بایگانی ماهیانه: Azar ۱۳۹۴

سوت پایان

نشسته‌ام روبه‌روی خودم و از یک طرف خودم را مؤاخذه می‌کنم و از طرف دیگر، دفاع. این یکی عصبانی و ناراحت که من نه سر پیاز بودم، نه ته پیاز. افتادم وسط داستانی که طراحش خودم نبودم و فقط به روز خواسته بودند بازی کنم، که بدوم، که دوام بیاورم و نمیرم؛ و گفته بودند اگر بمیری،‌ مقصری و بازی را خراب کرده‌ای. آن یکی توجیه‌گر و رام که مگر تو یکی فقط افتاده‌ای وسط بازی؟ که مگر بقیه انسان‌ها همه از همین جاده‌ نرفته‌اند؟ که خیال کرده‌ای که هستی که این طور طلبکار و دنبال مقصر؟ یک نگاهی هم بنداز به خودت، به درونت، به همه کاستی‌ها و تنبلی‌ها و ندانم‌به‌کاری‌های ریز و درشتی که در همه این سال‌های جوانی انجام داده‌ای.

واقعا هم کینه‌ورزی به بازیکن روبه‌رو، خودش بخشی از بازی از پیش‌تعیین‌شده‌ای است که به اصل و اساسش اعتراض داری. آن هم یکی مثل خودت. یکهو چشمش افتاده به خودش و دیده که می‌دود به دنبال توپی که ۲۱ نفر دیگر هم دنبال همان توپ‌اند. خنده ندارد واقعا. می‌شد به تک‌تکشان یک توپ داد و هر کدام بنشینند یک گوشه از زمین و سرشان با توپ اختصاصی خودشان گرم شود. که خوب نگاهش کنند، که لمسش کنند، ضربه بزنند، به صدایش گوش دهند که ببینند اصلا این توپ ارزشی هم دارد، که دوستش دارند یا نه؛ که شاید اصلا اگر ده دقیقه با این توپ سیاه و سفید باشند، خسته شوند و از چشمشان بیفتد. ولی خب، نمی‌شد. پس تفریح آن تماشاچیانی که آن بالا نشسته‌اند چه؟ تماشاچیان را فراموش کنیم؛ تکلیف آن‌ها که در اتاقک وی‌.آی.پی نشسته‌اند چه می‌شود؟ مگر نه اینکه پول همین توپ و پول لباس تنمان را آن‌ها داده‌اند؟ حتی پول چمن و باغبانی که رسیدگی کرده و آبی که پای ریشه‌اش ریخته شده، همه و همه از جیب همان وی‌.آی.پی‌نشین‌ها در آمده که بشینند و دویدن ما را تماشا کنند.

حالا می‌فهمی که چاره‌ای باقی نمانده؟ که اتفاقا اگر قرار است نانت را نبرند، باید بدوی دنبال توپ. باید با آن‌ها که رنگ لباسشان با رنگ لباس تو فرق دارد بجنگی؛ گیرم که اصلا نفهمی جنگ و دعوا بر سر چیست. باید هر طور شده به توپ برسی؛ مهم‌ نیست چه بلایی سر تیم مقابلت بیاید. آن هم وظیفه خودش را دارد. اگر ندوی، اگر بگذری، اگر بازی را واگذار کنی… در واقع، چنین اگری وجود ندارد. یعنی این‌ها خارج از قوانین بازی است. آزادی که در تمام این زمین بزرگ بدوی، آزادی که از همه قوانینش به نفع خودت استفاده کنی، ولی نمی‌توانی از اصل بازی خارج شوی. حتی می‌توانی خطا کنی، ولی جریمه‌اش را همانجا می‌پردازی. چرا؟ تا حرمت و قداست قانون بازی نشکند؛ وگرنه کسی با تو پدرکشتگی ندارد.

نه که فرصت زیادی باشد برای فکر کردن، ولی همان لحظات کوتاهی که گاهی فکرها خودشان می‌آیند و جولان می‌دهند، جنس متفاوتی دارد. دنیا می‌رود روی حرکت آهسته و هیاهو و شلوغی و همهمه، جایش را می‌سپارد به صدای نسیم و تیغه‌های نور آفتاب و سرمای چمن‌های خیس و حتی گاهی شیطنت قطره عرقی که از پشت گردن، سر می‌خورد و تک تک مهره‌های فقراتت را در خاطرت زنده می‌کند. و دوباره سوت داوری دست‌نشانده‌ای که در زمین، بی‌طرف است و برایش برد و باخت هیچ تیمی ارزش ندارد. و کارت زرد… و کارت زرد، و کارت زرد… پس چرا این داور لعنتی به هیچ کسی کارت قرمز نمی‌دهد؟

و همه وظیفه‌شناسان و دوندگان امیدوار، مبارزان خستگی‌ناپذیر، مأموران معذور… دیگر منتظر سوت پایان. غافل از اینکه بازی، پایان ندارد. وقتی قرار نیست کسی برنده و کسی بازنده شود، وقتی همه بازنده‌ و مجبورند، بازی تا ابد ادامه خواهد داشت و وی‌.آی.پی‌نشینان، تا ابد لذت خواهند برد.