بایگانی ماهیانه: Khordad ۱۳۹۵

زندگی دوگانه و گزارش‌های ناهمخوان اقلیت و اکثریت

بعضی چیزها وقتی می‌آیند، آن قدر ریشه می‌دوانند توی جامعه و تأثیرگذار می‌شوند که پس از مدتی آدم از خود می‌پرسد واقعا قبل از اینکه فلان چیز بیاید، چطور زندگی می‌کردیم. من واقعا قبل از گوگل‌ را و قبل از راه افتادن کارت‌های بانکی را و قبل از اینترنت را و قبل از تلفن‌ همراه را، نه که یادم نباشد، ولی نمی‌توانم درست به خاطر بیاورم. نمی‌فهمم چطور زندگی می‌کردیم.

حالا ولی قبل از اینستا برایم مهم شده است. قبلش چقدر چیزها که از زندگی آدم‌های اطرافمان ندیده بودیم و نمی‌دیدیم و انگار تجربه تصویری‌مان از مردم کشورمان محدود بود به تلویزیون، یا شاید گالری‌های محدود عکاسی، شاید فتوبلاگ‌ها و جسته گریخته، شبکه‌های اجتماعی مثل فیس‌بوک و توییتر. به این گستردگی نبود، این قدر در لایه‌های مخفی زندگی آدم‌ها نفوذ نمی‌کرد. عکس‌ها اتوکشیده‌تر بود. ولی الان عکس‌هایی که مردم از زندگی‌شان منتشر می‌کنند، خیلی اندرونی‌تر و خصوصی‌تر شده است.

خوب است یا بد؟ نمی‌دانم. الان به این فکر نمی‌کنم. بیشتر ذهنم مشغول  آدم‌هایی است که در اینستاگرام جلوه دیگری از زندگی‌شان را منتشر می‌کنند؛ آن جلوه‌ای که قانونا اجازه نمایشش در خیابان، تلویزیون و روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها را ندارند. خیلی بیشتر از یکی دو تاست، وگرنه نمی‌توانستم این طور تعمیم بدهم. اکانت‌های زیادی در اینستا می‌شناسم از دختران و زنانی که حجاب را به کلی از زندگی‌شان حذف کرده‌اند و یا پسرانی که مدل زندگی کردنشان با حیوانات خانگی، تفریح‌های مگو، شب‌نشینی‌های متفاوت و روابط دوستانه‌ای با ساختاری بسیاری متفاوت را به اشتراک می‌گذارند.

آزادی‌های یواشکی؟ نه. این‌هایی که می‌گویم یواشکی نیست. حتی شاید دیگر طغیان‌گرانه و سرکشانه هم نباشد. با پیگیری درازمدت‌شان کم‌کم آدم حس می‌کند زندگی جدیدی را در دنیای موازی شروع کرده‌اند و دیگر دغدغه خیلی جدی برای شکستن ساختارهای قانونی و هنجارهای حاکم بر ایران کنونی را ندارند. چیزی شبیه یک پذیرش واقع‌گرایانه که انگار، قانون این کشور به هر حال مطابق با آنچه ما می‌خواهیم نیست، ولی در ظاهر رعایتش می‌کنیم. در خانه و محیط خصوصی‌مان ولی زندگی خودمان را آن طور که دوست داریم پیش می‌بریم.

بسیاری از این تصاویر که لحظه به لحظه از زندگی جوانان هم‌سن و سال خودم منتشر می‌شود، برای من بازنمای واقعیتی است که احتمالا مدیران و تصمیم‌گیران و آن‌ها که بالا نشسته‌اند، نمی‌خواهند درباره‌اش حرف بزنند. صدا و سیما تمایلی به نمایش این دسته از مردم ندارد و خلاصه، تعامل سرد و ساکتی میان حاکمیت و این دسته از آدم‌ها شکل گرفته. هر کدام کار خودشان را می‌کنند و فعلا کاری به کار هم ندارند؛ تا شاید روزی بالاخره به بهانه اعتراضی، تحولی سیاسی و یا یک بحران اجتماعی، تنشی میان این دو گروه به وجود بیاید و شاید در خیابان، روبه‌روی هم قرار گیرند و پا به رسانه‌های جریان اصلی بگذارند.

