بایگانی ماهیانه: Khordad ۱۳۹۲

گفتمان سلبی، گفتمان ایجابی

شمارش آراء هنوز به پایان نرسیده است ولی اختلاف به حدی است که به نظر می‌‌رسد پیروزی حسن روحانی بر رقبای خود، قطعی است و او رئیس جمهور چهار سال آینده ایران خواهد بود. من البته مایل بودم محمدباقر قالیباف رئیس ایران شود ولی با وجود اینکه نسبت به دفعه قبل، اقبال بیشتری را به خود جلب کرده بود، نتوانست نظر اکثریت مردم ایران را به دست آورد.

برای من، دوره ریاست جمهوری حسن روحانی بیش از اینکه خوب یا بد باشد، یک ابهام است. دقیقا نمی‌توانم پیش‌بینی کنم که در اقتصاد، فرهنگ،‌ سیاست داخلی و خارجی چه اتفاقی خواهد افتاد. پیش‌بینی‌های مبهمی درباره اینکه او چه خواهد کرد و چه تغییراتی رخ خواهد داد،‌ دارم ولی بیش از اینکه بدانم حرکت‌های ایجابی او چه خواهد بود، حرکت‌های سلبی‌اش را می‌شناسم. می‌دانم که با حصر میر حسین موسوی و کروبی مخالف است، می‌دانم که با گفتمان موسوم به «مقاومت» که سعید جلیلی آن را نمایندگی می‌کرد،‌ چندان همراه نیست و شیوه دیگری را برای مدیریت بحران‌هایی نظیر تحریم را می‌پسندد؛ نمی‌دانم که آیا بنا را بر سازش خواهد گذاشت یا به شیوه دیگری مقابله با تحریم‌ها را پیگیری خواهد کرد. ولی اکثر چیزهایی که طی چند هفته منتهی به انتخابات در ذهن من نقش بسته است، مفهومی سلبی نسبت به وضعیت موجود و نوعی تحول‌خواهی و گرایش به دگرگونی است؛ مفهومی که حالا با توجه به جمع‌بندی آراء مردم و اختلاف شدید آراء میان نامزدهای انتخاباتی، احتمالا یکی از دلایل عمده انتخاب روحانی باشد.

محمدباقر قالیباف برای من نمره ۲۰ نداشت. با خیلی از مبانی احتمالی حاکم بر ذهن او و برخی روش‌های کاری‌اش همراه نبودم. هنوز نمی‌توانستم شیوه پرخرج مدیریت او را بپذیرم و در مورد نوع هزینه‌کرد او از بیت‌المال آسوده‌خاطر باشم ولی با این وجود، به آمدنش تمایل داشتم چون دست‌کم در ذهن من، گفتمانی ایجابی را نمایندگی می‌کرد. اسمش را می‌شد با همه هزینه‌های درست و نادرستش، گفتمان کار،‌ گفتمان سرحالی و سرزندگی نامید. شاید تصور من از محمدباقر قالیباف خوش‌بینانه و نادرست بوده باشد؛ ولی به هر حال، تصویری که از او در ذهن من مانده بود، چنین تصویری بود.

برگردیم به سال ۷۶. آن زمان هم گفتمان سید محمد خاتمی، گفتمانی سلبی و نفی وضعیت موجود آن زمان بود. در سال ۸۴ نیز احمدی‌نژاد گفتمانی مافیاستیز را رهبری کرد و بسیاری از مردم به احمدی‌نژاد رأی دادند تا «آن‌ها که اسمشان را نمی‌آوریم» را رسوا سازد. حتی سال ۸۸، میرحسین موسوی نه به خاطر برخورداری از اهداف و برنامه‌ها و رویکردهای رو به جلو، که به خاطر مخالفت با تفکر موجود زمان خودش مورد اقبال اقلیت بسیار بزرگی از مردم ایران قرار گرفت.

