بایگانی ماهیانه: Mordad ۱۳۹۲

روشن‌شدگی

از آن شب‌هاست که قدرت انکارم کم شده است و واقعیت‌ها رژه می‌روند جلو چشم‌هایم. شبیه شبح‌های ناشناسی که گه‌گداری از پیش رویم عبور می‌کنند و دوباره محو می‌شوند، امشب دوباره آن واقعیت قدیمی و شکننده را روبه‌رویم زنده و سرکش می‌بینم. درست مانند ابر سیاه و متراکمی که از دوردست به پیش می‌آید و می‌دانی برای غریدن و باریدن، نیازی به اجازه تو ندارد.

شاید یک سال پیش بود که یکی از دوستان خیلی دور و نزدیکم در میان حرف‌های معمولی‌اش گفت: «حامد! این قدر در تنهایی‌هات فرو نرو! بعدا یه روز شاید نتونی دیگه کسی رو توی تنهاییت راه بدی‌ها!». حالا ولی می‌بینم ربطی ندارد که من به عمق‌های تاریک‌تر این اقیانوس بی‌پایان شنا کنم یا نه. به هر حال، تاریکی و بی‌کسی از یک جا به بعد،‌ پیرامون آدم را فرا می‌گیرد و چیرگی جنگ‌ناپذیرش را بر ذره ذره زندگی‌ات  می‌گستراند.

از یک جا به بعد، محاسبات و سنجه‌هایت به روشنی گواهی می‌دهند که اکسیژن همراهت برای بازگشت به سطح آب کافی نیست. می‌مانی بین پیش‌تر رفتن و بازگشتن. می‌مانی که آیا اعتیاد بیمارگونه‌ات به پیشروی، آن قدر ارزش دارد که به خاطرش تمام زندگی‌ات را به قمار بگذاری که دیگر خبری از تو به دنیا بازنگردد‌،‌ که کسی نفهمد چرا و چطور، که خاطره و جسدی از تو نماند.

نشئگی دیدن و تجربه کردن، کاری می‌:کند که همه آن فکرها رنگ ببازند. دیگر نمی‌فهمی چرا تا پیش از این، این قدر برایت مهم بوده‌اند. مگر نه این بود که در پس ذهنت همیشه در پی همین بوده‌ای؛ پس این شک‌ها برای چه؟ این ترس‌ها از کجاست؟

عجله‌ای نیست. آرام، بی‌وزن و غوطه‌ور در سرمای اعماق تاریک اقیانوس پا می‌زنی و دست‌هایت در میان تاریکی، ناشناختگی آن اعماق را نوازش می‌کند. نمی‌بینی ولی می‌توانی حس کنی، می‌توانی سختی و نرمی‌اش را لمس کنی؛ انگار که واقعیت بالاخره برای اولین بار، از هزارتوی استدلالی‌ ذهنت بیرون آمده و خودش را در میان انگشتانت لوس می‌کند. که انگار با همه تغییرناپذیری و قطعیتش، همین که با سرانگشت‌هایت مهربان شده است، کافی است.

که دیگر انگیزه‌ای نیست برای چک کردن فشار کپسول اکسیژن،‌ که می‌شود ساعت مچی‌ را باز کرد، که عینک را برداشت، که کپسول را از تن جدا کرد،‌ که رها، که سکوت، که سکون و آرامش،‌ که تنهایی‌ سرانجام پس از یک عمر دلتنگی، به پایان رسیده برسد… که مرگ، که بی‌بودی در نهایت خوش‌بختی.