ذهنم درگیر این است که صرف نظر از درستی و نادرستی این شیوه زندگی، این همه تفاوت و دوگانگی میان شیوه زندگی مردم و گزارش رسانه‌های ملی و رسمی، اتفاق خوبی نیست. اینکه طبق برخی آمارها بالای هفتاد درصد مردم جامعه‌مان ماهواره داشته باشند ولی همچنان داشتن و تماشایش غیر قانونی باشد، اینکه حجاب اجباری باشد ولی اکثریت جامعه‌مان موافق با چنین قانونی نباشد (بر فرض اثبات چنین اکثریتی) و یا هر قرائت دیگری که حاکمیت داشته باشد و با واقعیت جامعه نخواند، اتفاق خوبی نیست. و حالا خوب یا بدش هیچ، مطمئنا دوام نخواهد داشت. مگر چقدر می‌شود کج‌دار و مریز رفت؟ تفکری که نتواند نظر اکثریت را با خود همراه کند، گیرم که بر سر قدرت باشد و پول و رسانه و اطلاعات و امنیت را در اختیار داشته باشد، چقدر مگر دوام می‌آورد؟

تصورم این است که به هر حال اکثریت می‌آید رو. دیر و زود دارد، ولی سوخت و سوز ندارد. یعنی اگر گروهی معتقد است نگاه بهتر و درست‌تری به جهان دارد و تبیین بهتری برای آغاز و انجام جهان ارائه می‌دهد، اگر بتواند اکثریت را قانع کند، دوام خواهد داشت؛ وگرنه که بالاخره یک روز قدرت را از دست داده و رو به افول خواهد گذاشت. اینکه اکثریت مردم ما چه فکر می‌کنند و جهان را چطور می‌بینند را واقعا نمی‌دانم. مرور زمان همه چیز را روشن خواهد کرد. ولی نشانه‌هایی از این دست را می‌توان جدی‌تر گرفت و درباره‌اش بیشتر فکر کرد.

مظنونین همیشگی

پرده اول

ساعت یازده صبح، از حوالی فروشگاه کوثر می‌پیچم توی کنارگذر رودخانه بی‌آب قم و پس از یکی دو پیچ، می‌افتم توی خیابان دوطرفه خلوتی که تا روبه‌روی شهرک قدس ادامه خواهد داشت. از آخرین سرعت‌گیر که می‌گذرم، دیگر گازخور خیابان خوب است و مسیر هم تا آن سوی شهر، طولانی. آدم دلش می‌خواهد پا را روی پدال فشار دهد و سریع برسد به مقصد. اما محدودیت سرعت ۶۰ تاست. دو کیلومتر پایین‌تر، پلی است که فلکه ایران مرینوس را به شاه‌جمال وصل می‌کند؛ زیر پل سایه است و از فاصله دور، زیر آن پیدا نیست. و پلیس نیز به خوبی می‌داند که اینجا شکارگاه خوبی برای جریمه کردن ماشین‌هایی است که در مقابل وسوسه گاز دادن در این مسیر هموار، طاقت نیاورده‌اند و حالا دارند با سرعت غیر مجاز می‌رانند.

از سرعت‌گیر گذشته‌ام و حالا از دو رفته‌ام سه و منتظرم که سرعت ماشین از ۷۵ رد کند تا بروم چهار. ولی هنوز نرفته‌ام چهار که هفت هشت ماشینی که از روبه‌رو می‌آیند، همگی به طور مداوم نوربالا می‌زنند و دست‌ها و صورتشان را تکان می‌دهند. و این یعنی پلیس زیر پل کمین کرده است. پایم را روی پدال شل می‌کنم و اجازه می‌دهم سرعت ماشین برسد به ۶۰. نه فقط من، که همه ماشین‌های قبل و بعد از من هم که به این مسیر آشنایند، سرعتشان را کم می‌کنند و کمتر از یک دقیقه بعد، همگی دست‌به‌سینه و بسیار مؤدب، در حالی که کمربندهایمان را بسته‌ایم و لبخند ملیحی نیز بر لب داریم، از کنار پلیسی که پشت دوربینش نشسته‌، عبور می‌کنیم. گرچه عده‌ای هم که به این مسیر آشنا نیستند، اسیر چشمان تیزبین پلیس می‌شوند و بسته به اینکه چقدر پایشان را از ۶۰ تا فراتر گذاشته‌ باشند، جریمه‌ای را متحمل می‌شوند.

پرده دوم

حوالی هشت صبح از روبه‌روی بوستان علوی به سمت صفائیه می‌رانم. قبل از اینکه از روبه‌روی بوستان بگذرم، نگاهی به پیش می‌اندازم و می‌بینم جلو شهرک مهدیه و بعدتر، دانشگاه قم ترافیک است و تازه ترافیک اصلی  سر صفاشهر است. زود به این نتیجه می‌رسم که بیندازم توی جاده بیمارستان امام رضا و از آن طرف، خودم را برسانم به جاده قدیم اصفهان ــ قم و با سرعت خودم را برسانم به شاه‌جمال و بعد، از همانجا تا خیابان اراک و پل نیروگاه و بعد هم فلکه صفائیه. چند باری امتحان کرده‌ام و می‌دانم با اینکه مسیرم دور می‌شود، زودتر به مقصد می‌رسم.