پیروزی حسن روحانی در انتخابات دولت یازدهم و شکل‌گیری اکثریت و اتحادی کم‌نظیر در میان توده‌های مردم، اتفاقی است که مجددا شور و هیجان جدیدی را ایجاد خواهد کرد؛ شور و هیجانی که من را یاد سال ۷۶ و ۸۴ می‌اندازد ولی حالا به خصوص که این شور و هیجان را برای بار دوم و سوم مشاهده می‌کنم، روی تلخ پنهان آن  بیش از پیش آزارم می‌دهد: اینکه ما همیشه در «مخالفت» با یک چیز متحد می‌شویم؛ اینکه رأی ما بیشتر به معنی «این را نمی‌خواهم» است تا اینکه «آن را می‌خواهم». شاید به همین دلیل است که نقش برنامه‌ها و شعارهای اثباتی در انتخابات نقش کمتری نسبت به شعارهای سلبی و اعتراضی دارد و اینکه کاندیدایی خود را مخالف با پیش از خود معرفی کند، تأثیر بیشتری دارد تا اینکه درباره برنامه‌اش برای آینده سخن بگوید.

مشارکت هر چه بیشتر مردم وقتی در یک بستر سلبی رخ می‌دهد، لزوما اتفاق خوشایندی نیست. در واقع، با وجود اینکه مشارکت روبه‌رشد مردم در انتخابات به معنای همراهی آن‌ها با قانون اساسی، اعتماد به سازوکار انتخاباتی و همچنین هم‌دلی و همراهی آن‌ها با یکدیگر است، ولی در لایه‌ای عمیق‌تر  حاکی از تمایل روبه‌رشد برای تغییر وضع موجود است. یعنی هر بار عده بیشتری از مردم، از وضع موجود ناراضی‌اند و می‌خواهند آن را تغییر دهند.

عمده‌ترین دلیل ارجحیت محمدباقر قالیباف در نظر من، همین تفاوت گفتمان سلبی و گفتمان ایجابی بود و اگر او در این انتخابات پیروز می‌شد،‌ خوشحالی احتمالی من به خاطر این بود که مردم به گفتمانی اثباتی رأی داده‌اند؛ یعنی مردم، از بحران خارج شده‌اند و آرامش بیشتری دارند و به دنبال بهبود وضعیت موجودند،‌ نه دگرگونی آن. ولی امروز،‌ خوشحالی طرفداران حسن روحانی را نوعی خوشحالی بناشده بر نارضایتی و غمی درونی می‌بینم که باید نه فقط برای من،‌ بلکه برای بزرگ‌ترهای جمهوری اسلامی مورد توجه قرار گیرد؛ چرا که روند روبه‌رشد مشارکت مردم، همیشه رو به رشد نخواهد بود و اگر از اوج ظرفیت خود عبور کند، قطعا به سقوطی ناگزیر ختم خواهد شد.

مرثیه‌ای بر نوزایی

porchصبح یکی از روزهای بهاری بود؛ از آن روزها که شب قبلش توی ایوان خانه خوابیده بودیم؛ هنوز پشه‌‌ها نیامده بودند و مجبور نبودیم خودمان را در پشه‌بند محصور کنیم و خنکی تشک‌هایی بود که از اتاق تاریک و خنک رخت‌خواب‌ها می‌آوردیم؛ از آن صبح‌ها که اگر پیش از پایین آمدن آفتاب روی دیوار خانه، از رخت‌خواب بیرون نمی‌آمدیم بابا یا مامان هنگام آب پاشیدن روی تپه گل‌های جلو ایوان، شلنگ آب را می‌گرفتند سمت ما و خواب از سرمان می‌پرید و چاره‌ای نمی‌ماند جز فرار کردن؛ فراری که نتیجه‌ای جز بیدار شدن نداشت.

یکی از همین صبح‌ها بود که بابا ردیف گلدان‌های سفالی را چیده بود کنار باغچه و قرار بود آن روز قلمه‌های جدید را بکاریم. شاید مدرسه راهنمایی بودم. یادم نیست چه سالی بود ولی دقیق یادم است که گونی‌های پلاستیکی را کنار گلدان‌ها پهن کرده بود و کپه‌های خاک،‌ خاک برگ،‌ کود، خاک‌ذغال، ماسه و ریگ را کنار هم درست کرده بود تا برای گلدان‌ها خاک مناسب آماده کند.

