بایگانی ماهیانه: Mordad ۱۳۹۲

در جست‌وجوی انسجام درونی

در دوران بچگی‌ و پیش از ۱۸ سالگی‌ام، به خصوص که سال‌های نخستین طلبگی‌ام بود خیال می‌کردم سادگی و دشواری تعاملم با آدم‌ها احتمالا بر محور دین‌داری و تقیدشان به دین و مذهب خواهد بود ولی تجربه زندگی پس از ۱۸ سالگی‌ام تا امروز چیز دیگری را نشان می‌دهد. در این سال‌ها بسیار پیش آمده که با آدم‌های به اصطلاح، غیر متدین یا غیر مذهبی تعاملی بسیار ساده، روشن و موفق داشته‌ام؛ مانند دندان‌پزشکم، یا دوستان غیر مسلمانم، یا حتی کسانی که از نظر خودشان به هیچ دینی اعتقاد ندارند. و در طرف مقابل، کسانی در زندگی‌ام بوده‌اند که با همه ادعاها و تقیدشان به ظواهر دینی و مذهبی‌ و عناوینی چون امام زمان (عج)، نمی‌توانم حتی خاطره خوشی از دوران تعاملم با آن‌ها به خاطر بیاورم. 

وجود رابطه عموم و خصوص من وجه میان دین‌داری و تعامل موفق، کم‌کم من را به این نتیجه رسانده است که نه دین‌داری اصطلاحی و نه بی‌دینی اصطلاحی، هیچ کدام دلیل خوشایندی یا ناخوشایندی رابطه‌ام با آدم‌ها نبوده است. مهم‌ترین مشخصه آن‌هایی که هنوز باشان راحتم و حرف همدیگر را می‌فهمیم این است که تفکر و شخصیت‌شان منسجم است. عملا برایم مهم نبوده که مبنای فکری و اعتقادی طرف مقابلم با من سازگار باشد؛ بلکه برایم اهمیت داشته که آیا اعتقادات و مبانی فکری آن شخص، یک مجموعه منسجم و یک‌پارچه بوده است یا نه. آیا صدر و ذیل اندیشه‌ها و افکارش با هم سازگاری داشته است یا نه. با آدم‌های منسجم، (دین‌دار و بی‌دین) رابطه‌های آسان و منطقی‌ای داشته‌ام و با آدم‌های غیر منسجم (دین‌دار و بی‌دین) هیچ وقت نتوانسته‌ام همراهی کنم.

البته تشخیص چنین چیزی به آسانی گفتنش نیست. از کجا می‌شود فهمید که مجموعه افکار یک شخص، دارای انسجام درونی است؟ از کجا می‌شود فهمید که تفکراتش تناقض درونی ندارد؟ حالا دیگران هیچ. این سخت‌گیری را برای خودم هم دارم و همیشه خدا، خودم را از نظر انسجام درونی، محک می‌زنم و واقعیت این است که همچنان زیاد اتفاق می‌افتد که مچ خودم را می‌گیرم که هاه! دیدی؟ این رفتارت با فلان فکرت سازگار نیست! بدبخت بیچاره! مثلا اگر از سر تنبلی ورزش نکنم یا سیگار بکشم، به این نتیجه می‌رسم که هنوز به سلامتی اعتقاد قطعی ندارم. یا اگر هنوز نمی‌توانم بر لذت غیبت کردن پشت سر دیگران غلبه کنم، نمی‌توانم ادعای انسان‌دوستی کنم، مسلمانی که پیش‌کش!

یعنی اینکه به نظرم اولین ملاک در تشخیص این انسجام، تطابق گفتار و رفتار آدم‌هاست. هر قدر هم که کسی به نماز اول وقت و روزه و پرداخت خمس و زکات و نماز جماعت و… پایبند باشد، تا وقتی وفای به عهد، صداقت، مردانگی، احترام به دیگران و درست‌کاری نداشته باشد، نمی‌شود به دین‌داری‌اش دل خوش کرد. روزی صد بار هم اگر نام امام زمان بر لبش جاری شود ولی راحت در حق دیگران، بدخواهی کند، حداقل من به امام زمان او معتقد نخواهم شد.

