بایگانی ماهیانه: Tir ۱۳۹۲

داستان شگفت‌انگیز موش کور، درخت گردو، خرگوش و خر

گاهی خلاف برنامه پیش می‌رود؛ شبیه موش کوری که اول راه سرش را از زمین بیرون می‌آورد و نگاهی (!) به مقصد می‌اندازد و مثلا تصمیم می‌گیرد از زیر زمین، تونل بکند تا آن درخت گردو که همین الان یک خرگوش زیرش نشسته و سبیل‌هایش را این جوری این جوری می‌کند.

می‌رود زیر زمین و می‌کند و می‌کند و می‌کند. همین طور با سرعت پیش می‌رود که ناگهان سرش، بنگ!، محکم می‌خورد به سطحی که قابل کندن نیست. ناچار رو به بالا می‌آید و سرش را از زمین می‌آورد بیرون که سر و گوشی آب بدهد. خورده به یک دیوار سیمانی که معلوم نیست از کجا پیدایش شده است. درخت گردو کو؟ اثری ازش نیست؛ حتی آن خرگوش خاکستری بزرگ هم که سبیل‌هایش را این جوری این جوری می‌کرد پیدایش نیست. حالا بیا مثبت‌اندیش باشیم. بالاخره یک جا را اشتباه آمده‌ایم دیگر. برمی‌گردیم همانجا که بودیم. دوباره درخت گردو را با همان چشم‌های کورمان نگاه می‌کنیم و دوباره تلاش می‌کنیم.

برمی‌گردد زیر زمین. کورمال کورمال از همان تونلی که خود بدبختش کنده، برمی‌گردد. هنوز راهی نرفته که تونل تمام می‌شود. یک دیوار سیمانی دیگر! باز بالای سرش را خالی می‌:کند و می‌آید به سطح زمین. ای داد! این دیوار لعنتی دیگر از کجا پیدایش شد؟!

برمی‌گردد پایین و مستأصل به سمت چپ و راست و هر طرفی که مغز فندقی‌اش می‌فهمد کند و کاو می‌کند. ولی هر طرف می‌رود دیوار سیمانی است. دیوارها انگار زاییده می‌شوند. یک جا خسته می‌شود و نفس کم می‌آورد. ناامید از اینکه هر طرفی را کنده، به دیوار رسیده است،‌ به طرف بالا شروع به کندن می‌کند که حداقل بیاید بیرون و نفسی تازه کند.

همان طور که می‌آید بالا… بنگ! سرش محکم می‌خورد به سطح سیمانی دیگری که این بار دیوار نیست،‌ انگار سقف است. خر! یعنی زیر لب فحش می‌دهد به… آن کسی که این سقف سیمانی خرکی را روی سرش درست کرده است. سقف کجا بود یک‌هو وسط بیابان! درخت و گردو و خرگوش خاکستری که سبیلش را این جوری این جوری کند پیشکش،‌ حداقل بگذار بیایم بیرون نفس بکشم! عجب الاغیه!

فحش و ناراحتی فایده ندارد. سقف سیمانی، تکان نمی‌خورد. گیر کرده میان دیوارها و سقفی سیمانی که همه طرفش را دوره کرده‌اند. موش بدبخت کور،‌ چشم هم اگر داشت نمی‌توانست از این ماجرا فرار کند؛‌ حالا که چشم هم ندارد.

راهی نمی‌ماند. به سمت پایین شروع می‌کند به کندن. می‌رود پایین. هی می‌رود پایین. گوشش کم‌:کم شروع می‌کند به زنگ زدن. باز هم دست از کندن برنمی‌دارد. یک ندای عاقلانه مزخرفی از درونش می‌گوید: «د الاغ! این قدر می‌ری پایین،‌ خفه می‌شی خب.» موش کور زیر لب می‌گوید:‌ «کور هستم. کچل هم شاید باشم. ولی الاغ،‌ خود خرتی! خر!» این‌ها را البته توی دلش می‌گوید. یک‌جایی آن زیرمیرهای دلش نگران است که این فحش‌ها را به زبان بیاورد،‌ یک‌هو در همین زیرپیمایی هم به یک کف سیمانی دیگر بخورد که دیگر نمی‌داند آن موقع باید چه خاک سیاهی بر سر کچلش بریزد… بنگ! 

