بایگانی ماهیانه: Tir ۱۳۹۲

حریم

دوست ندارم این احترام مرسوم را. اصلا نمی‌خواهم با ضمیر جمع صدایم بزند؛ حداقل حالا که نیست، حالا که هنوز درگیر تربیتش نشده‌ام، چنین حسی دارم. دوست ندارم بگوید: «بابا شما که خودتون گفته بودین…». این احترام را اصلا نمی‌خواهم. احترام را، حریم را، حرمت را، محرومیت را، این حرام بودن دوستی و رفاقت بین پدر و فرزند را. همان‌طور به اسم صدایم بزند مگر چه عیبی دارد؟ بگوید: «حامد!». «بابا» شنیدن را دوست دارم، ولی نه اینکه مجبور باشد. هر موقع عشقش کشید، بگوید بابا، ولی نخواست، بگوید: «حامد»، بگوید: «حامد آقا»، بگوید: «حامدجان». مگر نه اینکه من حق دارم هر موقع دلم خواست به نام کوچکش صدایش بزنم، یا یک آقا یا خانم بگذارم اول و آخرش، یا شاید بگویم: «دخترم، پسرم». او هم حق داشته باشد خب.

آدم‌های دیگری که با او سی چهل سال فاصله سنی دارند را باید با پسوند و پیشوند خانم و ‌آقا صدا بزند؛ دقیقا برای همین که حرمت درست کند،‌ برای همین که نه زیاد دور شوند،‌ نه زیاد نزدیک؛ برای اینکه پاره تن آن‌ها نیست، برای اینکه آن‌‌ها جانشان را برایش نمی‌دهند؛ پس باید محروم باشند، ولی من چرا؟

من برای او حامد باشم، همان طور که برای مادرش بودم. نه اینکه خیال برم داشته که همه چیز عاشقانه و رویایی است. نه. اتفاقا دلم می‌خواهد آن حرمتی نباشد که وقتی از دست من عصبانی است و مثلا از کنترل‌کردن‌های بیجای من اعصابش خرد، هی بریزد توی خودش. نمی‌خواهم یواشکی من پیش دوست‌هایش سیگار بکشد و قبل از اینکه بیاید خانه، کلی آدامس بجود و شیشه ادوکلن را توی سر و کله‌اش خالی کند که من مادرش و نفهمیم. دوست دارم بیاید جلو روی خودم سینه‌اش را بدهد جلو و کمی حتی صدایش را بلند کند که: «حامد! من دیگه برای خود مردی شده‌م؛ خودم تصمیم می‌گیرم سیگار بکشم یا نکشم. حق نداری به من امر و نهی کنی!» خب مردی شده برای خودش. هجده سال کم نیست. اگر تا آن موقع مرد نشده باشد که من باید بروم بمیرم که! جگرگوشه‌ام می‌خواهد ریه‌اش را خراب کند. انگار ریه من را خراب می‌کند ولی چاره چیست، انسان است،‌ بالغ است، آزاد است. اگر تا الان نتوانسته‌ام به‌اش بفهمانم، دیگر خودش باید بفهمد.

دوست دارم من و مادرش را به اسم کوچک بشناسد، به عنوان دو تا آدم که با هم زندگی می‌کنند. دوست دارم دلش اگر برای کسی لرزید،‌ دل‌لرزه‌های من برای مادرش را یادش بیاید، دیده باشد که مادرش را دوست دارم، دیده باشد که وسط دعوا هم که قرار است نرخ تعیین کنیم، نرخ دلمان تکان نمی‌خورد. شیطنت‌ها و دلبری‌های مادرش را دیده باشد. ناز کردن‌ها و ناز خریدن‌ها را، گریه‌ها و خنده‌های عاشقانه را، افول‌ها و سردی‌ها را حتی، شکست‌ها را خدای نکرده. این‌ها را باید دیده باشد که بیاید خانه، بگوید: «حامد! دلم لرزیده براش، چه کار کنم حالا؟» و با هم بنشینیم نقشه بکشیم و برای آینده زندگی‌اش فکر و خیال ببافیم کنار هم.