تحلیلم این است که احتمالا علت سخت‌گیری مردم به روحانیت نیز به همین سبب است. یعنی به عنوان مثال، مردم از بددهنی یا بی‌ادبی یک روحانی، شدیدا برمی‌آشوبند، ولی در برخورد با دیگران چنین سخت‌گیری‌ای ندارند. این را نمی‌شود به حساب پدرکشتگی مردم با روحانیت گذاشت، بلکه بددهنی یا بی‌ادبی، در مجموعه فکری و اعتقادی‌ای که یک روحانی مدعی آن است، نمی‌گنجد و ارتکاب چنین عملی توسط یک شخص روحانی، از او نه‌تنها یک شخص بداخلاق، بلکه یک دروغ‌گوی ریاکار می‌سازد که حرف و عملش با یکدیگر سازگار نیست. در حالی که همان عمل از یک آدم معمولی، به معنای دروغ‌گویی او نیست؛ چون او ادعای آموزگار بودن در دین و دیانت را ندارد.

بر اساس این حرف‌ها، برایم قابل پذیرش نیست که کسی بخشی از استدلال‌هایش را بر اساس مبانی تعبدی دینی تنظیم کند ولی در جای دیگر، نصوص تعبدی و دینی را کنار گذاشته و بر اساس مبنایی مدرن و مبتنی بر عقل مستقل، استدلال کند. با هر دو تفکر تعبدی و عقلی (عقل مدرن) می‌توانم تعامل کنم ولی همراهی و گفت‌وگو با تفکری که میان این دو در نوسان است، خیلی دشوار خواهد بود. حتی اگر کسی به این عدم انسجام خودش معترف باشد، باز هم روزنه امیدی برای تعامل با او خواهم داشت ولی اگر متوجه این هم نشده باشد، عملا باب گفت‌وگو بسته خواهد شد.

یکی از آشنایانم جهان را صرفا نتیجه یک اتفاق می‌داند و به هیچ کدام از ادیان الهی معتقد نیست ولی به دلایلی، قائل به درست‌کاری و کمک به گفتمان «برتری خوبی بر بدی» است. با این شخص به راحتی تعامل دارم و حتی آنجاها که اختلاف داریم، به راحتی اختلافاتمان را ایزوله کرده‌ایم و جنگمان نشده است. حتی‌تر اینکه می‌دانم اگر یک روز تصمیم بگیریم با هم بجنگیم و سر همدیگر را به دلایل دینی یا غیر دینی جدا کنیم، همچنان از جنگیدن با همدیگر لذت خواهیم برد. تجربه چنین جنگ‌هایی را در گذشته داشته‌ام و می‌دانم چقدر لذت‌بخش است. جهت درک بیشتر این مفهوم، جدال میان «رابرت دنیرو» و «آلپاچینو» در فیلم «Heat» را تماشا کنید.

picture-of-robert-de-niro-and-al-pacino-in-heat-large-picture

حرف آخرم اینکه این «انسجام درونی» را نتیجه نوعی سلامت روانی و صداقت با خود می‌دانم. اینکه خیلی‌ها را با وجود عدم انسجامشان ملامت نمی‌کنم، به دلیل همین است که گاهی واقعا در اختیار خود انسان نیست. گاهی انسان واقعا متوجه نیست که رفتاری که از او سر می‌زند با حرف‌هایی که فکر می‌کند به آن‌ها معتقد است، هم‌خوان و سازگار نیست. خودم نمونه‌اش! هنوز نتوانسته‌ام غیبت کردن را کنار بگذارم، هنوز نتوانسته‌ام منظم باشم، هنوز کلی مشکل مالی و اقتصادی دارم! و این‌ها با ادعاهایم سازگار نیست ولی خب… تنها دل‌خوشی‌ام این است که دارم تلاش می‌کنم تا این‌ها را درست کنم؛ حتی اگر تا پایان عمرم موفق به درست کردن‌شان نشوم.

پی‌نوشت:
۱. فتأمل که گویا خود این «انسجام درونی»، یکی از ملاک‌های ارزیابی نظام‌‌های فکری در تفکر مدرن است.
۲. استفاده‌ام از تعابیر «دیندار» و «بی‌دین» صرفا به عنوان عبارت‌های عرفی است و «دین‌دار»‌ در متن من به معنای «آنهایی است که عرف مریض ما آن‌ها را دیندار می‌داند» و عبارت «بی‌دین» به معنای «آنهایی است که عرف مریض ما آن‌ها را بی‌دین می‌داند».