– گفتم اگر به زبان بیاورم. نیاوردم که!
– «حرف که زدی!»
– خر!

یک داستان تخیلی اقتصادی

من از اقتصاد، هیچ نمی‌دانم. یعنی حتی تا همین یک سال پیش ذهنم درگیر اقتصاد نبود و اخبار اقتصادی کشور را دنبال نمی‌کردم. به برکت تحریم‌ها و سوء مدیریت‌های داخلی و افزایش دو سه برابری قیمت‌ها عملا اقتصاد، خودش را با من درگیر کرد. حالا این را گفتم که کمبود اعتماد به نفسم را با فرار به جلو، جبران کرده باشم تا بتوانم یک سری حرف‌های بزرگ‌تر از دهانم بنویسم.

قیمت ارز دارد همین طور سقوط می‌کند. حالا قیمت طلا را ترجیح می‌دهم به ماجرای کاهش قیمت جهانی طلا ربط بدهم ولی ماجرای کاهش قیمت ارز به طور جدی باید به عزیزان دلم و هم‌وطنان عزیزتر از جانم در داخل کشور ربط داشته باشد. روند کاهش قیمت ارز تا جایی که من یادم هست، از صبح شنبه‌ای آغاز شد که نتایج اولیه آراء نشان داد که احتمالا آقای روحانی رئیس جمهور ایران می‌شود. خب. طبیعی هم بود. عده‌ای به این حدس می‌رسند که روابط خارجی کشورمان رو به بهبود است و قیمت ارز پایین خواهد آمد و چیزهایی از این دست و تصمیم بگیرند که پس‌انداز ارزی خودشان را بفروشند.

بخشی از این کاهش قیمت قابل درک است ولی این همه کاهش قیمت آن هم در همین چند روز، یکی مثل من را به شک می‌اندازد. آن روز که داشتم با خودم تحلیل می‌کردم گفتم بله، احتمالا یک کاهش محدود خواهد داشت که به خاطر خوش‌بینی مردم به آینده تحریم‌هاست ولی به هر حال تا دولت یازدهم بر سر کار ننشیند و فعالیت‌های داخلی و خارجی‌اش آغاز نشود و تغییراتی واقعی در روابط خارجی‌مان رخ ندهد، نباید تغییر چندانی در ارزش پول ملی به وجود بیاید. حداقلش این بود که می‌گفتم به هر حال قدرت‌گیری بانک مرکزی در تعدیل و کنترل بازار ارز زمانی رخ خواهد داد که صندوق ذخیره ارزی تقویت شود و تقویت صندوق ذخیره بدون ورود ارز به کشور امکان نخواهد داشت و ورود ارز به کشور هم مستلزم رونق یافتن صادرات و برداشته شدن تحریم‌ها و فروش نفت و این چیزهاست.

ولی خب، این حدس‌ها همه کشک بود. ارز دارد به طور شدیدی سقوط می‌کند؛ بدون اینکه هیچ کدام از اتفاق‌ها رخ داده باشد. پس هر چه هست باید همین میان مردم خودمان اتفاق افتاده باشد. حدس مخلوط به توهم توطئه من که هیچ پشتوانه اطلاعاتی و واقعی ندارد،‌ منجر به شکل‌گیری یک قصه خیالی ولی برای خودم باورپذیر شده است:

داستان تخیلی یک تجارت پرسود
عده‌ای که ذخیره‌های ارزی بزرگی دارند، دقیقا از همان شنبه شمارش آراء مقدار محدودی ارز وارد بازار کرده‌اند که منجر به کاهش محدودی در قیمت ارز شده است. این تغییر کوچک، می‌تواند نقش استارت ماشین را ایفا کند. با کاهش محدود قیمت ارز، کسانی که سرمایه‌های کوچک ارزی دارند به بازار هجوم می‌آورند تا ارزهای خود را از خطر زیان نجات دهند و ذخیره‌های خود را بفروشند. 