چند دسته قلمه شمعدانی و حسن یوسف و بید ژاپنی و جوانه‌های گندمی را هم پیچیده بود لای دستمال مرطوب و گذاشته بود توی سایه، لب پله‌های ایوان. یادم نیست صدایم کرد یا خودم از سر کنجکاوی رفتم پیشش. یکی از گلدان‌های سفالی را برداشت و یادم داد که چطور باید روی سوراخ ته گلدان را با تکه سفال شکسته‌ای پوشاند که هم خاک‌های گلدان از سوراخ بیرون نرود،‌ هم اینکه هنوز راه برای ورود هوا از زیر گلدان باقی بماند.

یادم داد که باید یک لایه ریگ بریزم روی آن تکه سفال شکسته و بعد از آن روی ریگ‌ها را با یک لایه نازک از خاک ذغال بپوشانم. می‌گفت خاک ذغال جلوی ورود حشره‌‌ها را به داخل خاک گلدان می‌گیرد و نمی‌گذارد به ریشه گل آسیبی برسد. و بعد خاک الک‌شده و خاک برگ و کود را بیرون از گلدان مخلوط کردیم و گلدان‌ها را یکی یکی پر کردیم. روی خاک گلدان‌هایی که قرار بود شمعدانی بکاریم را با ماسه پوشاندیم.

گلدان‌ها که پر شد،‌ روی خاک هر گلدان، یک برگ بارهنگ گذاشت و از من خواست که با آب‌پاش گلدان‌های خالی را آب بدهم تا خاک گلدان‌ها کاملا خیس شود. گفت مراقب باشم که آب را فقط روی برگ بارهنگ بریزم که خاک گلدان‌ها به هم نریزد.

و چقدر هیجان داشتم برای کاشتن قلمه‌ها! گفت عجله نکنم. همان طور که یادم داد، قبل از کاشتن هر قلمه، بسم الله می‌گفتم و یک فاتحه می‌خواندم و بعد در هر گلدان،‌ سه تا قلمه کوچک را فرو می‌کردم و با انگشت‌هایم دور قلمه‌ها را محکم می‌:کردم.

چند سال بعد که دیگر در خانه بابا و مامان زندگی نمی‌کردم یک بار چشمم افتاده بود به چند گلدان حسن یوسف و زبانم به تعریف باز شده بود که چقدر برگ‌های شاداب و سالمی دارند؛ پدر یادم آورد که این گلدان‌ها همان‌هاست که خودم چند سال پیش با بسم الله و فاتحه کاشته بودم. یک‌هو احساس افتخار همه وجودم را پر کرد.

بعدها که آمدم قم، دلم زیاد برای حیاط آن خانه سرسبز تنگ می‌شد و هنوز که هشت سال از آمدنم به قم می‌گذرد، هنوز هر بار می‌روم اصفهان و وارد آن خانه می‌شوم، بوی درخت‌ها و طراوت گل‌های آن خانه طوری است که انگار اولین بارم است به آنجا می‌روم.

توی قم ولی زندگی خیلی فرق داشت؛ در این هشت سال بارها سعی کردم به دنبال حس خوشایندی که به خاطر آن گل‌های شمعدانی و حسن یوسف داشتم،‌ گل پرورش بدهم ولی هیچ وقت نشد. قم، انگار نمی‌خواست گلدان‌های من روی خوش ببینند. اولین گلدان گلم،‌ یک گل پتوس بود؛ گذاشته بودمش بالای کمد توی حجره‌ام و برگ‌هایش از اطراف کمد آویزان شده بود. رشد کرد، کلی هم برگ تازه داد ولی برگ‌هایش همیشه کوچک و فقیرانه بود و هیچ وقت به پتوس‌های خانه پدر، شبیه نشد. آخر هم توی یکی از پاییزهای سال‌های اولم در قم،‌ برگ‌هایش یکی یکی زرد شدند و ریختند و خشکید؛ و هیچ وقت نفهمیدم چرا.