دوست دارم از هر که فرار کرد، از من یکی فرار نکند. اصلا از همه فرار کند بیاید پیش خودم. پیش خودم بتواند خودش باشد؛ خود خودش؛ با همه خوبی‌ها و بدی‌هایش. خیالش راحت باشد که همیشه دختر حامد است، پسر حامد است؛ هر چه که باشد. برای دوستانم این کار را کرده‌ام. یعنی برای فرزندم نمی‌شود؟ شاید هم نمی‌شود. ولی کاش بشود. اگر نشود چه؟

ایده‌آل‌گرایی است شاید. نمی‌دانم. شاید باباها نوشته‌ام را بخوانند و یاد آرزوهای خنده‌دار خودشان قبل از ازدواج و بچه‌داری بیفتند و زیر لب بگویند: «چه خامی تو پسر! بذار بیفتی توی گود پدر شدن، می‌فهمی این‌ها همه حرفه!» شاید هم هست. من چه می‌دانم. ولی خیال کردنش که کنتور نمی‌اندازد. بگذار فکر کنم می‌توانم رفیق فرزندم باشم؛ حداقل حالا که دستم به خیال‌بافی باز است، بگذار خیال کنم؛ شاید توی میدان، دیگر جایی برای این خیال‌پردازی‌ها نباشد.

خشم شب

ساعت بالای تختم را برای بار هزارم اسنوز کرده‌ام و حالا دوباره زنگ می‌زند. همان‌طور که چشم‌هایم بسته است می‌کوبم توی سرش! عین سگی که با سنگ زده باشی توی صورتش خفه می‌شود. نمی‌فهمم چقدر می‌گذرد که ساعت درونم می‌گوید الان است که دوباره وق بزند. سرم را به سختی بلند می‌کنم و با یک چشم نیمه‌باز نگاهی به ساعت می‌اندازم. از یک رد شده است. هم‌زمان صدای اذان هم از بیرون خانه بلند می‌شود. باز هم تا ظهر خوابیده‌ام. بیش از یک هفته است که شب‌ها خوابم نمی‌برد و به جایش صبح‌ها تا ظهر می‌خوابم. هر بار تلاش کرده‌ام درستش کنم ولی نمی‌شود. حتی یک بار ۳۶ ساعت نخوابیدم که درست بشود و باز هم درست نشد.

از تخت می‌آیم بیرون. تمام تنم درد می‌کند. همان طور که می‌روم صورتم را بشورم، سعی می‌کنم به خاطر بیاورم که چه ساعتی به تخت‌خوابم رفته بودم. یادم می‌آید که دیشب به امید چند خمیازه، حوالی یک نصف شب به رخت‌خواب رفته بودم ولی به محض اینکه خوابیده بودم باز خواب از سرم پریده بود و دوباره همان آش شد و همان کاسه. حوالی هفت صبح خوابیده بودم.

کسی روی تلفن پیغام گذاشته است. دکمه چشمک‌زن تلفن را فشار می‌دهم و می‌روم سمت یخچال. کسی ۱۰ ثانیه سکوت کرده و بعد،‌ بدون هیچ پیغامی گوشی را می‌گذارد. از سر شیشه، کمی آب می‌خورم و گلویم از سردی آب، درد می‌گیرد. برمی‌گردم سمت میز تحریرم، از شماره‌ای ناشناس با کد اصفهان تماس ناموفق دارم. هفت هشت مسج تبلیغاتی هم از بودجه‌های سرگردان آمده است. «اگر روزی یک پند اخلاقی می‌خواهید،‌ عدد یک را ارسال کنید.» شماره را به لیست سیاه گوشی‌ام اضافه می‌کنم. مسج بعدی نوشته: «افتتاح بلوار حرم – جمکران، هم‌زمان با تقدیر از فرزند ملت…». زیر لب لعنتی به مخابرات قم می‌فرستم و مسج را پاک می‌کنم.

می‌روم دوش می‌گیرم و برمی‌گردم. سر و کله‌ام را خشک می‌کنم که تلفن خانه و موبایلم هر دو زنگ می‌زنند. تلفن ثابت را جواب می‌دهم. خاله از اصفهان زنگ زده که برای مراسم عقد پسرش دعوتم کند. تبریک‌گویان تشکر می‌کنم و قول می‌دهم که حتما خدمت برسم.

تلفن ثابت را قطع می‌کند. باز موبایلم زنگ می‌خورد. مادر می‌پرسد امروز می‌روم اصفهان یا نه. می‌گویم بله. قرار است با بچه‌ها بروم و سفارش می‌کند زود حرکت کنم که شب را در خانه بخوابم که برای مراسم فردا خسته و کسل نباشم. می‌گویم چشم و خداحافظی می‌کنم.