این اتفاق دوم، یعنی هجوم مردم معمولی و سرمایه‌های کوچک به فروش ارز، حکم روشن شدن ماشین را دارد و به صورت تصاعدی قیمت ارز را پایین می‌آورد و هر چه قیمت ارز کمتر می‌شود، هجوم سرمایه‌های خرد به بازار فروش ارز هم بیشتر می‌شود و این روند ادامه خواهد یافت تا اینکه…

مشکل کجاست؟
این سرمایه‌های خرد، محدودند. یعنی حدس داستان‌نویسانه من چنین می‌گوید که بدون تغییرات کلان در روابط خارجی و تحریم‌ها و واردات و صادرات کشور، علی القاعده نباید این تغییرات پایدار بماند؛ چون در واقع هیچ دلیل واقعی‌ای برای بالا رفتن ارزش پول ملی ما به این میزان وجود ندارد. پس اتفاقی که در حال رخ دادن است، خالی شدن جیب سرمایه‌گذاران کوچکی است که از ترس زیان، ارزهایشان را وارد بازار کرده‌اند؛ سرمایه‌هایی که کشش محدودی خواهد داشت و به هر حال به زودی پایان خواهد یافت؛ چرا که آن سرمایه‌دارهای بزرگ‌تر که اول متنم گفتم استارت کار را آن‌ها زده‌اند، احتمالا بخش عمده سرمایه‌های ارزی خود را همچنان نگه داشته‌اند تا کشش و ظرفیت سرمایه‌های کوچک برای کم کردن قیمت ارز تمام شود.

آخر داستان به کجا می‌رسد؟
ظرفیت سرمایه‌های کوچک ارزی که به پایان برسد، سرمایه‌های بزرگ مجددا شروع به خریدن بسیار سریع ارز موجود در بازار می‌کند و مجددا قیمت ارز بالا خواهد رفت؛ روندی که حدس داستان‌نویسانه من معتقد است باید تا تاریخ تحویل دولت یازدهم یعنی اواسط مردادماه تکمیل شود. پایان تلخ داستان این خواهد بود نه خانی آمده است و نه خانی رفته است؛ کشور ما همان کشور است،‌ ارزش پولمان همان ارزش است و قیمت ارز همان قیمت. تنها اتفاقی که در این میان افتاده است، جابه‌جایی ناگهانی یک سرمایه ارزی بزرگ از جیب سرمایه‌گذاران خرد و مردم عادی به صندوق سرمایه‌گذاران کلان است. به به. آدمیزاد واقعا لذت می‌برد.

پی‌نوشت:
فیلم «یک سال خوب» را هم ببینید. برایتان خوب است.

مردان قانون‌گریز، بزدلان قانون‌مدار

شب اول استقرارمان در روستا، رفتیم مدرسه شبانه‌روزی و با مدیر مدرسه و معلم‌ها و بعضی از دانش‌آموزهای آنجا حرف زدیم. خیلی از حرف‌ها و مشکلاتشان را حتی نمی‌توانم اینجا بنویسم ولی یکی از حرف‌هایی که همان زمان هم برایم سنگین بود، همیشه گوشه ذهنم ماند.

یکی از معلم‌های مدرسه شبانه‌روزی که خودش اصالتا از شهرهای همان حوالی بود،‌ موقع رفتن خودش را به من رساند و گفت: «ببین حاجی‌جون! نری بالای منبر براشون از احکام شک سه و چهار و ثواب نماز شب بگی‌ها. بهشون بگو از همدیگه دزدی نکنن، از دیوار مردم بالا نرن، همدیگه رو نکشن با قمه، شب‌ها برای انتقام دعواهای روز توی مدرسه…».

تیپ و قیافه‌اش شبیه دانش‌آموزانش شکسته و فقیرانه بود ولی حرف‌هایش پخته بود و با لهجه محلی اما درست و دقیق صحبت می‌کرد. گویا از روحانی‌های قبلی که برای تبلیغ به آن منطقه رفته بودند راضی نبود و حرف‌های کلی و شعائرگرای  آن‌ها را مناسب این فضا نمی‌دانست.

روزهای بعد که توی مدرسه‌ روستا کلاس داشتم و با بچه‌های راهنمایی و دبیرستانی روستا صحبت می‌کردم، کم‌کم متوجه شدم که قوانین عرفی حاکم بر آنجا زمین تا آسمان با جایی که من از آن آمده بودم فرق دارد. شاید همین هم باعث شد که بعدها مدافع این نظریه شدم که مبلغان روستا باید خودشان روستایی باشند یا دست‌کم دورانی از زندگی‌شان را در روستا گذرانده باشند.

