودند. و برادرم یک ادوکلن «مِرو» گرفته بود و بویش را دوست داشتم و تا ماه‌ها بعد هر بار ادوکلن می‌زد، دوباره لذت آن شب تولد و همه زیبایی‌هایش برایم زنده می‌شد و حالا هم مطمئنم اگر کسی همان را داشته باشد، دوباره همان خوشی‌ و لذت در تنم زنده می‌شود.

و دخترعمویم اسپری هاواک داشت و آن روزهای موشک‌باران ۶۷ که من سه چهار سالم بود و به خاطر ناامنی محله‌مان در اصفهان، مدام خانه عمو بودیم و آن خانه پر بود از بچه‌های قد و نیم‌قد و از صبح تا شب مشغول بازی بودیم، بوی اسپری هاواک دخترعمویم، با همه آن لذت‌های بچه‌گانه گره خورد و پانزده سال بعد وقتی دوباره همان اسپری را توی یکی از مغازه‌ها تست کردم، پرت شدم به هفتاد کیلومتر آن طرف‌تر و همه خاطرات خانه عمو زنده شد و تازه فهمیدم که نام اسپری دخترعمویم چه بوده است.

و عطر دیگری بود به نام دیفا؛ که یکی دیگر از هم‌اتاقی‌هایم داشت. همیشه در حال و هوای جبهه و مناطق جنگی و گلزار شهدا و دعای کمیل و دعای ندبه بود و چفیه، جزء جدایی‌ناپذیر لباس‌هایش و حتی شلوار راحتی‌اش توی مدرسه، شلوار خاکی بسیجی بود و با چند شهید از شهدای گلزار اصفهان رفاقت داشت و باهاشان حرف می‌زد و برایشان گل می‌برد و بعدها فهمیدم بعد از شهادتشان با آن‌ها آشنا شده است. و به هر حال، عطر دیفا من را یاد جبهه و مناطق جنگی و گلزار شهدا و چفیه و لباس خاکی می‌اندازد. هنوز هم.

و عطر مگنولیا که شیشه‌ صورتی‌رنگ کوچک و تپلی داشت و بوی مهمانی می‌داد، بوی عروسی، بوی آرایش زنانه، بوی اکلیل و زرق و برق و موسیقی؛ و بوی لذت پنهانی که کسی نمی‌خواست درباره‌اش صحبت کند و آن قدر خاص بود که آنکه داشتش و در کودکی‌ام دلم می‌خواست همیشه عطرش را استفاده کند، فقط برای عروسی‌ها عطرش را از اعماق کمد بیرون می‌آورد و من که هنوز نخودی بودم و توی قسمت زنانه عروسی‌ها هم راهم می‌دادند دو سه ساعت تمام بوی آن عطر را حس می‌کردم. یکی دو سال پیش که خانمی در صفائیه از کنارم عبور کرد و مگنولیا زده بود، نگاهی به دور و برم انداختم و حس کردم مجلس عروسی بزرگی در تمام خیابان در جریان است و جمعیت همه لبخند می‌زدند و ماشین‌ها بووق، بوووق، بوبوق بوووق.

و بوی عودهای داخل رواق‌ها و شبستان‌های حرم امام رضا و بوی عود کلیسا پیش از مراسم عشاء ربانی و بوی گلوکز پخته و سفیده تخم مرغ پف‌کرده در کارگاه گزسازی که عیدهای نوروز و تابستان‌ها آنجا کار می‌کردم و بوی نان داغ روی پشت بام خانه عمو در پس‌زمینه صدای غازها و آن پلکان ترسناکی که هر بار می‌خواستم بالای پشت بام، باید بر ترس بچه‌گانه‌ام غلبه می‌کردم و آخر هم کسی دستم را می‌گرفت و می‌کشید بالا. و چه فهرست بلندبالایی از خاطراتم با بو ذخیره شده‌اند و اگر آن بوها نباشند، یادآوری حس و حال آن خاطرات برایم آسان نیست.

و بویی که کیفیتش را یادم نیست ولی اگه بشنوم، دوباره یادم می‌آید، بوی عطر مشک ختن است. عطری که همیشه وقتی پدربزرگ ناتنی‌ام به خانه‌مان می‌آمد و من را بغل می‌کرد، بویش را لای کت و شلوار قهوه‌ای تمیز و قدیمی‌اش حس می‌کردم؛ و پدربزرگ که هر جا می‌رفت به آدم‌ها عطرهای مریم و ژوپ و آماریج و کنزو و گل‌محمدی و هلو و فیجی و… هدیه می‌داد، هیچ وقت نشنیدم به کسی عطر مشک ختن هدیه بدهد. و بعدها که فوت کرد، برای اولین بار عطر مشک ختن را دست بابا دیدم؛ که چه تیره‌رنگ و عجیب بود. تقریبا سیاه که مانند نوشابه مشکی اگر در نور می‌گرفتی قرمزی عمیق درونش را می‌شد دید، با بوی تندی که اگر به لباسی می‌زدی، دیگر با هیچ شوینده‌ای از بین نمی‌رفت.

پدربزرگ ناتنی‌ام دوست داشت در روستای آباء و اجدادی ما دفن شود، ولی بعد از مرگش این اتفاق نیفتاد. برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌هایش او را در قبرستان بی‌روح و بی‌ریشه باغ رضوان دفن کردند؛ دست‌کم هفتاد کیلومتر دورتر از جایی که چند سال بعد، همسرش آرام گرفت. شاید اگر خودش فرزندی داشت، الان در کنار همسرش در مزار روستا خوابیده بود و هر آخر هفته، قبر هر دوشان شسته می‌شد و گلی پای قبرشان می‌نشست. به هر حال، مطمئنم هر بار بوی عطر مشک ختن به مشامم برسد، غربت و تنهایی سراسر روح و تنم را پر خواهد کرد.