می‌روم جلوی آینه که موهایم را شانه کنم که باز موبایلم زنگ می‌خورد. برادرم است. زنگ زده احوالی بپرسد. این چند روز که صبح‌ها خواب بودم هر بار زنگ زده بود و حتی چند بار نگران شده بود که چرا چند روز است تلفنم را جواب نمی‌دهم و من هر بار تماس‌گرفتن‌هایم را از سر بی‌حوصلی و شاید درماندگی عقب می‌انداختم و خلاصه، همه نگران شده بودند و مجبور شدم برای تک‌تک آشنایان توضیح بدهم که به خاطر اختلال اخیر در خواب شبم، صبح‌ها بیدار نیستم و متأسفانه نمی‌توانم مثل گذشته پاسخگو باشم.

برادرم می‌پرسد آیا اصفهان می‌روم یا نه. می‌گویم بله؛ با یکی از بچه‌ها. وقتی می‌فهمد تنها نیستم تنها انگیزه‌ باقی‌مانده‌اش برای تعطیل کردن زندگی و آمدن به اصفهان را از دست می‌دهد و خب انگار تصمیم می‌گیرد که عطای این سفر را به لقایش ببخشد.

با انگشت شست پا دکمه‌ کامپیوتر را  فشار می‌دهم. هنوز خواندن ایمیل‌های نخوانده، تمام نشده است که زنگ خانه را می‌زنند. منتظر کسی نبوده‌ام. با خودم می‌گویم احتمالا از این فروشنده‌های خانه‌گرد است و تبلیغات‌چی و این‌هاست، اول تصمیم می‌گیرم در را باز نکنم، بعد با خودم می‌گویم شاید کسی کار مهمی دارد. یکی از دوستان قدیمی است. در شرف تصمیم‌گیری بزرگی بوده و حالا آمده با کسی در میان بگذارد؛ حتی اگر نتوانم نظر به درد بخوری بدهم.

چند ساعتی صحبت می‌کنیم و صحبت‌هایش مرا یاد خاطره‌های تلخ زمان سربازی می‌اندازد و خاطرات ۸۸ دوباره در ذهنم زنده می‌شود و تلخی‌های این چهار سال گذشته و استیصالم در تصمیم‌گیری و قضاوت درباره خیلی چیزها و اینکه بارها در این چهال سال، صورت مسئله را پاک کرده‌ام، آن بر بزدل شخصیتم را می‌کوبد توی صورتم.

آفتاب بعد از ظهر یواش یواش پایین می‌رود که موبایلم زنگ می‌زند. پدر می‌پرسد: «کجایی؟ رسیدی؟». با تعجب می‌گویم: «نه! رسیدم؟! من هنوز راه‌ نیفتاده‌ام.» او بیشتر از من تعجب می‌کند: «پس مامان گفت ساعت یک بعد از ظهر راه افتاده‌ای!» حال نداشتم فکر کنم که مامان حرف‌های من را اشتباه شنیده، یا بابا حرف‌های مامان را. خلاصه به پدر قول دادم که حتما وقتی سوار اتوبوس شدم، زنگ بزنم و خبر بدهم.

دوست قدیمی می‌رود. گل‌های باغچه زیر گرمای سوزان قم، هلاک شده‌اند و برگ‌هایشان آویزان شده است. شلنگ آب را می‌گیرم روی باغچه و حتی انگار که عطش کرده باشند، درخت‌ها را هم حسابی خیس می‌کنم و منتظرم که یکی‌شان آخر کار مثل سگی که از آب‌تنی برگشته باشد، خودش را تکان بدهد و به خاطر اینکه زیر این آفتاب داغ، خنکش کرده‌ام از من تشکر کند.

می‌نشینم پای سیستم تا ویرایش‌های عقب‌مانده را انجام بدهم و آماده شوم برای رفتن. دوستی که قرار بود همراهم بیاید، توی چت خبرم می‌کند که آمدنش کنسل شده است. خواستم تماس بگیرم با برادرم که دارم تنها می‌روم و اگر می‌خواهد دوباره انگیزه پیدا کند، پیدا کند ولی گوشه ذهنم به خودم سوء ظن پیدا کردم و از خودم بدم آمد و بی‌خیال شدم.