بعد از آن گلدان پتوس دیگر گلدان نخریدم. بعدها با یک گل دیگر آشنا شدم که خودم نخریده بودمش. یک آگلونمای غریب بود در دفتر توسعه که بعد از رفتن یکی از کارپردازهای دفتر، بی‌سرپرست شده بود و داشت می‌خشکید. همان تابستانی بود که برق قم جیره‌بندی شده بود و هر چند ساعت یک بار قطع می‌شد.

alive-flowerو دیگر گل دیگری نداشتم تا یکی دو سال بعد نوبت رسید به گلدان کوچکی که یک گل قاشقی داشت با چهار برگ شبیه قاشق. همین سه سال پیش بود که بچه‌ها برایم هدیه آورده بودند: «عموجون! این گله خیلی خوبه. نگهداریش هم راحته؛‌ خیلی هم نیازش به آب کمه. نور خاصی هم نمی‌خواد. همین طوری برای خودش زندگی می‌کنه.»

و راست می‌گفتند. گل بیچاره، دو سال تمام بدون اینکه رسیدگی خاصی به آن بکنم، برای خودش زندگی می‌:کرد. هر بار یادم می‌افتاد، نصف استکان آب می‌ریختم توی گلدانش و کاری به کاری هم نداشتیم. ولی بود. خانه‌ام را عوض کردم و این گلدان هم همراهم به خانه جدید آمد و این بار که با هم تنها بودیم و هم‌خانه دیگری نداشتم،‌ حضورش انگار پررنگ‌تر از خانه قبلی بود. ولی باز هم بی‌توقع بود. حتی یک بار به مدت یک ماه خانه نبودم و وقتی برگشتم هنوز زنده بود. کمی افسرده شده بود ولی نفس می‌:کشید و دوباره که چند روز آبش دادم، برگشت به همان سرحالی گذشته‌اش.

Shamdoonihaاز سفر، چهار تا گلدان سفالی کوچک برایش سوغاتی آوردم که از تنهایی درش بیاورم. و یک بار از خانه پدر، چند قلمه شمعدانی آوردم و دوباره شبیه همان خاطره خوش،‌ خاک‌ها و گلدان‌ها و قلمه‌ها و خاک‌ برگ‌ها و… را پهن کردم دور خودم توی حیاط و قلمه‌ها را کاشتم و تا یک ماه،‌ خانه‌ام زنده شده بود. هر روز از نزدیک نگاهشان می‌کردم که آیا برگ جدید داده‌اند یا نه. روزهای خوشی بود.

ولی مدتی بعد برگ‌های شمعدانی‌ها شروع کردند به زرد شدن و افتادن. گلدان‌های تازه‌وارد، یکی یکی خشکیدند و هنوز دو ماه نشده بود که همه گلدان‌ها خشکیدند و من هم دیگر ناامیدانه دست از آب دادن‌‌شان کشیدم. و دوباره گل قاشقی، مثل گذشته تنها شده بود؛ آن هم که به زور ماهی دو بار آب می‌خواست.

two-dead-flowersولی کار به اینجا ختم نشد و یکی از همین روزهای غم آلود، گل قاشقی که دو سال و نیم بود هیچ تغییری نکرده بود، یکی از برگ‌هایش زرد شد و افتاد. نمی‌دانم چه شد که بعد از این همه وقت، یک‌هو حالا تصمیم گرفته بود پیر شود.

مذبوحانه شروع کردم به آب دادنش. دفعات آب دادنش را بیشتر کردم و بعد از دو هفته که بیشتر آبش می‌دادم،‌ برای اولین بار جوانه زد. چقدر خوشحال بودم. باورم نمی‌شد که این گل توانایی جوانه زدن هم داشته باشد. ولی حقیقت داشت. جوانه زد. ولی جوانه کوچک، بعد از یک هفته و پیش از اینکه هنوز قدرت کافی پیدا کند، زرد شد و افتاد. هنوز سه برگ دیگر باقی مانده بود و به آن‌ها دلخوش بودم. برای همین دست از آب دادنش برنداشتم و دوباره دو سه هفته بعد، جوانه داد.

واقعیت تلخ بود. انگار دچار نازایی شده باشد،‌ بیش از چهار پنج مرتبه جوانه داد و جوانه‌ها قبل از اینکه بزرگ شوند،‌ زرد می‌شدند و می‌افتادند. گفتم شاید خاکش مناسب نیست. کمی کود پای گلدان کوچک ریختم ولی باز افاقه نکرد. نمی‌دانم چرا به کسی نشانش ندادم. شاید نباید به این زودی دست برمی‌داشتم ولی به هر حال یکی از روزهای اول ماه اردیبهشت دیگر دست از امیدواری‌ام به جوانه‌های جدید برداشتم و آب دادنش را به همان حالت سابق برگردانم.

