بایگانی ماهیانه: Ordibehesht ۱۳۹۲

به درک که نیستم! ولی هستم

معنای صداقت همیشه برایم مبهم بوده است. شاید از همان روزها که تعداد دروغ‌های مصلحتی از راست‌ها بیشتر شد، شک برم داشت که آیا اصلا معنایی برای صداقت هست؟ حتی گاهی به این نتیجه می‌رسیدم که اصل بر دروغ گفتن است مگر اینکه خلافش ثابت شود و مثلا گاهی آدم به خاطر مصلحتی باید راست بگوید. کار به جایی رسید که انگار تنها جایی که می‌شد صادق بود، پیش خودم بود. دلم خوش بود که با خودم می‌توانم روراست باشم؛ که تازه آن هم بعد از مدتی دچار چالش شد که شرح آن گذشت.

واقعیت ماجرا این است که صداقت هزینه دارد. کاری‌اش هم نمی‌شود کرد. هزینه‌های ریزش را که کنار بگذاریم، یکی از هزینه‌های اصلی‌اش قضاوتی است که درباره‌ات می‌کنند. آنچه هستی، برای همه مورد قبول نیست. نمی‌شود و درست هم نیست که آدم همانی شود که دیگران می‌خواهند؛ یعنی اگر بخواهی با خودت صادق باشی، به هر حال تبدیل می‌شوی به کسی که خیلی‌ها نمی‌خواهند. و هر چه بیشتر در آنچه هستی، فرو بروی تفاوت‌هایت با دیگران بیشتر و بیشتر می‌شود و به مخفی کردن خودت از نگاه دیگران مجبورتر می‌شوی. نه اینکه لانه کنی توی خانه‌ات و نگذاری کسی تو را ببیند؛ ولی خب وقتی می‌روی بیرون باید به شیوه دیگران لباس بپوشی، فکر کنی، رفتار کنی، حرف بزنی؛ یک طوری که تفاوت‌هایت آن قدر به چشم نیاید که دیگران را وادار کنی روی افکار و زندگی‌ات ذره‌بین بگیرند.

ولی یک استثنای خوشایند هست که آدم را از این انزوا و ترس، بیرون می‌کشد؛ آن هم اینکه کسی پیدا شود و همان که هستی را تماشا کند و پشت میز قضاوت ننشیند. بگذارد همان باشی که هستی؛ حتی اگر دوست داری تغییر کنی،‌ کمکت کند،‌ ولی به هر حال هر چه هستی را بی قید و شرط بخواهد. آنجاست که صداقت از درونی‌ترین دنیای مخفی‌ات خارج می‌شود و خودش را توی رفتار و گفتار و محبتت نشان می‌دهد و می‌توانی برای اولین بار پیش یکی غیر از خودت، همانی شوی که هستی؛ با همه خوبی‌ها و بدی‌هایت.

برای همه آدم‌ها اتفاق نمی‌افتد ولی اینکه در زندگی آدم، همسری، دوستی، والدینی یا هر انسان دیگری باشد که صداقتت را تاب بیاورد، از آن چیزهایی است که ارزش دارد به خاطرش زندگی کنی یا حتی به خاطرش بمیری. از آن چیزهاست که می‌تواند به تنها خط قرمز زندگی آدم تبدیل شود و آدم حاضر شود به خاطرش همه چیزش را فدا کند. ایدئولوژی‌ها از بین می‌روند، اعتقادها زوال‌پذیرند، خیلی ویژگی‌های هویتی و شخصیتی آدم به مویی بند است و به راحتی یک روز می‌رسد که  همه آن‌ها از بین می‌روند.  ولی اگر چنین کسی در زندگی آدم باشد، از دست دادن همه آن‌ها دیگر آن قدر ناخوشایند نیست. حتی مردن در کنار چنین کسی شیرین و دلچسب است، از دست دادن بقیه چیزها که واقعا محلی از اعراب ندارد. لذت یک لحظه صادقانه زندگی کردن، به همه موفقیت‌ها و لذت‌های دیگر می‌چربد. می‌شود همه چیز را فدایش کرد.

