بایگانی ماهیانه: Farvardin ۱۳۹۳

نخ‌کش

قدیمی‌ها می‌آیند و می‌روند و تماشا می‌کنند. تعجب می‌کنند حتی که چرا نمی‌توانند مثل گذشته، نزدیک باشند، درک کنند، پیش‌بینی کنند. طوری صحبت می‌کنی که انگار غریبه‌ای و فقط قیافه‌ات شبیه دوست سابق آن‌هاست و بر حسب اتفاق، زانوی شلوار مشکی‌ات با گرد و غبار قبر آن دوستی قدیمی، خاکی شده است و هنوز همت نکرده‌ای بتکانی‌اش. خاکی که بوی تازگی می‌دهد؛ که انگار همین امروز صبح، دفنش کرده باشی و طعم فاتحه‌اش هنوز زیر زبانت باشد.

و با همه قیافه‌ شبیهی که داری،‌ فرق داری با آن دوست قدیمی که همه می‌شناختند. نشانه‌های زیادی هست که همه را به اشتباه بیندازد ولی لمس و بی‌حرکت. همه موتورها خاموش، رها بر اقیانوس آرام و بی‌ساحل؛ از این سو به آن سو، بی‌قطب‌نما، به اختیار نسیم.

نه که پای رفتن نداشته باشی، نه که ندانی کجا می‌خواهی بروی، نه که انگیزه‌ نباشد، فقط یک مانع کوچک سر راهت هست که با همه کوچکی‌اش نمی‌گذارد قدم از قدم برداری. یک قلاب کوچک از گذشته افتاده میان تار و پود لباس قیمتی و بلندبالایی که تمام گذشته‌ات را صرف خریدنش کرده‌ای. اگر تکان بخوری، قلاب کشیده می‌شود و لباس مورد علاقه‌ات را نخ‌کش می‌کند.

چند سال صرف این شود که به خودت بگویی هم خدا را، هم خرما را؟ به خیال اینکه قلاب را جدا می‌کنی و نمی‌گذاری لباست نخ‌کش شود. ولی شاید نمی‌شود. شاید باید گذشت از آن لباس قیمتی؛ گیرم که جوانی‌ات را برای خریدنش مایه کرده باشی؛ گیرم که بدون آن لباس، هویتت را از دست بدهی. آخرش که توی گور،‌ همراهت نمی‌آید؛ از این به بعد هم نیاید، طوری نمی‌شود. رها شو…