از نیمه‌ اردیبهشت گذشته بود که رفتم سفر و دو هفته بعد برگشتم. وارد خانه شدم. شیر گاز را باز گردم، آبگرمکن را روشن کردم و از تشنگی رفتم سراغ یخچال. پارچ لعابی آبی‌رنگی که توی یخچال مانده بود، یخ بسته بود و فشار یخ از درون، شکسته بودش. غصه‌دار از یخچال بیرونش گذاشتم ولی دیگر دیر شده بود، یک شکاف بزرگ از بالا تا پایین پارچ آمده بود و دیگر از دست من کاری برنمی‌آمد. یادم آمد که گل قاشقی دو هفته است که آب نخورده. از شیر آشپزخانه، یک استکان آب کردم و آمدم سمت پنجره…

مرده بود.

 

dead-flower

نقطه آغاز: خواستن به هر قیمتی!

هنوز درباره سیاست، تصمیم نهایی‌ام را نگرفته‌ام. هنوز ممکن است به نظریه عینیت سیاست و دیانت برسم، یا شاید بالاخره یک روز رویکردی سکولار در این باره پیدا کنم. بر اساس شناختی که تا امروز از خودم دارم و با توجه به تأثیرات باقیمانده از دین حداکثری که تا مدت‌ها به آن اعتقاد داشته‌ام، رسیدنم به آن رویکرد سکولار دور از ذهن به نظر می‌رسد ولی از طرف دیگر، درهم‌تنیدگی سیاست و دیانت هم مشکلاتی در درون خود دارد که کنار آمدن با آن‌ها برایم آسان نیست.

تجربه تفکر سیاسی برای من، ماجرای سقوطی بی‌ترمز از بلندای ایده‌آل‌گرایی به درّه واقعیت‌های سیاسی اطرافم بوده است؛ روندی که سال ۷۶ آغاز شد و در سال ۸۸ به اوج سختی و دردناکی خود رسید و از آن پس نتیجه‌اش نوعی سردرگمی و حیرت بوده است و من را در میان چندراهی خطرناکی قرار داده است که هر کدام از راه‌هایش را پیش‌تر آزموده‌ام و کمابیش می‌دانم که هر کدام از آن‌ها به کدام بیابان بی‌آب و علفی ختم می‌شود.

۸۸ از من موجودی ساخته که نه دیگر می‌تواند مطمئن و استوار به بازی سیاسی راست‌گرا ادامه دهد و «به هر قیمتی» پابرجایی روند موجود را همراهی کند، نه ساختار فکری‌اش با اپوزیسیونی که می‌خواهد «به هر قیمتی» وضعیت موجود را تغییر دهد هم‌خوانی دارد؛ و نه حتی تحمل رویکرد واپس‌گرای لاأدری‌مئابانه را دارد که بتواند سرش را در لاک خود فرو ببرد و بگوید: «به من چه؟! نمی‌دانم.»؛ به همین دلیل هم با همه ناخوشایندی‌اش مجبورم اخبار انتخاباتی را پیگیری کنم و حتی بنشینم پای هنرنمایی‌های انتخاباتی صدا و سیما و صدایم در نیاید.

اطمینان آدم‌ها مرا به تعجب می‌آورد. انگار برای دیگران عجیب نیست ولی من وقتی به طرفداری‌های اطرافیانم از نامزدهای انتخاباتی نگاه می‌کنم از تعجب می‌مانم. همه آن‌هایی که به «گفتمان‌» جلیلی دلخوش کرده‌اند، یا آن‌ها که فکر می‌کنند مدیریت اجرایی کسی مثل قالیباف حلّال مشکلات امروز کشور است و هر کدام از طرفداران دیگر به گونه‌ای من را به فکر فرو می‌برند که بعد از اتفاقات ۸۸ چطور هنوز می‌توانند طرفدار کسی باشند. تمایل را می‌شود درک کرد، حتی تصمیم‌گیری برای رأی دادن به یک نامزد را می‌فهمم ولی طرفداری و خرج کردن احساسات به نظرم عجیب می‌آید.