همان طور که فایل را باز می‌کنم برای ویرایش، توییتر و گوگل‌پلاس و جیمیل هم باز است. ضرب العجل ارتش مصر به مرسی رو به اتمام است و مرسی هم پیشنهاد ارتش را رد کرده و حالا همه، منتظر اقدام ارتش پس از پایان ضرب‌العجل‌اند. دوباره تگ «Egypt» توی صفحه اول توییترم زیاد شده است.

توی پلاس متوجه می‌شوم که امروز سالگرد سقوط هواپیمای جمهوری اسلامی در خلیج فارس توسط ناوهای آمریکایی است و حالا عده‌ای یک متن انگلیسی درباره این ماجرا نوشته‌اند و با بازنشر و مثبت فراوان، رفته توی صفحه داغ گوگل‌پلاس. جمله جورج بوش را از نیوزویک نقل قول کرده که برایش فرقی نمی‌کند واقعیت‌‌ها چیست و به هر حال معذرت‌خواهی نخواهد کرد. یاد وقاحت‌هایش در زمان حمله به عراق می‌افتم و نوشته را ریشر می‌کنم.

هوا تاریک شده است و من هنوز درگیر کارهای خودمم. فکر کوه ظرفی که همه آشپزخانه را پر کرده است هم ذهنم را رها نمی‌کند. حتما باید قبل از رفتن به اصفهان، ظرف‌ها را بشورم؛ نه اینکه کثیف ماندن‌شان تا دو سه روز دیگر خیلی مهم باشد. بیشتر نگران اینم که شاید از اصفهان کسی همراهم بیاید و می‌دانم که تحمل خجالت آن لحظه اول که قرار است مهمان، وارد خانه‌ام شود را ندارم. ظرف‌ها می‌آید جلوی چشمم!

سیستم را همان طور رها می‌کنم و می‌آیم توی آشپزخانه. سر راهم لیوان‌های رها را از میان اتاق برمی‌دارم و می‌چینم توی سینی و با خودم می‌آورم. سینی را که می‌خواهم روی میز بگذارم، لبه سینی گیر می‌کند به لبه میز و لیوان‌ها و یک بشقاب چینی، رها می‌شوند وسط سرامیک‌های آشپزخانه و یکی پس از دیگری می‌شکنند.  چشم‌هایم را می‌بندم تا صدای چرخش‌ آخرین تکه ظرف روی زمین تمام شود. سپس با احتیاط می‌روم سمت سینک ظرف‌شویی. همان طور بدون اینکه ذهنم را درگیر منظم کردن آشپزخانه کنم، اولین ظرف توی سینک را برمی‌دارم و با اسفنج می‌افتم به جانش. جایی برای همان یک ظرف کف‌مال هم نیست. آبش می‌کشم و می‌گذارم توی آبچکان. آبچکان هم جا ندارد! همه کابینت‌ها را باز می‌کنم که ظرف‌ها را بچینم سرجایشان. نگران خرده‌شیشه‌ها و چینی‌های کف آشپزخانه‌ام!

در کابینت‌ها می‌:کوبم و جارو و خاک‌انداز را از زیر ظرف‌شویی در می‌آورم و سعی می‌کنم بدون اینکه فحش بدهم، شکسته‌خرده‌های ظرف‌ها را جمع کنم. شیشه‌ها و چینی‌های شکسته را جمع کرده‌ام و حالا کف آشپزخانه خیس است و باقی‌مانده‌های غذای دیشب هم پخش سرامیک‌ها شده و همه جا را چرب و سرخ کرده است!

چند تا حوله کاغذی برمی‌دارم و خیسی روی سرامیک‌ها را می‌گیرم. ولی هنوز چربی و قرمزی سر جایش مانده. اسپری سرامیک را از زیر سینک می‌کشم بیرون و می‌پاشم روی همه نقطه‌های چرب و قرمز آشپزخانه. و دوباره با حوله، خشکش می‌کنم. چند بار اسپری می‌زنم تا بالاخره سرامیک‌ها دوباره به حالت اولیه‌شان برمی‌گردند. می‌روم سراغ ظرف‌ها… تلفن خانه زنگ می‌خورد.

