بایگانی ماهیانه: Mehr ۱۳۹۴

هراس بی تو ماندن

Glassesنور روز که از دست شیطنت‌هایمان خسته می‌شد و بازی‌هایمان توی اتاق اناری و حیاط خانه خالویی و کوچه رُسّی و جلوخان و سرچشمه و همه جاهای ممکن تمام می‌شد، ساعت ۵ بعد از ظهر برمی‌گشتیم به اتاق ایوانی و خسته می‌نشستیم جلو تلویزیون سیاه و سفید بزرگی که سه چهار پیچ بی‌خاصیت داشت و هر وقت برفک می‌افتاد به جان تصویرش، هر چقدر این پیچ‌ها را می‌چرخاندیم، برفک‌ها و پرش‌های صفحه از بین نمی‌رفت.

ساعت ۵ تا ۶ بعد از ظهر، تنها سهم ما از همه برنامه‌های تلویزیونی بود که فقط دو شبکه داشت. و همین سهم یک‌ساعته چنان ما را میخ‌کوب می‌کرد که مادر، شاید به عنوان استراحتی در پایان یک روز پر کار و پر سر و صدا و سر و کله زدن با چهار بچه، ساعتی را پیدا می‌کرد که می‌دانست بچه‌هایش از یک‌جا تکان نخواهند خورد و چادرنمازش را در کیف می‌گذاشت و به مسجد محل می‌رفت که نماز مغرب و عشاء را که احتمالا در چنین روزهای پاییزی،‌ حوالی ساعت شش اقامه می‌شد، همراه با دیگر اهل محل بخواند.

ساعت شش که برنامه کودک تمام می‌شد و تا جایی که در خاطر من مانده، آخرین برنامه آن زمان شبکه دو بود، یک‌هو انگار دنیای بیرون از تلویزیون دوباره به چشم‌مان جلوه می‌کرد، سر می‌چرخاندیم و تازه متوجه می‌شدیم که هوا تاریک شده و ما فراموشمان شده که چراغ‌های خانه را روشن کنیم. من البته هنوز پنج سالم نشده بود و طبیعی است که حتی یادم نمی‌آید کلیدهای برق آن خانه کجا بود، ولی چیزی که در خاطرم مانده و هر چه تلاش می‌کنم، تلخی‌اش از کامم پاک نمی‌شود، غم مواجهه با خانه‌ای بود که مادرم در آن نبود. خانه‌ای که تا قبل از شروع برنامه کودک، خانه‌ای روشن و گرم و دوست‌داشتنی بود، بعد از ساعت شش که کارتون تمام می‌شد، به خانه‌ای تاریک و غم‌بار و حتی کم‌کم وهم‌آلود و هولناک تبدیل می‌شد.

و به سادگی،‌ گریه‌ام می‌گرفت؛ گریه‌ای از سر ترس، غم و نگرانی و احساس ناامنی. و باز در خاطرم مانده که خواهرم،‌ یا یکی از برادرهایم که همراهم کارتون تماشا کرده بود، با اینکه از من بزرگ‌تر بود،‌ هر چه دلداری‌ام می‌داد که مادر به زودی برمی‌گردد، یا حتی تلاش می‌کرد حواسم را پرت کند، اثر نمی‌گذاشت. و نور تک‌لامپ مهتابی توی ایوان و درخت‌های توی باغچه که حالا در تاریکی حیاط، به سایه‌های بلند و مخوفی می‌ماندند،‌ چنان ترس و وحشتی در من ایجاد می‌کرد که تنها چاره‌اش بازگشت مادر بود.

و مادر بالاخره می‌آمد. و حالا که مادرهای دیگری را با بچه‌های کوچک دیده‌ام‌، می‌توانم حدس بزنم که احتمالا مادرم تعقیبات نماز مسجد را نیمه‌کاره رها کرده که وقتی به خانه می‌رسد،‌ بچه‌اش را گریان نبیند. ولی هنوز رد غم کودکانه آن زمان روی روح و روانم مانده است. نمی‌دانم بچه‌هایی که کلا بدون مادر بزرگ می‌شوند،‌ زندگی‌شان چه رنگی است و تاریکی‌ها و ترس‌های زمان کودکی‌شان را چطور تحمل می‌کنند.

امروز که به خاطر کم‌خوابی دیشبم خسته بودم و بعد از ظهر، بر خلاف برنامه هر روز، خوابم برد و دیر بیدار شدم، یک‌هو تمام حس و حال آن بعد از ظهرهای بیست و پنج سال پیش زنده شد. از خواب بیدار شدم و یادم نمی‌آمد کجا هستم. اول فکر کردم که آفتاب دارد طلوع می‌کند. بلند شدم که وضو بگیرم و نماز صبحم را بخوانم، ولی از صدای بچه‌ها در حیاط پشتی مجتمع متوجه شدم که غروب است. آرام آرام و با چرخیدن در اتاق‌های تاریک و آشپزخانه کم‌نور، به یاد آوردم که قبل از خوابیدنم دنیا در چه مرحله‌ای بود و چه می‌کردم و حالا در ادامه زندگی باید چه کنم. یادم آمد که ۳۰ سال از عمرم گذشته، که همسرم همین‌جا در کنارم است، که اینجا خانه‌ایست که دوستش دارم، یادم آمد که می‌شود چای دم کرد، که دیشب لیموی تازه خریده بودم، که پاییز از راه رسیده و هوای قم خنک شده. دبه خالی آب را برداشتم و پلوور گرمی که خواهرم سال‌ها پیش از کربلا آورده بود را روی دوشم انداختم و رفتم از دم نگهبانی مجتمع، آب شیرین آوردم و حالا صدای آب داخل کتری، آرامم کرده است.