طی اتفاقات این چهار سال گذشته، جاده سیاست برایم به کوچه تنگ و متعفّنی تبدیل شده است که با وجود ناخوشایندی‌اش راهی به جز عبور از آن وجود ندارد. شاید تأکیدم بر اینکه راه دیگری وجود ندارد، از بقایای همان «دین حداکثری» باشد که اجازه نمی‌دهد صورت مسئله را پاک کنم. به هر حال، سکولاریزه کردن دین برایم هنوز مساوی نابود کردن آن است. نمی‌دانم. شاید روزی برسد که در همین وبلاگ از این نظرم عدول کنم و بگویم که مشکلم حل شده است و می‌توانم در زمینه سیاست، خودم را از قید «خوبی» و «بدی» رها کنم و بگذارم موج‌هایی که از اختیارم خارج‌اند برای زندگی‌ام تصمیم بگیرند.

ولی معلوم نیست چنین روزی از راه برسد و من همچنان مجبورم در این باره تصمیم بگیرم و در نتیجه، این پرسش هنوز باقی است که آیا ورود به ماجرای اداره جامعه و فعال بودن در چنین میدانی، بدون دروغ و تهمت و زد و بند و عوام‌فریبی و ریاکاری و کم‌خردی و بی‌صداقتی و قانون‌گریزی و… ممکن است یا خیر. تا ۸۸ برایم ممکن به نظر می‌رسید ولی این چهار سال گذشته به قیمت گسیختن آن نخ تسبیحی تمام شد که همه آن آرمان‌ها را به هم متصل می‌کرد و به وجود آمدن یک ایده‌آل هر چند دور را در ذهنم ممکن می‌ساخت.

امروز انگار ورود هر چند غیر اختیاری به دنیای سیاست، عملا مساوی است با ترک گفتمان خوبی و بدی؛ شده مثل زمین فوتبالی که عده‌ای سعی می‌کنند به هر قیمتی توپ را به دروازه حریف‌ وارد کنند؛‌ هیچ کدام در ذات خود، خوب یا بد نیستند؛ مهم این است که هر بازیکنی خودش را وقف کدام تیم کرده است؛ همین هویت و تعلق است که برای او خوبی و بدی را معنا می‌کند. خوب چه کسی است؟ هر کسی که با ماست. بد چه کسی است؟ هر کسی که با ما نیست. چرا؟ چون ما محور خوبی و بدی هستیم.

و گذشت آن دورانی که فکر می‌کردم بازی مستقل هم وجود دارد. در دنیای سیاست، هیچ کس تنها نیست! هر کسی به دنبال خود عده‌ای را دارد که برایش بازی‌سازی می‌کنند و در قبال این کمک، منافعی دریافت می‌کنند؛ حتی اگر آن منفعت، منفعتی ایدئولوژیک نظیر پیروزی یک گفتمان باشد.

فرقی نمی‌کند که شخص مدعی‌الاستقلال، این واقعیت را اعتراف کند، یا همچنان بخواهد قدرت خود را صرفا متکی بر رأی مردم بداند و ادعا کند که غیر از آن‌ها پشتوانه‌ای ندارد. تحولات این چند سال برایم روشن کرده است که قدرت، معنایی واقعی دارد و بر ارکانی کاملا ملموس نظیر پول،‌ اطلاعات، قدرت رسانه‌ای، قدرت نظامی و… استوار شده است. کسی که قدرت دارد، نمی‌تواند هیچ کدام از این‌ها را نداشته باشد. و اتفاقا آن‌ها که این را صادقانه اعتراف می‌کنند برایم احترام بیشتری دارند.

بگذریم. دارم وارد بحث دیگری می‌شوم که باید یک بار جداگانه درباره‌اش بنویسم. خلاصه حرفم اینکه سیاست و فعالیت سیاسی بدون قید «خواستن به هر قیمتی» برایم ناممکن است. یعنی آخرین نمونه‌ای که در ذهنم مانده، مردی است که حاضر نشد «به هر قیمتی» به حکومت برسد و ۲۵ سال در خانه نشست. گرچه آن هم نیاز به مطالعه دوباره دارد. شاید اگر دوباره تاریخ را بخوانم، به نتیجه دیگری برسم.

از چه زمانی همه چیز این قدر پیچیده شد؟!