کمی انسان‌گرایانه‌ست. می‌دانم. همه این‌ها یعنی که ایده‌آل‌ها، ایدئولوژی‌ها، جهان‌بینی‌های پذیرفته‌شده را برداشته‌ام و به جایش انسان بما هو انسان را کاشته‌ام در کانون تحلیلم. ولی خب… چه می‌شود کرد. برای نگه داشتن آن جایگاه برای واقعیت‌های بیرون از وجود خودم کم تلاش نکرده‌ام؛ نتیجه نداده است. به هر حال، در برهه‌ای از زندگی‌ام به اینجا رسیدم که «من هستم»؛ نه به خاطر اینکه فکر می‌کنم، نه به خاطر اینکه شک می‌کنم… به خاطر اینکه می‌دانم هستم. به خاطر اینکه اگر این «هستم» هم اشتباه باشد، دیگر هیچ چیز مهم نیست و دیگر انگیزه‌ای برای شنیدن استدلال‌های دیگران نخواهم داشت. پس بنا را می‌گذارم بر اینکه هستم و جلو می‌روم؛ بر اینکه هستم و بودنم اهمیت دارد. اگر هم یک روز فهمیدم که نیستم و از اول هم نبوده‌ام، سخت‌تر از امروز نخواهد شد. آن روز احتمالا راحت‌تر می‌شود گفت: «به درک که نیستم». ولی فعلا که هستم.

اثر انگشت

آدم گاهی خیال می‌کند یک مانیفست بزرگ از اعتقادات توی سرش دارد که نظام فکری‌اش را بر روی آن ساخته است؛ خیال می‌کند یک مجموعه بزرگ از اندیشه‌ها و تفکرات دارد که رویکردش درباره دین، سیاست، اقتصاد، زندگی اجتماعی‌ و همه ریزگوشه‌های زندگی‌اش را تعیین می‌کند؛ مجموعه‌ای که به مرور نسبت به آن احساس مالکیت می‌کند و انگار ذره‌ذره‌اش را با تلاش و سختی فراوان و در طول زمان به دست آورده است. شبیه مرد ثروتمندی که تمام  املاک و دارایی‌هایش را با صرف عمر و تلاش بی‌وقفه جمع کرده است و حالا با تک‌تک خانه‌هایی که خریده،‌ با تک‌تک ماشین‌هایش و مستغلاتی که از آن‌ها ورودی مالی دارد، ارتباطی مالکانه احساس می‌کند، برای تک‌تک‌شان برنامه دارد و هر چند وقت یک بار به آن‌ها سرک می‌کشد و مواظب است چیزی از آن‌ها را از دست ندهد.

تا اینکه یک اتفاق می‌افتد، جنگی به وجود می‌آید،‌ زمین‌لرزه‌ای رخ می‌دهد، یا حتی شاید اتفاقی به ظاهر کوچک ولی به هر حال،‌ همان یک اتفاق رشته اتصالش با آن نظام فکری یا آن دارایی را قطع می‌کند. یک‌‌هو احساس می‌کنی هیچ کدامش مال تو نیست. نه که مال تو نیست… ولی انگار دیگر احساس تعلق نمی‌کنی،‌ انگار می‌توانی همه‌اش را بگذاری و بروی. یک‌هو به طرز ناامیدکننده‌ای حس می‌کنی تمام آن سال‌ها که سعی کردی خودت را محکم نگه داری تا خراشی به چهره آن بت خودساخته‌ات نیفتد، نادانی محض بوده است. همچنان همه تحسینت می‌:کنند ولی حالا که دیگر خودت ارتباطی با آن مجموعه دارایی‌ها نداری، شبیه آدمی می‌شوی که نوزاد زیبای دیگری را در آغوش کشیده است و هر که از راه می‌رسد، قربان صدقه چشم و ابروی او می‌رود و تویی که پدر این بچه نیستی، از شنیدن این تعریف‌ها دلزده و دلزده‌تر می‌شوی و تازه یادت می‌افتد که هنوز پدر نشده‌ای.

اگر سوئیچ آن شخصیت دوم احمقانه‌ات که همه چیز را عالی می‌خواهد،‌ آنکه همیشه می‌خواهد موفق باشی، سیگار نکشی، اضافه‌وزن نداشته باشی، لباس‌هایت تمیز و اتوکشیده باشند، نمره‌هایت همه بیست باشند، شب‌ها قبل از خواب مسواک بزنی، اگر سوئیچ آن شخصیت را خاموش کنی و بگذاری همان شخصیت  اول که آرامش امروز را همیشه به موفقیت‌های فردا ترجیح می‌دهد کمی نفس بکشد، متوجه می‌شوی که خیلی از این چیزها مال تو نیست.