مادر است. می‌خواهد بداند که آیا راه افتاده‌ام یا نه. می‌گویم نه؛ هنوز خانه‌ام! می‌ترسد گله کند و عصبانی شوم. همان‌طور دست‌پاچه می‌گوید: «خب، باشه. فقط خواستم ببینم راه افتادی یا نه.» با آرامشی که احتمالا حمل بر عصبانیت شدید من کرده باشد گفتم: «هر موقع سوار اتوبوس شدم، حتما زنگ می‌زنم. شما نگران نباشید.»

و قطع می‌کند. یادم نمی‌آید قرار بود چه کار کنم. برمی‌گردم پشت کامپیوترم. ضرب العجل ارتش مصر تمام شده است و نفربرهای ارتش به سمت محل استقرار مرسی حرکت می‌کنند. عده‌ای مدام توییت می‌کنند که «تانک‌های ارتش مصر در حال حرکت‌اند» و عده‌ای دیگر در میان این شلوغی گیر داده‌اند که این‌ها تانک نیست و نفربر است!

آقای رئیس جمهور گفت‌وگوی تلویزیونی دارد و همان طور که پیش‌بینی کرده بودم، تأکید می‌کند که دولت را در سخت‌ترین شرایط تحویل گرفته است. مجری از او می‌پرسد که شعار دولت شما عدالت‌ بوده است و شما در این دوران برای عدالت، چه کرده‌اید و آقای رئیس جمهور در ابتدا کلیات مفصلی درباره اینکه عدالت، چیز مهم و خوبی است بیان می‌کند و بعد هم توضیح می‌دهد که وقتی ما آمدیم کلا اوضاع اقتصادی دنیا خراب بود و تحریم هم شدیم و خلاصه خیلی اتفاق‌های بدی افتاد و آخر کار توضیح مختصری درباره عملکرد دولت نهم و دهم درباره عدالت می‌دهد و اینکه ۱۳۸۴ میلیارد تومان سود سهام عدالت در این مدت به مردم پرداخت شده است و من ناخودآگاه جمع و تقسیم می‌کنم و می‌بینم همه سودی که از سهام عدالت پرداخت شده است به نصف آن دزدی ۳۰۰۰ میلیارد تومانی هم نمی‌رسد. خبر هنوز در حال تکمیل است ولی منتظر به‌روزرسانی‌های بعدی نمی‌شوم و صفحه را می‌بندم.

خبرگزاری فارس و توییتر بی‌بی‌سی و چند جای دیگر را پیگیری می‌کنم که ببینم چه بلایی سر مصر می‌آید. توی خبرگزاری فارس می‌چرخم چشمم می‌افتد به یک خبر دیگر درباره زن و مردی سوری که در شهر حلب توسط ارتش آزاد سوریه مورد تعدی و آزار قرار می‌گیرند.

می‌روم آن طرف در خبرهای گوگل عبارت Tahrir Square را سرچ می‌کنم و وسط خبرها چشمم به اپیدمی خشونت جنسی در میدان التحریر می‌افتد؛ گزارشی که ادعا می‌کند دست‌کم ۹۱ زن در سه روز گذشته در میدان التحریر مورد تعرض جنسی قرار گرفته‌اند و بعضی از این تعرض‌ها به حدی بوده که قربانی را با آمبولانس از میدان خارج کرده‌اند و بعضی از تعرض‌ها با اشیاء تیز و برّنده بوده است. گزارش را نیمه‌تمام می‌بندم و برمی‌گردم به آشپزخانه.

ذهنم درگیر گزارش شده است. با خودم می‌گویم شاید راست نیست. به هر حال هر کسی در این شلوغی حرفی می‌زند. بعد دوباره فهمیدم که این هم مانند خیلی دیگر از اتفاقات ۸۸ خودمان، از آن‌هاست که هر چقدر فسفر بسوزانم نمی‌توانم درباره‌اش به یقین برسم.

شروع می‌کنم به شستن بقیه ظرف‌ها. نیمی از ظرف‌ها را شسته‌ام که ساعت یازده و نیم می‌شود. قرار است سر یازده و نیم، بیانیه ارتش مصر پخش شود. ظرف‌ها را همان‌طور کف‌مال رها می‌کنم توی سینک و می‌آیم پای پخش زنده الجزیزه. مرسی را از ریاست جمهوری برکنار می‌کنند و قانون اساسی به حالت تعلیق درمی‌آید و قرار است به زودی انتخابات دیگری برگزار شود و قرار است تا آن موقع هر کس از قانون ارتش تخطی کند، حالش را بگیرند!