تصمیمم را می‌گیرم و از دوربرگردان روبه‌روی بوستان علوی، برمی‌گردم سمت پردیسان. به قاعده قانون پلیس و خیابان‌کشی شهر قم باید بروم تا شهرک قدس و از دوربرگردان روبه‌روی سینما وتوس برگردم سمت پردیسان. ولی این همه راه؟ اگر قرار باشد سه چهار کیلومتر تا آنجا بروم و سه چهار کیلومتر هم برگردم که خب… از همان مسیر می‌روم. بنابراین، از همان روبه‌روی بوستان علوی برمی‌گردم سمت پردیسان. قبل از اینکه بیفتم توی سرازیری جاده پردیسان، یک بریدگی کوچک هست به سمت بیمارستان امام رضا. ولی برای رفتن به آنجا لازم است نزدیک به پانصد متر را در لاین کناری اتوبان، از روبه‌روی مکانیکی‌ها و تعویض روغنی‌ها خلاف برگردم تا برسم به کافه شکلات و از آنجا دیگر می‌توانم بپیچم سمت بیمارستان امام رضا و تمام.

آیا من تنها این مسیر را می‌روم؟ نه. هفت هشت ماشین دیگر هم همراه من خلاف می‌آیند. همگی با احتیاط می‌پیچند در لاین کناری که معمولا تردد کمی دارد و خلاف جهت خیابان، با احتیاط می‌روند تا برسند سر کافه شکلات. قطار ما خلاف‌کارها داریم به سمت هدفمان حرکت می‌کنیم. و وقتی اولین ماشین به سر خیابان کذایی می‌رسد، راهنمای چپش را روشن می‌کند و یک‌هو می‌بینم همه این خلاف‌کارهای از خدا بی‌خبر، راهنماهای چپشان را روشن کرده‌اند که به همه نشان دهند قرار است بپیچند به چپ! واقعا همین قدر قانون‌مند، واقعا همین‌قدر محتاط و با شخصیت. همگی می‌پیچیم توی خیابان بیمارستان و دیگر باقی مسیر، نیازی نیست خلاف دیگری مرتکب شویم.

پرده سوم

ساعت سه بعد از ظهر، از جاده کهک می‌آیم سمت قم. از روبه‌روی هزاره نهم و دهم طلاب عبور می‌کنم و میدان کوچک را هم رد می‌کنم و می‌افتم اول جاده پهن، خلوت و بی‌سرعت‌گیر پمپ بنزین فاتحی. از حالا تا دو سه کیلومتر، جاده سه‌لاینه کاملا صافی است که تا بفهمی داری چه می‌کنی، رفته‌ای دنده چهار و ۹۰ و ۱۰۰ را رد کرده‌ای. ولی محدودیت سرعت، ۶۰ کیلومتر در ساعت است. نفس عمیق می‌کشم و روی دنده سه می‌مانم. ضبط را روشن می‌کنم که تا پایان این جاده، حوصله‌ام سر نرود. پراید خسته‌ای، در حالی که راننده‌اش با تلفن همراه صحبت می‌کند، با سرعتی حدود ۶۰ کیلومتر در ساعت، مارپیچ نامنظمی میان لاین وسط و لاین سبقت را طی می‌کند و با هر کس صحبت می‌کند، حال و روز خوشی ندارد. نگرانم که کار دستم بدهد. سرعتم را زیاد می‌کنم و قبل از اینکه در مارپیچ بعدی‌اش گرفتار شوم، با سرعت از کنارش عبور می‌کنم و موقع عبور، سه چهار بوق هشدار برایش می‌زنم که عمو! بزن کنار دست‌کم!

هنوز حواسم به ماشین کناری و رانندگی مارپیچش در خیابان است که خیابان به آخر می‌رسد. نگاهم به دورتر می‌افتد و می‌بینم که افسر پلیس در حالی که تابلو ایست در دست دارد، آمده است وسط خیابان و اشاره می‌کند که بزنم کنار. نگاهی به کیلومتر می‌اندازم. سرعتم روی ۹۰ است. راهنمای راست را می‌زنم و کنار جاده، بعد از ماشین پلیس می‌ایستم. راننده‌ای که با تلفن صحبت می‌کرد، همچنان مشغول صحبت با تلفن، از کنارمان عبور می‌کند.