بایگانی ماهیانه: Ordibehesht ۱۳۹۲

سیراب از سراب

دارم به این فکر می‌کنم که تا وقتی برای تصمیمت هزینه درست و حسابی پرداخت نکرده باشی، به اندازه کافی مصمم نمی‌شوی. ولی وقتی عزیزترین‌هایت را پای تصمیمت از دست بدهی، با هر فشار و سختی، یکی از پل‌های پشت سرت خراب می‌شود؛ یک جایی دیگر مهم نیست چرا به این راه آمده‌ای، مهم این است که دیگر راهی برای برگشتن نیست. باید بروی تا آخر.

مشکلات شخصی زندگی من خیلی کوچک و ناچیزند و مقایسه‌شان با اتفاقاتی به بزرگی جنگ هشت ساله درست نیست، ولی مثال کوچکی که در حد و اندازه‌ام باشد پیدا نمی‌کنم. یاد آن‌هایی افتاده‌ام که خونشان به خاطر انقلاب بر زمین ریخت و همه آن‌هایی که بعد از آن‌ها ماندند را در تصمیم‌شان برای دفاع از انقلاب، مصمم‌تر کردند. من جای آن پدری باشم که از جگرگوشه‌اش دل کنده و یک روزی از همان سال‌های سیاه، به او گفته‌اند که دیگر پسرش به خانه برنخواهد گشت… دیگر کجا را خواهم داشت برای رفتن؟ کجا غیر از ایران؟ کجا غیر از انقلاب، کجا غیر از امام؟ کجا غیر از اسلام؟

انگار ایمان اولیه‌ای در قلبت می‌نشیند و به خاطرش می‌آیی تا ابتدای مسیر و حتی شاید هنوز اطمینان قلبی نداری، ولی مصیبت که می‌بینی، تازه اطمینان از راه می‌رسد و بر تمام وجودت چیره می‌شود؛ ایمان پیدا می‌کنی به اینکه دیگر چیزی به جز مسیری که می‌روی، پس از این ارزش نخواهد داشت؛ حتی دیگر گفتمان حقیقت و واقعیت هم معنا و مفهوم‌ خود را از دست می‌دهد؛ واقعیت می‌شود همانی که بابتش از عزیزت گذشته‌ای. واقعیت و حقیقت، همان پاره تنت بود که رفت و دیگر به جز دویدن به دنبالش کاری از دستت برنمی‌آید؛ حتی اگر این دویدن تا بی‌نهایت ادامه پیدا کند…

تکلیف بما لا یطاق

می‌شود به آدم‌ها گفت کاری را انجام بدهند یا انجام ندهند؛ تازه آن هم نیاز به شرایطی دارد و باید درخواست‌کننده یا دستور دهنده، در جایگاه چنین خواستنی باشد. ولی نمی‌شود به آدم‌ها گفت به عقیده‌ای معتقد باشند یا دست از عقیده‌ای بردارند. اعتقادات آدم‌ها چیزی نیست که بشود مورد امر و نهی قرارش داشت.

قضیه ربطی به جایگاه و صلاحیت هم ندارد. یعنی مهم نیست دستوردهنده چه کسی باشد؛ چون به هر حال یک انسان نمی‌تواند بر اساس دستور یا خواست دیگری، به یک چیز معتقد شود یا دست از اعتقاد از آن بردارد. فرایند معتقد شدن به یک گزاره یا از بین رفتن اعتقاد به آن، معمولا در اختیار خود انسان نیست. مجموعه‌ای بزرگ از دانسته‌ها و تجربه‌ها و اتفاقات کنار هم قرار می‌گیرند تا یک نفر به موضوعی اعتقاد پیدا کند یا دست از باور پیشینش بردارد.

بر همین اساس، احتمالا دیگر نمی‌شود آدم‌ها را به خاطر اعتقاداتشان مؤاخذه کرد. شاید برای همین هم باشد که آدم‌ها وقتی به خاطر اعتقاداتشان مؤاخذه می‌شوند گاهی دچار سردرگمی می‌شوند؛ چون نه می‌توانند آن طور که باید از خودشان دفاع کنند،‌ نه می‌توانند پشیمان شوند و اشتباهشان را اصلاح کنند. در واقع اصلا کاری نکرده‌اند که بتوانند از انجامش پشیمان شوند!