نسیم صبح

the-ring-of-happiness

به این فکر می‌کنم که بیشتر چیزهایی که تلاش و فکر روزانه‌ام صرفشان می‌شود، موضوعیت ندارند. یعنی بخشی از مفهوم زندگی‌ام نیستند؛ دست‌کم نباید باشند، چون اگر باشند،‌ زندگی‌ام به یک اتفاق ساده بند خواهد بود. از دست دادن موفقیت‌های تحصیلی، اتفاق عجیبی نیست. با دو تا مریضی و مشکل جدی مالی، می‌شود از درس عقب افتاد و مشروط شد و سنوات خورد و تمام. چهره آدم به راحتی خراب می‌شود. یه قول قدیمی‌ها به تبی بند است. نمی‌دانم. ممکن است آدم تصادف رانندگی برایش اتفاق بیفتد و مسیر زندگی‌اش تغییر کند؛ مگر حسین، پسر همسایه‌مان نبود؟‌ جاده‌ زندگی‌اش کلا با آن تصادف ناجور شب عروسی خواهرش، تغییر کرد و ماه‌ها در کما بود و از ریخت و قیافه افتاد، از درسش ماند، از کار و شغلش ماند و همه چیز به هم ریخت.

غبار گذشته و آینده، نشسته روی زندگی‌ام. گیر کرده‌ام در خیلی از گذشته‌هایم و از طرفی همه همّ و غمم شده رسیدن به آینده‌ای که وقتی دقیق نگاهش می‌کنم، معنای زندگی‌ام نباید به آن گره خورده باشد. یک جای کار می‌لنگد. نباید این قدر بند آن آینده باشم. شاید نیاید. شاید نشود. شاید اصلا یک روز بفهمم که اشتباه می‌آمده‌ام؛ مگر خیلی از کارهای گذشته‌ام نبوده که بعدها نسبت بهشان احساس حماقت کرده‌ام؟ چه ضمانتی هست که کارهای امروز هم، فردا تبدیل به گذشته‌ای مضحک نشوند؟

حالا که برمی‌گردم به چهار پنج سال پیش، می‌بینم آینده‌ام که امروز در آن زندگی می‌کنم، خیلی زیباتر و جلوتر از آن چیزی است که پیش‌بینی‌اش می‌کردم و سعی می‌کردم به‌اش برسم. جایی که امروز ایستاده‌ام، از سقف آرزوها و ایده‌آل‌های پنج سال پیشم بالاتر است. به خیلی از آرزوهایم هم نرسیدم ولی حالا می‌بینم آن قدرها که فکر می‌کردم، مهم نبودند.

در میان پیچیدگی دنیایی که برای خودم ساخته‌ام، گاهی رشته‌ای از سادگی و بساطت را می‌بینم که میان همه آن شلوغی‌های زوال‌پذیر، ثابت و بی‌تحرک نشسته است. سادگی دوست داشتن، سادگی صداقت، سادگی بودن آدم‌ها در کنار همدیگر، سادگی یک چای تازه‌دم، یک نسیم خنک صبح توی پارک روبه‌روی خانه‌ام… این‌ها در همه این سال‌ها بوده‌اند و از سنگلاخ برنامه‌ها و تلاش‌هایم برای رسیدن به اهداف کوتاه و بلند زندگی‌ام به سلامت عبور کرده‌اند. آن نسیم خنک صبح که این روزها به یمن رمضان، بیشتر تجربه‌اش می‌کنم، کاری به حساب بانکی‌ام ندارد، کاری به مدرک تحصیلی‌ام ندارد، اصلا کاری به گذشته و آینده‌ام ندارد؛ از ناکجا می‌آید و بی‌دریغ، دست محبتش را به روی صورتم می‌کشد و رد می‌شود.

بیشتر رویکردهایم را دوست دارم. نگهشان می‌دارم. ولی برنامه‌هایم را اصراری ندارم. البته تلاش برای انجام برنامه‌هایم یکی از همان رویکردهاست ولی رسیدن به نتایج و اهداف،‌ جزءش نیست. نظم، جزء آن رویکردهاست. سلامتی‌، مهربانی، صداقت، سرزندگی، شادی و… جزء‌ آن رویکردهاست؛ ولی جزء اهدافم نیست که در آینده‌ام باشد. مال همین حالاست؛ درست مثل همین چای تازه‌دم، درست مثل همان نسیم صبح.