یک‌هو احساس می‌کنی همه یال و کوپالت را از تو گرفته‌اند و یک‌لاقبا میان بازاری شلوغ رها شده‌ای که هیچ کس به بود و نبودت اهمیتی نمی‌دهد، کسی نامت را نمی‌داند و مهم نیست حتی اگر همان‌جا میان آن بازار شلوغ بیفتی زمین و بمیری. رخوتی تلخ همراه با آرامشی‌ دلچسب وجودت را پر می‌کند که حالا یک آدم از آدم‌های زمین کمتر؛ برای چه کسی فرق می‌کند؟ همان مرد ثروتمند اگر همه دارایی‌اش را کنار بگذارد و بدون اتومبیل فلان مدل و لباس‌های فلان قیمتش برود کنار ترمینال جنوب فلافل بخورد، دیگر حتی یکی از آن‌ نگاه‌های حسرت‌آلود را که همیشه روی خودش احساس می‌کرد، در چشم رهگذرها نمی‌بیند. مردم گرم زندگی خودشان از کنارش عبور می‌کنند و هیچ کس چهره‌اش را به خاطر نخواهد آورد.

و آن موقع تازه فرصت فکر کردن برایش به وجود می‌آید که اگر آن به اصطلاح نظام فکری‌اش یا دارایی مالی‌اش بخشی از وجودش نبوده، پس با چه کسی طرف است؟ پس آن خود خود خود واقعی‌اش کیست؟ کدام قسمت از خودش را نمی‌تواند کنار بگذارد. همین یک بخش از وجودش است که هر جا برود، هر شکل و قیافه‌ای پیدا کند، به هر دین و اعتقاد و ملیتی در بیاید، باز هم می‌شود از روی همین شناختش. چیزی شبیه اثر انگشت یا نقش و نگارهای عنبیه. نمی‌دانم. شاید چنین قسمتی در وجود هیچ کسی وجود نداشته باشد. شاید بشود کاملا مسخ شد و همه چیز را کنار گذاشت.

حساب دولت‌ها، حساب ملت‌ها

در انتهای داستان من، تاکسی‌های شهر و دولت یازدهم، درباره حسابی صحبت کرده بودم که هر بار مورد ظلم قرار می‌گیرم، از آن حساب کسر می‌کنم؛ حسابی که متعلق به جمهوری اسلامی است. همان طور که منتظرش بودم برخی اعتراض کرده بودند که نوشتن ظلم افراد جامعه، به حساب جمهوری اسلامی کار نادرستی است. حالا یک جای ایران، کسی ظلمی مرتکب شده باشد، چه ربطی به دولت یا نظام اسلامی دارد؟

ترجیح می‌دهم به جای پاسخ دادن به این تک‌سؤال، موضوع بزرگ‌تری را توضیح دهم که خود به خود پاسخ آن سؤال هم در دلش گفته خواهد شد. خلاصه حرفم اینکه برای من حساب دولت‌ها از حساب ملت‌ها جدا نیست؛ چون دولت‌ها غالبا برآیندی از مردم خود هستند؛ حتی حکومت‌های دیکتاتوری هم به تعبیری، برآیند ملتی ظلم‌پذیرند؛ وگرنه اگر اکثریت یک جامعه، ظلم‌پذیری را در درون خود از بین ببرند، ناگزیر مجبور به تغییر حکومت خود شده و به مرور یا به صورت انقلابی، دیکتاتور حاکم بر خود را کنار خواهند زد.

رئیس دولت نهم و دهم کشور ما، با رأی مستقیم مردم انتخاب شده و دست‌کم من هنوز وقوع تقلب تعیین‌کننده را باور نکرده‌ام و معتقدم به هر حال، همان مردمی که سال ۷۶ در کنار هم جمع شدند و مدیریت اجرایی کشور را به جریان فکری اصلاحات سپردند، در سال ۸۴ و ۸۸ جریان فکری دیگری را که امید داشتند رویکردی عدالت‌محور داشته باشد به عنوان رئیس جمهوری انتخاب کردند.

به همان اندازه معتقدم اگر جنبش سبز، از اکثریت مردم ایران تشکیل شده بود خاتمه نمی‌یافت و حتی می‌توانست ناممکن‌ترین اتفاقات را در کشور ایجاد کند؛ به هر حال  ابطال انتخابات، تغییر ساختار نظارتی و تحول در خیلی از بخش‌های دیگر قانون کشورمان، ناممکن‌تر از اصل انقلاب اسلامی در سال ۵۷ نیست و اگر اکثریتی شکل بگیرد، دیر یا زود به هدف خود خواهد رسید. بنابراین، نمی‌توانم تغییرات خوشایند و ناخوشایند در مدیریت کشور را به صورت موضعی ببینم و آن‌ها را به نام مسئولان کشور بنویسم.