با همه این حرف‌ها دور و برم پر است از این مؤاخذه‌ها و تخطئه کردن‌ها. پدری را می‌شناسم که فرزندش را به خاطر تغییر اعتقاداتش تنبیه می‌کرد و او را در خانه زندانی می‌کرد تا با دوستان «ناخلفش» رفت و آمد نداشته باشد و آن دیگری که با نگاهی تأسف‌بار، دوستش را به خاطر از دست دادن عقاید قبلی‌اش شماتت می‌کرد.

البته می‌شود از همان‌ها که عقایدشان با آدم فرق می‌کند، بر اساس قانون چیزی را مطالبه کرد؛ می‌شود از آن‌ها خواست که حدودی که در قانون وجود دارد را رعایت کنند،‌ می‌شود از آن‌ها خواست به دیگران احترام بگذارند، حتی این را قبول دارم که گاهی می‌شود آن‌ها را از ترویج عقاید خود منع کرد؛ ولی به هر حال طبق هیچ شرایطی نمی‌شود آن‌ها را از اصل عقیده‌شان جدا کرد؛ چون دستور به چیزی است که توانایی انجامش را ندارند.

هیچ وقت از خاطرم نمی‌رود که بچه بودم و پدر اصرار داشت موهایمان را ماشین کنیم؛ حتی کوتاه‌تر از آنچه مدرسه از ما خواسته بود. با دستور پدر موافق نبودیم ولی به هر حال قبول می‌کردیم و اجازه می‌دادیم سرمان را ماشین کند. گریه‌مان را می‌کردیم ولی با این حال همه چیز می‌توانست تمام شود. اما تمام نمی‌شد. پدر آینه را جلوی صورت‌مان می‌گرفت و می‌پرسید: «خداوکیلی الان چهره‌ت زیباتر نشده؟» و ما در حالی که هنوز اشک چشم‌هایمان خشک نشده بود،‌ همان‌طور با چانه‌های لرزان می‌گفتیم: «بله. این طوری قشنگ‌تره».

اگر پدر به ما دستور می‌داد موهایمان را ماشین کنیم و می‌گفت: «من پدرت هستم و این حق را دارم که به تو دستور بدهم» کمتر آزاردهنده بود از اینکه در عقیده‌‌مان هم آزاد نباشیم و مجبور باشیم با چشم گریان در مقابل آینه اقرار کنیم که زیباتر شده‌ایم!

خلاصه اینکه از آدم‌ها انتظار ندارم عقیده‌شان را به خاطر من تغییر دهند. همه تلاشم این است که بفهمم آیا عقیده‌شان با من هم‌خوانی دارد یا نه؛ اگر نداشت، راهم را کج می‌کنم و می‌روم و حتی به خودم اجازه نمی‌دهم درباره اعتقادی که دارد قضاوت کنم. حتی شاید این شیوه برخوردم خودخواهانه باشد؛ چون زیر بار درخواست نمی‌روم. فقط ازشان سؤال می‌کنم که آیا به فلان موضوع عقیده دارند یا ندارند و بر اساس پاسخشان تصمیم می‌گیرم؛ طوری که هیچ جای اعتراضی در آینده نماند که «من به خاطر تو دست از عقیده‌ام برداشتم». کمی خشونت‌بار است. می‌دانم. ولی به آرامش بعدی‌ام در تعامل با آدم‌ها می‌ارزد.

عموجغد شاخدار و تمساح‌های آدم‌خوار زاینده‌رود

از آن موسیقی‌هاست که معمولا کافه‌ها پخش نمی‌کنند؛ یعنی معمولا اماکن اجازه نمی‌دهد ولی حس جاری در کوچه کلیسای وانک، فرق دارد. یک‌هو از وسط فضای سنتی اصفهان می‌آوردت بیرون و پرتت می‌کند وسط‌المدینه بیروت، یا حتی کوچه پس‌کوچه‌های پادربورن یا شاید خیلی جاهای دیگر که من تجربه‌اش را ندارم.