بعد از پایان صحبت‌های السیسی، الجزیره تصویر شادی مردم در میدان التحریر را پخش می‌کند و پرچم‌هایی را که به چپ و راست حرکت می‌:کنند. چشمم که به التحریر می‌افتد، یاد آن گزارش چند دقیقه پیش می‌افتم و حالم بد می‌شود. با خودم می‌گویم آیا آن‌ها که آن ۹۱ زن را آزار داده‌اند، میان همین‌ها هستند که پرچم‌ها را تکان می‌دهند؟ یا عده‌ای دیگر بوده‌اند؟ یا شاید عده‌ای که از این شلوغی‌ها سوء استفاده می‌کرده‌اند.

برمی‌گردم فارس. خبرهای قبلی را چک می‌کنم و بین خبرها یک جا بشار اسد پیغام داده است که مرسی باید به خواست مردم کشورش احترام بگذارد و قبول کند که مردم مصر، او را نمی‌خواهند! و البته بعد فارس توضیح می‌دهد که میزان وفاداری به بشار اسد، ۹۰۰ برابر وفاداری به مرسی بوده است!

زنگ مسج گوشی لعنتی‌ام بلند می‌شود. دختر برادرم می‌پرسد کجا هستم. می‌گویم خانه‌ام. می‌پرسد که آیا اصفهان نمی‌روم؟ و من همه تلاشم را می‌کنم که حس و حالم با پیامی که می‌فرستم منتقل نشود: «بله عموجان. می‌رم.» و از پاسخ‌های کوتاه من متوجه می‌شود که باید «شب‌ به خیر» بگوید و خداحافظی کند.

از پای کامپیوتر فرار می‌کنم سمت آشپزخانه. سرامیک‌ها لیز است و سر می‌خورم. به سختی خودم را میان دیوار و میز، جمع و جور می‌کنم و دوباره می‌ایستم و به جای فحش دادن، چند نفس عمیق می‌کشم و با قدم‌های آهسته و محتاط، می‌روم سمت سینک ظرف‌شویی و مابقی ظرف‌ها را کف می‌زنم. گلدان شیشه‌ای که چند دقیقه پیش گذاشته‌ بودمش توی آبچکان، میان ظرف‌ها می‌لولد. دوباره جایش را درست می‌کنم و ولی هر کار می‌کنم قرار نمی‌گیرد. با عصبانیت، همان‌طور خیس می‌گذارمش روی میز چوبی آشپزخانه!

ماهیتابه، آخرین تکه از ظرف‌های باقیمانده است. جای خالی نمانده است. می‌چپانمش میان ظرف‌های خیس. و اسکاچ را دوباره کف می‌زنم که سینک را بشویم که ماهیتابه از بالای سرم رها می‌شود و با سر و صدا می‌افتد توی ظرفشویی. این بار دیگر یک فحش رکیک می‌دهم و با مشت می‌کوبم توی دیوار روبه‌رویم و درد، عین برق می‌دود توی مچ و ساعد و بازوهایم. از فشار درد فریاد می‌کشم و ناخودآگاه سرم برمی‌گردد سمت پنجره که نکند صدایم را همسایه بالایی شنیده باشد. با احتیاط انگشت‌هایم را تکان می‌دهم. اتفاقی نیفتاده و همه‌شان سالم‌اند.

همان‌جا جلوی ظرف‌شویی قفل شده‌ام. می‌ترسم دست به ماهیتابه بزنم، می‌ترسم راه بروم لیز بخورم، می‌ترسم بروم سمت کامپیوتر دوباره خبر بدی بشنوم. با ملایمت و سکوت برمی‌گردم توی هال و می‌نشینم روی اولین صندلی. دسته‌های صندلی را می‌گیرم و پاهایم را جمع می‌کنم توی سینه‌ام و منتظر می‌شوم تا دوباره گوشی همراهم زنگ بخورد…

در ستایش دگرگونی

برای دولت یازدهم نگرانم. یعنی نه اینکه فقط برای دولت یازدهم که برای خیلی چیزهای دیگر هم نگرانم. حسن روحانی بار سنگینی از امید مردم بر روی دوشش سنگینی می‌کند. مقصر هم نیست؛ دردهای مزمن و رو به کهنگی ۸۸ و فشارهای سنگین اقتصادی نیمه دوم ۹۲ به بعد و یک عالم مشکل دیگر روی هم جمع شد تا چشم امید عده‌ای دوباره به سوی فردی جدید قرار بگیرد. لزوما بد هم نیست. ولی چیزهایی هست که مرا می‌ترساند.