پسرهای دبیرستانی برای ورودشان به دنیای مردان و به دست آوردن حداقل‌های لازم برای ازدواج، باید روز روشن از خانه‌ای که صاحبش در آن حضور داشت، دزدی می‌کردند؛ مثلا یکی از گوسفندهای خانه را با خودشان بیرون می‌آوردند. کسی که تا به حال دزدی نکرده بود،‌ هنوز مرد نشده بود و جربزه لازم برای شروع زندگی و داشتن خانواده را نداشت. و این دزدی نباید چندان مخفیانه یا از خانه خالی انجام می‌شد و اگر جوانی گوسفندی را از خانه‌ای خالی می‌دزدید، همچنان به عنوان فردی بزدل شناخته می‌شد.

چاقو زدن به دیگران و قمه کشیدن، نه‌تنها یک ناهنجاری اخلاقی و اجتماعی محسوب نمی‌شد، بلکه نشانه‌ای بود از قدرت مردانه و آمادگی لازم برای آغاز زندگی و مثلا خواستگاری کردن از دختر مورد علاقه. دخترها هم ترجیح می‌دادند همسر کسی شوند که اگر فرداروز کسی به حریم خانه‌شان حمله کرد، شوهرش بتواند حتی به قیمت کشتن آن‌ها با قمه، از همسر و فرزندانش دفاع کند؛ این طور نبود که تلفن خانه را بردارند و شماره ۱۱۰ را بگیرند.

نمی‌دانستم چطور با بچه‌های روستا صحبت کنم؛ دنیای متروکی که بیش از نیمی از سال را در محاصره‌ توده‌‌های سه‌چهار متری برف می‌گذراند و حتی بعضی از مردمش تا به حال پایشان به هیچ شهری نرسیده بود، در برابر منی قرار گرفته بود که تمام زندگی‌ام را به گمان خودم در مسیری معکوس حرکت کرده بودم.

به هر حال، آن ده روز به تعریف کردن قصه‌هایی از قرآن و داستان‌ها و حکایت‌هایی از شاهنامه و گلستان گذشت و بچه‌های کلاس مشتاقانه به داستان‌های من گوش می‌کردند ولی پس از گذشت آن ده روز، بار سنگینی از پرسش‌های بی‌پاسخ بچه‌ها با من به شهر برگشت؛ پرسش‌هایی که گاهی در اهمیت و بزرگی‌ تنه به تنه پرسش‌های فیلسوفانه می‌زدند.

دختری که با گالش‌های پاره، هر روز توسط پدرش مجبور می‌شد بیش از دو کیلومتر را در میان برف‌ها راه برود تا از چشمه‌ آب بیاورد و مادرش گوسفندها را می‌چراند و همه کارهای خانه را می‌کرد و پدر خانه تمام ساعات روزش را به تریاک کشیدن می‌گذراند و حالا این دختر که بارها از پدرش کتک خورده بود، داستان من درباره احترام به پدر و مادر را می‌شنید و نمی‌فهمید «خدا چرا او را خلق کرده است.» نمی‌فهمید حالای زندگی‌اش که به کتک خوردن و سرما خوردن و سختی می‌گذشت و آینده‌ای که احتمالا چیزی شبیه مادرش می‌شد،‌ چه ارزشی برای ادامه دادن دارد.

بچه‌های روستا از من قبول نکردند که دزدی نکردن و قمه کشیدن برای دیگران،‌ نشان مردانگی نیست؛ حتی خود من هم روزهای آخر دیگر نمی‌توانستم از آن‌ها بخواهم که دزدی نکنند؛ عملا برایشان امکان نداشت. دزدی نکردن برای بچه‌های دبیرستانی، به معنای آینده‌ای تاریک بود که منجر به طرد اجتماعی و اعمال محرومیت‌های بیشتر می‌شد و هیچ کدام از آن‌ها چنین چیزی را نمی‌خواستند. من هم نمی‌خواستم. خیلی چیزها باید درست می‌شد تا بتوان چنین باور نادرستی را درست کرد.

برگشتم به شهر. حالا چند سال از آن روزها گذشته و من بارها مجبور به کارهای خلاف قانون یا مقررات شده‌ام. قانون، همه جا برای گرفتن حقم به من کمک نمی‌کند؛ یا دست‌کم پیگیری قانونی آن قدر هزینه‌دار است که عملا پیگیری قانونی برای رسیدن به یک حق، به‌صرفه نیست. شاید در لایه‌هایی از ذهنم دارم خودم را توجیه می‌کنم ولی دست‌کم تا امروز اعتقادم این است که اکثر وقت‌هایی که قانونی را نقض کرده‌ام، در تصمیم خودم آزاد نبوده‌ام. آن‌ها که در قم رانندگی می‌کنند می‌دانند که نمی‌شود قانون‌مدارانه رانندگی کرد؛ کسی که مثلا قانون سرعت در خیابان‌های قم را رعایت کند، منجر به تصادف دیگران خواهد شد.