قضاوتم درباره دیگر دولت‌های دنیا نیز به همین صورت است و به همین دلیل با عبارت «ما با دولت آمریکا مشکل داریم، با مردم آمریکا مشکلی نداریم» موافق نیستم. دولت آمریکا هم با سازوکار مخصوص به خودش در طی سال‌ها برآیندی از خواست عموم مردم آمریکاست و نمی‌توانم بپذیرم که اکثریت مردم آمریکا از دولت‌شان ناراضی‌اند. بله، قطعا مخالفت‌هایی هست ولی بعید به نظر می‌رسد که اکثریت مردم این کشور از حرکت کلی نظام خود ناراضی باشند و همچنان به زندگی روزمره خود ادامه دهند و برای تغییر آن، تلاشی نکنند.

رئیس دولت نهم و دهم ایران، یکی از قدرتمندترین رئیس‌جمهورهای دنیاست و شیوه تصمیم‌گیری و رفتارهایش ثابت کرده است که بعید است حتی پس از او کسی دوباره بتواند چنین قدرت و استقلالی به عنوان یک رئیس جمهور داشته باشد و این قدرت، دلیلی ندارد به جز توانایی او در جذب حمایت عموم مردم ایران؛ محمود احمدی‌نژاد به پشتوانه حمایت این مردم توانسته‌ است کارهایی را برای اولین بار در ایران انجام دهد که اصلاح‌طلب‌ترین‌های گذشته نیز جرئت انجامش را نداشته‌اند؛ شیوه تعامل او با رهبری یکی از این نمونه‌هاست که می‌توان گفت هیچ یک از رؤسای جمهور گذشته، جسارت کافی برای چنین شیوه تعاملی را نداشته‌اند.

با توجه به این حرف‌ها، اگر رئیس جمهور کشورم برای درگیر شدن با رئیس مجلس از شیوه‌ای غیر قانونی، غیر شرعی و غیر اخلاقی استفاده می‌کند و این کار غیر قانونی خود را در صحن علنی و در مقابل همه رسانه‌های عمومی انجام می‌دهد، نمی‌توانم شخص محمود احمدی‌نژاد را مقصر بدانم؛ چون او انتخاب‌شده اکثریت مردم همین کشور است؛ مردم کشوری که بسیاری از راننده‌‌تاکسی‌هایش از قانون نمی‌ترسند، کسی به این راحتی‌ها به خاطر رشوه‌خواری و پارتی‌بازی در ادارات این کشور دستگیر نمی‌شود، بسیاری از پزشکانش از روی میز و زیر میز پول می‌گیرند، هیئت علمی برخی از دانشگاه‌هایش به صورت خانوادگی و سفارشی انتخاب می‌شوند، بخش عمده‌ای از اجناس تولیدکنندگانش نماد بی‌کیفیتی و کم‌کاری‌ و بی‌مسئولیتی‌اند،‌ میانگین ساعات مفید کاری کارمندانش به یک ساعت در روز نمی‌رسد و هزاران مشکل دیگری که به تک‌تک اعضای این جامعه برمی‌گردد و نمی‌شود یک شخص را مقصر همه مشکلات کشور دانست.

اگر قرار است چیزی تغییر کند، پای صندوق‌های رأی نیست. صندوق رأی بیش از اینکه صحنه حماسه‌آفرینی باشد، آزمونی است که نتیجه آن به خوبی از وضعیت عمومی حاکم بر تفکر و اخلاق مردم گزارش می‌کند و نشان می‌دهد که اکثریت این جامعه از چه طرز فکر و منشی پیروی می‌کنند.

جامعه ما نیاز به تغییر از پایین دارد، نه تغییر از بالا. باید همین مشکلات ریز به مرور تغییر کند تا به مرور در طول سال‌ها به بالاتر نیز سرایت کند. تا وقتی خیابان‌های کشور ما پر از اتومبیل‌هایی است که روی خطوط حرکت می‌کنند و کمربند ایمنی «خود» را در جاده‌هایی که پلیس ندارد نمی‌بندند،‌ هیچ رئیس‌ جمهوری حتی اگر بخواهد نمی‌تواند قانون‌گرایی و اخلاق را به کشور بازگرداند.