hasan-rowhaniترسم به خاطر این است که حسن روحانی معجزه نمی‌کند. حسن روحانی که به نظر من بعد از انتخاب شدنش محبوبیت بیشتری در میان کسانی که حتی به‌اش رأی نداده بودند پیدا کرد، شروع متفاوتی با شروع خاتمی ۷۶ و احمدی‌نژاد ۸۴ داشت. مطالبات بیشتری به سمت او روانه شده است. حتی اتفاقاتی نظیر کاهش کم‌نظیر قیمت ارز در دو هفته پس از انتخابات، رفتن تیم ملی فوتبال ایران به جام جهانی و کاهش سطح سانسور تصویری در مسابقه والیبال ایران و ایتالیا و خیلی اتفاق‌های دیگر، هر چند به طنز ولی سیلی از نوشته‌های «روحانی متشکریم» را به راه انداخت؛ طنزهایی که به هر حال، بهره‌ای از واقعیت دارند.

همان طور که پیش‌تر هم گفته بودم، مشارکت همچنان بالای مردم در انتخابات، نشان می‌دهد که اکثریت مردم ایران می‌خواهند شرایط موجود جامعه‌شان تغییر کند. از محمد خاتمی می‌خواستند برایشان آزادی بیاورد، از محمود احمدی‌نژاد می‌خواستند عدالت را به جامعه برگرداند و ریشه فقر و فساد و تبعیض را بکند. حالا هم از حسن روحانی یک فهرست بلندبالا از تغییرات را مطالبه می‌کنند؛ مشکل اقتصادی را حل کند، کاری کند تحریم‌ها برداشته شود، فضای سیاسی کشور از التهاب خارج شود، روابط خارجی‌مان اصلاح شود، حتی فیلترینگ درست شود‌، ماهواره آزاد شود. خیلی‌ها حتی می‌خواهند میرحسین و کروبی از حصر خارج شوند و کلی خواسته‌های دیگر.

دگرگونی‌ای که همهٔ بار آن را به گردن حسن روحانی می‌اندازیم، توسط او امکان تحقق ندارد. به همین سادگی. با همه تأثیری که عالی‌ترین مقام اجرایی کشور بر تحولات جامعه ما دارد، ولی او ریشه تحولات بنیادین نیست. نمره نهایی عملکرد هر دولت، معدلی است از تلاش و توانایی خود او و عملکرد همه مردم جامعه‌ای که ریاست جمهورش به عهده اوست. اگر قرار است تحولی رخ دهد، در خلال یک تأثیر و تأثّر دو جانبه میان دولت و مردم اتفاق می‌افتد؛ نه دولت تنها، نه مردم تنها منشأ صددرصدی تحول نیستند.

sepinood-nadjianاز میان همه هیجان‌های یکی دو روز پس از انتخابات، نوشته سپینود ناجیان برایم دلنشین‌تر بود: «دیشب سر چهارراه حافظ-ولی‌عصر با د. نشسته بودیم لبه‌ی جدول. نه که تافته‌ی جدا بافته، اما آرام، در قیاس با محیط، آرام، بسیار آرام. فکر می‌کردم، خیلی جدی فکر می‌کردم که حالا من باید چه کنم؟ اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که وقتی خواستم برگردم خانه، بطری آب خالی توی دستم را بیندازم توی سطل زباله و حتما از پل عابر بروم آن‌طرف چهارراه.»

این از آن حرف‌هاست که این روزها کمتر میان نوشته‌های رسمی و غیر رسمی توی اینترنت می‌بینم. حتی در میان دوستان و آشنایان و هم‌کلاسی‌ها و مردم کوچه‌بازار کمتر می‌بینم که کسی بگوید حالا که به اعتدال و عقلانیت، امید بیشتری پیدا کرده‌ام، سعی می‌کنم منظم‌تر شوم، بهتر کار کنم، بهتر درس بخوانم، با مردم کشورم مهربان‌تر باشم،‌ کمتر غیبت کنم،‌ کمتر تهمت بزنم، ورزش کنم، دروغ نگویم و چیزهایی از این دست؛ دقیقا همان چیزهایی که دست‌کم به باور من، پایه‌های پیشرفت در خیلی دیگر از جوامع دنیا بوده است و باز در نظر محدود من، در دو دولت گذشته، لطمه شدیدی به این چیزها در میان جامعه اطراف من وارد شد و باز تأکید می‌کنم در جامعه اطراف خودم، فرصت‌طلبی و دروغ‌گویی و قانون‌گریزی و خودخواهی و نادرست‌کاری را رو به افزایش دیدم؛ حتی در درون خودم. در جامعه پیرامون شما را نمی‌دانم.