آمده‌ایم کافه آنی؛ یک کافه دنج و کوچک است نزدیک کلیسای وانک و در ورودی‌اش زیر سایه کامل یک درخت بید باز می‌شود. میزهای قهوه‌ای سوخته با صندلی‌های لهستانی و موسیقی غیر ایرانی آرام؛ حتی چند نفری که توی کافه نشسته‌اند انگار ایرانی نیستند. یا شاید ایرانی‌اند ولی به هر حال،‌ انگلیسی صحبت می‌کنند. کافه‌من هم جوانی است بور با موهای روشن فرفری و عینک مشکی کاوچویی.

لپ‌تاپم را روشن می‌کنم می‌بینم یک وایرلس با نام کافه فعال است. رمز عبور را از کافه‌من می‌گیرم و وارد شبکه می‌شوم. چه خوب که اینترنت دارد. نه اینکه جایی کاری داشته باشم ولی همین که صفحه جیمیل و وبلاگم باز باشد احساس آرامش می‌کنم؛ انگار که نشسته باشم کنار عده‌ای که دوستشان دارم.

لب پیشخوان کافه، یک سری پیکسل گذاشته است که بعضی‌هاشان خیلی بانمک‌اند؛ یکی‌شان شبیه لوگوی توییتر است؛ چند تا جغد بامزه هم هست. آیه یکی از همان‌ها که شبیه لوگوی توییتر است را برمی‌دارد؛ من هم جغدها را دوست دارم ولی نمی‌دانم به چه دردم می‌خورند؛ یاد آن جغد شاخدار افتادم که بعد از ظهر توی باغ پرندگان دیده بودیم و عکس‌هایی که کنار فلامینگوها گرفته بودیم.

سه نفری برایمان سؤال شده است که آیا واقعا اسم این بیلبیلک‌ها پیکسل است یا نه. علیرضا دو سه بار صدا می‌زند که: «آقا! شما به این‌ها چی می‌گین؟» آن‌ها هم می‌گویند پیکسل. گیر داده‌ایم به اعلانیه‌های اماکن درباره خانم‌های بدحجاب. خیلی خشن است. اصلا با تزیین کلی کافه، هم‌خوانی ندارد. یکی از کافه‌من‌ها می‌گوید: «خب قرار است خشن باشد! اماکن خواسته این‌ها را بزنیم که خشن باشد.»

به وضوح دلمان نمی‌خواهد برویم بیرون. غذامان را خورده‌ایم، نوشیدنی‌مان را نوشیده‌ایم ولی همچنان دنبال بهانه‌ای می‌گردیم برای ماندن. چه خوب بود اگر از آن دلسترهای بزرگ داشت و بازش می‌کردیم و همین طور ته‌لیوان ته‌لیوان طولش می‌دادیم تا ببینیم بالاخره چه اتفاقی حوصله‌مان را سر می‌برد. البته نمی‌برد؛ احتمالا وقت‌مان تمام شود. چقدر حسش فرق می‌کند وقتی پدر و مادر آدم منتظرند. مدت‌ها بود چنین حسی نداشتم. مدت‌ها بود کسی در خانه‌ام منتظر نبود که برگردم و حالا امشب دوباره باید حواسم باشد که مادر خوابش نمی‌برد تا برگردم.

قبل از اینکه بیاییم برای بار دهم قدم بزنیم، رفته بودیم خانه. ظهر که زنگ زدم به مامان که بعد از ظهر میاییم خانه، پرسید برای شام می‌مانیم یا نه. نمی‌دانستیم. دو ساعت بعد زنگ زدم که بگویم برای شام می‌آییم. گفت آش رشته درست کرده است. این طوری اگر نمی‌خواستیم برای شام بمانیم، خیلی سیر نمی‌شدیم، اگر هم می‌خواستیم برای شام بمانیم، می‌توانستیم با همان آش رشته‌ها دوام بیاوریم.

سرکار خانم خواهر و دخترش هم آمده بودند که علیرضا و آیه را ببینند. همه چیز را از مدت‌ها پیش شنیده بودند و فقط تصویر را نداشتند. این دو تا هم تصویر مامان و دختر و نوه‌اش را نداشتند و خلاصه همه جمعیت داشتند تصاویر چهره‌ها را با اطلاعات قبلی‌شان سینک می‌کردند. برای من که داشتم همه را می‌پاییدم،‌ تجربه بامزه‌ای بود. خوش بودیم. همه‌مان. همه از همدیگر خوششان آمده بود. همه خوشحال بودند.