فردا روز که به گواهی بزرگ‌ترها خیلی دور نیست و تا چشم به هم بزنم، سر و کله‌اش پیدا می‌شود و خودم را می‌بینم که بر سر دست دوستان و آشنایانم به طرف قبر حرکت می‌کنم، کسی کاری به پول و مقام و جایگاه و املاکم ندارد؛ مثل مثل همه آدم‌های دیگر، با همان یک پارچه سفید می‌روم توی قبر. نگران اینم که همین نسیم صبح که هر روز از جلو خانه‌ام عبور می‌کند، آن روز هم بیاید از رخنه تابوتم عبور کند و گله کند که چرا قدرش را ندانستم. نمی‌خواهم تازه آن روز بفهمم که معنای زندگی‌ام همان نسیم صبح بود و من همه عمر، گرد جهان می‌گشتم. نمی‌خواهم دچار آن خسران شوم.

زندگی می‌کنم. نمی‌خواهم چیزی را عوض کنم. درسم را می‌خوانم، تلاش می‌کنم برای ثروتمند شدن، تلاش می‌کنم برای موفقیت، برای پیشرفت، برای رفاه بیشتر. ولی نمی‌خواهم این چیزها تبدیل شوند به معنای زندگی‌ام. می‌خواهم تا آخر، همان عطر چای و نرمی نسیم صبح را نگه دارم. این‌ها باشند، بقیه چیزها اگر نبود هم نبود. منم و این تن امانتی که آن هم تا پای گور، بیشتر همراهش نیستم… و خاطره‌هایی که از من می‌ماند و آنها که دوست‌شان داشته‌ام و آن‌ها که رنجشان داده‌ام.

چقدر ماه رمضان امسال شیرین است. چقدر شب‌های رمضان امسال، دارند خاطره می‌کارند توی دلم. حواست هست؟ می‌دانی چند ساعت است دارم موسیقی این وبلاگ را گوش می‌کنم؟ نمی‌دانی که!

خواب‌نوشت: تاریکی

تنها نبودم. مینی‌بوس کوچکی از طلبه‌ها بودند؛ دوستان قدیمی که با هم شروع کرده بودیم. انگار سفر تبلیغی بود یا دست‌کم من چنین حسی داشتم. مینی‌بوس ابتدای شهرک پیاده‌مان کرد و هر کدام وارد یک کوچه شدیم. شهرک منظمی بود با ساختمان‌هایی که در ایران کمتر دیده‌ام. خانه‌ها دیوار نداشتند. هر خانه در میان حیاطی پوشیده از چمن و  درخت قرار گرفته بود و حیاط‌ خانه‌ها با نرده‌های چوبی کوتاه از هم جدا می‌شد؛ چیزی شبیه محله خانه اصفهان، نزدیک ملک‌شهر یا شاید بعضی از محله‌های شاهین‌شهر.

با دوستانم خداحافظی کردم و وارد یکی از کوچه‌ها شدم و کلون خانه اول را به صدا در آوردم. قرار بود تا پایان شب، به همه خانه‌های کوچه سر بزنم و با آدم‌هایی تنهایی که در آن خانه‌ها زندگی می‌کردند صحبت کنم تا از تنهایی در بیایند. گویی وظیفه ما تبلیغ نبود و بیشتر برای رها کردن آن آدم‌های تنها از غم آمده بودیم، دست‌کم برای ساعتی در شبی تاریک و سرد.

خانه به خانه به سمت آخر کوچه حرکت می‌کردم. همه کوچه‌ها به خیابانی در آن سوی شهرک ختم می‌شد که قرار بود دوستان دیگرم را آنجا ببینم و برگردیم و دوباره سوار مینی‌بوس شویم و برویم به شهرک بعدی.

چند ساعت بعد رسیدم به آخرین خانه. از میان حیاط خیس خانه گذشتم و رسیدم به دو پله جلوی در. از پله‌ها بالا رفتم و کلون در را آرام کوبیدم. بخاری که از دهانم خارج می‌شد، توی نور آخرین تیر چراغ برق کوچه می‌درخشید.