برای همیشه در خاطرم خواهم ماند که حتی شاید از سر سادگی و خوش‌خیالی ولی از روز پس از انتخابات، دوباره انگیزه پیدا کردم برای ورزش کردن،‌ برای درست غذا خوردن، برای حفظ سلامتی‌ام، برای اسراف نکردن، برای بهتر کار کردن، برای درست‌تر زندگی کردن؛ به عنوان یکی از همه مردمی که در این کشور زندگی می‌کنند. و دقیقا یادم هست که ماجراهای بسیاری نظیر شیوه درگیری رئیس دولت با رئیس مجلس و پخش آن فیلم کذایی در صحن علنی مجلس، چقدر در ناامیدی‌ام از قانون‌مداری در زندگی شخصی‌ام تأثیر داشت و بعد از آن ماجرا چقدر دوست داشتم فرار کنم و چقدر همان حداقل تشر صریح رهبری به آن اقدام، آب خنکی بود بر روی داغی دلم.

iran-italyبه جهت‌گیری کلی دولت حسن روحانی امیدوارم؛ حتی با اینکه از سلطه دوباره کارگزاران بر تیم اقتصادی دولتش نگرانم، حتی با اینکه معتقدم هنوز برای فرهنگ، برنامه عمیق و از پیش‌برنامه‌ریزی‌شده‌ای ندارد. امیدواری‌ام به خاطر همین باهوشی و قانون‌گرایی و متانت و عقلانیتی است که در سخنانش تا اینجا دیده‌ام، حتی ظاهر مرتب و معقولش برای من نشانه‌ای امیدوارکننده درباره رویکرد احتمالا معقولش درباره کارهایی است که در این چهار سال باید انجام بدهد. ولی هنوز این تفاوت رویکرد را در جامعه اطرافم ندیده‌ام و این نگرانم می‌کند. هنوز در نوشته‌های آشنایانم در اینترنت ردپایی از تحول نمی‌بینم و هنوز خیلی‌ها همان‌اند که بوده‌اند. هنوز برای پخش شدن چند تصویر نامأنوس از تماشاگران بازی والیبال از رسانه ملی، آن قدر کم‌طاقتی از خودشان نشان می‌دهند که یک دو روز نگذشته، آثار این هزینه، بر پیشانی صدا و سیما ظاهر می‌شود.

شاید تصورم نادرست باشد ولی دست‌کم در ذهنم مانده است که مردم چین خیلی کار می‌کنند، مردم ژاپن خیلی مطالعه می‌کنند،‌ مردم آلمان خیلی قانون‌مندند، مردم آمریکا کمتر از ما ایرانی‌ها دروغ می‌گویند و خلاصه دست بر روی هر کدام از مردم دنیا بگذاری، دست‌کم به دو سه ویژگی اخلاقی خوب مشهورند؛ به همان اندازه که ما به دروغ‌گویی و بی‌نظمی و کم‌کاری و تنبلی و پرخوری و خیلی ویژگی‌های دیگر مشهوریم. بله. شجاع هم هستیم، مهربان هم هستیم ولی بدی‌هایمان هنوز بر خوبی‌هایمان می‌چربد.

خلاصه اینکه وضعیت کشورمان، نتیجه بی‌واسطه مدیریت احمدی‌نژاد و رهبری و خاتمی و هاشمی نیست؛ معدلی است از عملکرد نزدیک به ۷۵ میلیون جمعیت. برای پیشرفت، همه این جمعیت باید پیشرفت کند؛ پیشرفتی که زمان می‌برد، ریز به ریز و با خون دل انجام می‌شود و باید حالاحالاها برایش زحمت کشید؛ حسن روحانی نمی‌تواند معجزه کند. پیامبران هم چنین معجزه‌ای نکرده‌اند.

عکس: فارس