حالا البته به خاطر تلاش ظهر هم بود. امیدوار شده بودم. ولی وقتی رسیدیم خانه، مادر گفت همه چیز تمام شده است. انگار که از توی سونا آمده باشم بیرون و کسی بی‌خبر، یک سطل آب سرد خالی کرده باشد سرم. یخ کردم. وا رفتم. حالا البته کاری هم نمی‌شد کرد. دست‌کم می‌شد دلم را خوش کنم که باری روی دوش خودم و دیگران نمانده است. همه چیز واضح شده بود و دیگر لازم نبود کسی رازی را در درون خود نگه دارد. هر چند نفر، رها شده بودیم. آن دو تا خواهر که آرام شده بودند. من هم. انگار یک بار سنگین را بعد از سال‌ها بالاخره بر زمین گذاشته باشم. شاید چند ظرفی درون بار شکست، ولی به هر حال، آرام شده بودم.

این قدم زدن شبانه‌ هم به خاطر همین سبک‌باری‌اش دلچسب بود و لذتش بعید است حالاحالاها از ذهنم بیرون برود. آهان راستی. پیکسل‌ها را خریدیم. من جغد چشم‌سبز خریدم و آن‌ دو تا همان که شبیه لوگوی توییتر بود. کیف پولم را دادم که علیرضا حساب کند. میز را من حساب کردم، پیکسل‌ها را علیرضا. چقدر این کیف پولم را دوست دارم. هنوز چهره فروشنده‌اش را در خاطرم دارم. خانمی بود که هر چه در خانه‌اش داشت آورده بود توی یک‌شنبه‌بازار محله و چیده بود روی میزهای فلزی قشنگی که به سلیقه خودش تزیین کرده بود. حتی یک گلدان کوچک سفالی هم ازش خریدم. می‌گفت توی یکی از سفرهایش به نمی‌دانم کجای دنیا، این گلدان را خریده بوده است. حالا آن گلدان‌ روی میز تحریرم توی خانه است و آن مداد چوبی بزرگی که از جبیل خریده بودم را گذاشته‌ام داخلش. تسبیح فیروزه‌ای و آن یکی تسبیح عقیقم را آویزان کرده‌ام به آن مداد آبی. هر کس می‌آید خانه‌ام، ازش عکس می‌گیرد می‌گذارد اینستاگرام؛ درست عین گلدان گل‌قاشقی‌ام که در طول این سال‌ها هنوز برگ جدید نداده و همان قدری مانده است.

آمدیم بیرون و فهمیدیم که آرامش نداریم. با قدم‌هایی ناآرام و مضطرب و با اتکا به حافظه‌ای که سال‌ها خاک خورده بود آمدیم سمت پارک کنار پل آذر. درست یادمان نبود ولی بالاخره دری باز شد و مردی که داشت کف سرویس را تی می‌کشید، ازمان قول گرفت که زود برگردیم. آمدیم بیرون و با طیب خاطری کم‌نظیر به اژاء هر نفر، دویست تومان به او پرداخت کردیم و آرامشی که بازگشتش ناممکن می‌نمود، بار دیگر بر وجودمان حکم‌فرما شد.

حالا یک‌هو همه موسیقی‌های پانزده سال پیش یادمان آمد و زاینده‌رود دوباره پرآب، دعوت می‌کرد به خواندن. به یاد صداوسیمایی که تازه موسیقی پاپ پخش می‌کرد، همان صداوسیمای پانزده سال پیش. محمد اصفهانی بود و ناصر عبداللهی و عصار و خیلی‌های دیگر که یکی یکی آمدند و رفتند. و مداح‌هایی که همان‌ها را در مولودی‌ها و محرم‌ها می‌خواندند.

یک‌جا باید نقطه بگذارم. یعنی اگر نگذارم که حالاحالاها می‌نویسم و انگار هیچ جا قرار نیست تمام شود. تمام که می‌شود ولی… یعنی یک جوری شبیه وقت‌هایی که آدم صبح از خواب بیدار می‌شود و یادش نمی‌آید دیشب کجا و چطور خوابش برده است. یک چیزی در این مایه‌ها. لب آب نشسته‌ایم و آیه نکیه داده است به علیرضا. من پست را برایش خوانده‌ام و آن‌ها درباره تمساح‌هایی صحبت می‌کنند که قرار است یکی‌شان را بخورند.