بایگانی ماهیانه: Khordad ۱۳۹۴

چرخش ۱۸۰ درجه

این ماه‌ها زیاد از خودم پرسیده‌ام؛ حالا که سی‌سال تمام شد، چه چیزی تغییر کرده است؟ آن ساعتِ شاید سه بعد از ظهر که گذشت، چه چیز دنیا با ساعت قبلش فرق کرد؟ پرسیده‌ام که این اعتبارات مگر چقدر واقعیت را تغییر می‌دهد که ذهن آدم را پُر می‌کند و سؤال پشت سؤال می‌آورد و هنوز جواب اولی را نداده‌ای، سؤال بعدی مانند پاپ‌آپ‌های اعصاب‌خردکن پروکسی‌های رایگان می‌پرد وسط صفحه زندگی‌ات.

سی‌سالگی منجر به یک چرخش ۱۸۰ درجه در زندگی‌ام شد. خودم را سوار بر اسب تندرویی می‌دیدم و می‌بینم که افسارش به دست دیگری است یا شاید گسیخته‌ است، نمی‌دانم. و من، همه آن سی سال اول، همان‌طور که خودم را محکم نگه داشته بودم که نیفتم، گردن می‌کشیدم که شاید دورها را زودتر ببینم، که به خیال خودم شاید زودتر برسم که برای آینده برنامه بریزم، که هر اتفاقی را پیش‌بینی کنم و برایش برنامه داشته باشم.

آن ساعتِ سه بعد از ظهر کذایی، از دور مانند نقطه سیاهی نزدیک می‌شد، ولی آن قدر آرام که هیچ وقت نمی‌رسید. اسب بی‌افسار می‌تاخت و نمی‌رسیدیم. این یکی دو سال آخر، سرعت آن نقطه سیاه بیشتر شده بود. نزدیک‌ و نزدیک‌تر می‌شد. و بالاخره رأس آن ساعت سه بعد از ظهر به هم رسیدیم و عبور کردیم از هم.

سرم را برگرداندم که ببینم چیست، که در آن نقطه سیاه که آن همه منتظرش بودم چه خبر است. آن قدر سریع عبور کرد که نفهمیدم چه شد. اسب همچنان می‌تاخت و من سرم را به پشت چرخاندم که درست‌تر ببینمش. و حالا نقطه سیاه به سرعت دور می‌شد. دقیقا همان نقطه‌ای که سال‌ها نمی‌خواست برسد، حالا آن قدر سریع دور می‌شد که دیگر نمی‌توانستم درست ببینمش.

و این چند ماه گذشته، برعکس نشسته‌ام روی اسب، دقیقا همان اسبی که چشم‌بسته و بی‌افسار می‌تازد و مدت‌هاست از متوقف کردنش ناامیدم،‌ جسارت پایین پریدن هم که هیچ وقت نداشتم. دم اسب را گرفته‌ام که نیفتم و چشمم به آن نقطه سیاه؛ بلکه چیز جدیدی درباره‌اش کشف کنم.

و حالا که برعکس نشسته‌ام، خیلی چیزها تغییر کرده. هر چقدر آن روزها انتظار اتفاقات را می‌کشیدم تا از دور برسند و ازشان عبور کنم،‌ حالا ماجرا طور دیگری است. اتفاق‌ها وقتی می‌افتند، تازه می‌بینمشان و دور شدن‌شان را تماشا می‌کنم. گاهی همان‌طور که دم اسب را محکم گرفته‌ام، سعی می‌کنم اتفاقات افتاده را تحلیل کنم که حوصله‌ام سر نرود؛ به این فکر کنم که چه شد این اتفاق‌ها افتاد، به اینکه قبل از رخ دادنشان اگر آن طرفی نشسته بودم، چقدر هیجان‌انگیز یا شاید ترسناک می‌توانستند باشند و نهایتا یک بی‌خیالی دلچسب که آن قدرها هم مهم نیست. چه خوب،‌ چه بد؛ حالا که رد شدند.

اما آن نقطه سیاه،‌ هنوز محو نشده است. به طور نامحسوسی ریز و ریزتر می‌شود ولی هست؛ می‌بینمش. دقت که می‌کنم هنوز در خط افق پیداست؛ لای موج‌های سراب، سیاهی‌اش پیداست. ریزکی تکان می‌خورد.