چند ثانیه بعد، پیرمرد غمگین و قدکوتاهی در را بازد کرد. چشم‌هاش گود افتاده بود و صورتش زرد بود. یا شاید تنها چراغ زرد خانه‌اش چهره‌اش را این طور نشان می‌داد. نمی‌دانست چه کسی در خانه‌اش را زده. خودم را معرفی کردم و رفتم داخل. خانه‌اش خیلی کوچک‌تر از چیزی بود که از بیرون دیده می‌شد. همه وسایل خانه‌اش همان یک تخت چوبی زواردرفته بود و یک میز دو نفره کوچک که روبه‌روی تخت گذاشته بود و لیوانی خالی روی آن بود.

جزئیات صحبتم با پیرمرد، در خاطرم نمانده ولی یادم هست که تمام زندگی‌اش را تعریف کرد و به جای اینکه من غم او را کاهش دهم، او همه غم‌های دنیا را روی سرم خراب کرد. حجم سختی‌هایی که در زندگی کشیده بود و بی‌مفهومی حالای زندگی‌اش، خارج از حد تحلیل و فهم من بود. خداحافظی‌ام را به خاطر ندارم ولی لحظه‌ای را که ناامید و درمانده از خانه‌اش بیرون آمدم کاملا یادم هست. سرمای مرطوب کوچه خورد به صورتم. پیرمرد انگار هنوز داشت برای خودش صحبت می‌کرد و متوجه نشد که من از خانه‌اش بیرون آمده‌ام.

در را پشت سرم بستم و راهم را به سمت آخر کوچه ادامه دادم. دیگر خانه‌ای نبود. تیر چراغ برق دیگری هم نبود و نمی‌توانستم آخر کوچه را ببینم، ولی کوچه باید جایی همان حوالی تمام می‌شد. از میان ذرات برف‌گون معلقی که زیر نور چراغ بالا و پایین می‌رفتند گذشتم و پا گذاشتم در میان تاریکی.

هر چه جلوتر می‌رفتم تاریک‌تر می‌شد و قدم‌هایم نامطمئن‌تر. ولی هنوز آن قدر نور بود که دیدم آخر کوچه، دیواری آجری کشیده شده است. تعجب کردم. خودم را به دیوار رساندم. چشمم افتاد به سمت راست. باز بود. کوچه هنوز در امتداد دیوار، ادامه داشت. نوی چراغ دیگر نمی‌توانست آنجا را روشن کند. رفتم به میان تاریکی و دیگر فقط صدای نفس‌های خودم بود و خش خش لباس‌های خودم و صدای برخورد کف کفشم با آسفالت کف کوچه.

باز هم رسیدم به دیوار آجری دیگری که دوباره من را به سمت راست هدایت می‌کرد. دویدم به سمت راست و همان طور که حدس می‌زدم، برگشته بودم به همان کوچه؛ کوچه‌ای که حالا فهمیده بودم بن‌بست است. سراسیمه دویدم به طرف خانه پیرمرد که بپرسم راه بیرون رفتن از این کوچه کجاست و چرا بن‌بست است.

خانه‌ای نبود. دو طرف کوچه تا آخر، دیواری آجری بود و دیگر هیچ چراغ برق دیگری وجود نداشت. تنها همان یک چراغ پایان کوچه بود. انگار در فاصله همان یک دقیقه‌ای که من دور خودم چرخیده بودم، همه خانه‌ها و چراغ‌هایی که از آن‌ها عبور کرده‌ بودم، ناپدید شده بودند و من مانده بودم میان کوچه‌ای تاریک، محدود شده به دیوارهای سرد آجری و تنها یک تیر چراغ برق که نمی‌ذاشت آسمان بالای سرش را ببینم.

ضربان قلبم را زیر گلویم احساس می‌کردم. ناچار تصمیم به بازگشت گرفتم. به هر حال از همان راهی که آمده بودم می‌شد برگشت. اولین قدم را که برداشتم، صدای جهش چیزی بر روی دیوار را حس کردم. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم و جرم سیاهی به سمت تاریکی دوید. گربه بود شاید.

دویدم میان تاریکی تا زودتر خودم را به سر کوچه برسانم. صدایی شبیه نفس‌نفس زدن آن جرم سیاه را روی دیوار سمت چپم می‌شنیدم. می‌رفت و می‌آمد. سرعتم را بیشتر کردم ولی این بار به جای اینکه فاصله‌اش بیشتر شود، از دیوار پشت سرم جهید و از پشت شانه‌ چپم حمله کرد و سوزش پنجه‌اش بر روی رگ گردنم، از خواب بیدارم کرد.