سربازی که به خاطر قدرت غیر قابل درگیری مافوقش،‌ مجبور به انجام هر کاری می‌شود را نمی‌شود به آسانی مؤاخذه کرد. من شاهد کتک خوردن سرباز صفری در پادگان بودم که هیچ گناهی نداشت. یکی از مسئولان پادگان که خودش هیچ گاه حاضر به پوشیدن پوتین نبود، چند نفر از سربازهای پادگان را کتک می‌زد که بالاخره یکی از آن‌ها به دزدی گوشی تلفن همراهی که روز قبل در پادگان گم شده بود اعتراف کند. شاید یکی از آن شش سرباز واقعا دزدی کرده بود ولی آن‌ پنج نفر دیگر که گناهی مرتکب نشده بودند، بی‌جرم کتک می‌خوردند.

قدرت آن مسئول، به خاطر قانونی نبود که او را حمایت می‌:کرد؛ چون طبق همان قانون، آن شخص باید از ارشد پادگان که با این کار او مخالف بود، تبعیت کند. ولی ارشد پادگان جرئت نمی‌کرد با او درگیر شود. قدرت این شخص به لگدهایش با پوتین بود، به این بود که می‌توانست یک شب با ماشین نظامی و همراهی چند نفر از سربازهای زیردستش برود توی قم و یکی از آدم‌هایی که از قدیم با او خصومت شخصی داشته است را دستگیر کند، کتک بزند و بعد همان طور بدون ترس از عواقب چنین جرمی، آن شخص را رها کند؛ یک سرباز هیچ گاه نمی‌خواست با قدرت چنین شخصی مواجه شود و ترجیح می‌داد تحمل کند تا دوران سربازی‌اش بدون اضافه‌خدمت تمام شود؛ چون می‌دانست حتی بعدها هم به تنهایی توانایی مقابله با چنین مقامی را نخواهد داشت.

زیاد در اطرافم دیده‌ام که اگر آدمی از قانون تبعیت کند و مثلا کمربند ا یمنی ماشینش را همیشه ببندد در نگاه اطرافیانش تبدیل به موجودی بزدل و ترسو می‌شود که جرئت قانون‌شکنی ندارد؛ و همین تصویر موجود در ذهن اطرافیانش، به مرور منافع او را به خطر خواهد انداخت؛ چرا که اطرافیانش از او حساب نمی‌برند و می‌دانند که اگر بدترین ظلم‌ها را هم در حق او مرتکب شوند، او به فکر تلافی غیر قانونی نخواهد افتاد و صرفا مسیر خود را از کانال‌های قانونی دنبال خواهد کرد.

هنوز مناسبات امنیتی بسیاری از محله‌های شهر را نه قانون و کلانتری و پاسگاه، که قلدری و مرزناشناسی مسئول نیروی انتظامی آن منطقه تعیین می‌کند و هنوز خیلی جاهای شهر، مسئولی که صدردصد تابع قانون باشد،‌ به راحتی قدرت خود را از دست داده و توسط قانون‌شکنان و مافیاهای قدرت، از مسئولیت خود پایین می‌افتد.

نزدیک به هفت سال از تبلیغ من در روستایی که جوان‌هایش برای اجازه خواستگاری، گوسفند همسایه را در روز روشن می‌دزدیدند گذشته است و حالا دیگر تفاوت چندانی بین خودم و آن جوان روستایی نمی‌بینم. حتی حرف‌های آن دخترک دبستانی را دیگر به دیده ترحم نگاه نمی‌کنم. استیصال و پرسش دقیقی که او همان روزها فهمیده بود، برای من ایده‌آل‌گرای آن زمان قابل درک نبود. حرف‌های او را تازه امروز درک می‌کنم و منتظرم یک آدم بزرگ‌تر بیاید که بشود از او پرسید، با این همه، معنای زندگی چیست؟ آیا اصلا ارزشش را دارد؟