بایگانی ماهیانه: Farvardin ۱۳۹۲

یک دروغگوی خوب

یک بار در یکی از تست‌های روان‌شناسی، از همین‌ها که هزار تایش توی اینترنت پیدا می‌شود شرکت کردم. یکی از سؤال‌هایش این بود که آیا خودم را دروغ‌گوی خوبی می‌دانم. الان نمی‌خواهم اینجا جار بزنم که چه جوابی به آن سؤال دادم ولی این قدر را می‌توانم بگویم که مهم‌ترین سؤال آن پرسش‌نامه بود؛ انگار داشتم بین مرگ و زندگی‌ام یکی را انتخاب می‌:کردم.

لحظه‌ای که قرار بود بین «آری» و «نه» یکی را انتخاب کنم، خودم را در حضور جمعی از آشنایان و دوستان و خانواده‌ و همکارانم دیدم و خواستم بگویم «نه»؛ انگار که انتخاب پاسخ منفی، به نوعی قبول صادقانه دروغ‌های قبلی‌ام بود و با این کار می‌توانستم تا حدودی دامانم را از دورویی‌ها و بی‌صداقتی‌های گذشته پاک کنم. انگار که نگران بودم کسی میان جمع بلند شود و یکی از دروغ‌هایم را فاش کند و آبرویم را ببرد. واقعا با خودم چه خیال می‌کردم؟ یعنی اگر می‌گفتم آری دروغ‌گوی خوبی هستم، جمعیت به افتخارم از جا بلند می‌شدند و تشویقم می‌کردند؟ یا مثلا آیا کسی می‌توانست از میان جمعیت بلند شود و با افتخار حرفم را تأیید کند که: «بله. من تأیید می‌کنم که حامد، دروغگوی خوبی است.»

ولی یک لحظه به خودم آمدم و دیدم کسی در سالن نیست و من تنها روی سن ایستاده‌ام و روبه‌رویم میز سفیدی است که پرسش‌نامه را روی آن گذاشته‌اند. کسی تماشایم نمی‌کرد. پرسش‌‌نامه جای نام و نام خانوادگی نداشت و هیچ کس قرار نبود از پاسخ من بویی ببرد. ولی باز هم موقع انتخاب پاسخ، دوباره انگار جماعتی در تاریکی سالن، آماده و بی‌صدا نشسته بودند که مرا هو کنند.

از پشت میز بلند شدم و تا لبه سن جلو رفتم. همه جا تاریک بود. ولی صدای سکوت کسی را درست از صندلی وسط سالن می‌شنیدم. کسی آرام لم داده بود و از میان تاریکی، تماشایم می‌کرد. خودم بودم. نشسته بودم روی صندلی‌های قرمز مخملی سالن و خود لرزانم را روی سن تماشا می‌کردم.

کسی به جز خودم بر روی آن سن نبود، کسی به جز خودم روی صندلی‌های سالن ننشسته بود و با این همه، ترسی که از همان یک نفر داشتم با ترس از هو شدن در برابر جمعیتی چندصدنفره برابری می‌کرد. دستم سراغ هر کدام از گزینه‌ها می‌رفت، صدای «هو» را می‌شنیدم. خواستم «آری» را انتخاب کنم که صدای خودم در گوشم زمزمه کرد: «گفتی آری که بگویی من در قبول دروغ‌گویی‌هایم صداقت دارم». دستم رفت سمت پاسخ منفی که دوباره صدا با غیض در گوشم گفت: «گفتی نه که بگویی ننه من غریبم، که بگویی ضعیف‌تر از آن هستی که بتوانی با پررویی دروغ بگویی. گفتی نه که بگویی همه دروغ‌هایت را به سختی گفته‌ای و مجبور بوده‌ای. باز هم داری دروغ می‌گویی!».

شکنجه‌ام می‌کرد. ناگهان از کوره در رفتم که «لامصب! من که هر چی بگم تو باز حرف خودت را می‌زنی!». در ناخودآگاهم خیال کرده بودم که با دیدن عصبانیت من، جا می‌]خورد، یا عقب می‌کشد ولی در  عوض خندید؛ خیلی آرام و با طمأنینه. پا روی پا انداخت و با نگاهی که از چشمان واقعی خودم هیچ وقت برنمی‌آمد، حق‌به‌جانب نگاهم کرد؛ انگار که گفته باشد: «آنکه باید بگویی را بگو! من را [یعنی خودت را] بازی نده. اینجا همه می‌دانند حقیقت چیست.» و یکهو با عصبانیتی که نمی‌دانم ساختگی بود یا فقط برای تضعیف روحیه من از آن استفاده می‌کرد، فریاد کشید: «د جون بکن بزدل! به زبون بیار! د بنال!» و صدایش پیچید میان سالن خالی و غبارآلود.

دست‌هایم روی پرسش‌نامه می‌لرزید. خودکار در دستانم قرار نمی‌گرفت. پیشانی‌ام عرق کرده بود و قطره‌های عرق از پهلوهایم سرازیر شده بود. همانجا روی سن نشستم. تعادلم را نمی‌توانستم حفظ کنم. به پهلو خوابیدم و زانوهایم را توی سینه‌ام جمع کردم. تنم هنوز می‌لرزید. نورافکنی که تا آن موقع روی من ایستاده بود، شروع به حرکت کرد و خودم را در میان نور دیدم که با قدم‌های آرام و استوار به سمت خودم می‌آمدم. با نوری که همراه با من حرکت می‌کرد، جلوتر و جلوتر آمدم تا رسیدم بالای سر جسم رقت‌انگیز و مچاله‌شده‌ام. پایم را روی شانه‌اش گذاشتم و با فشار کفشم، چرخاندمش. نور سفید و شدید نورافکن افتاد توی صورتش. دستانش را جلوی صورتش حایل کرد. پاشنه پایم را روی گردنش گذاشتم و فشار دادم. چشمانش گشاد شد. عجز و التماس را در چشمانش می‌دیدم. با دست‌هایش ساق پایم را گرفت و با خرخری که از گلویش خارج می‌شد از من خواست که رهایش کنم. آن قدر رقت‌انگیز بود که نمی‌توانستم قبول کنم لحظه‌ای دیگر چنین موجود بزدلی را زنده ببینم. پایم را بیشتر و بیشتر فشار دادم تا دیگر حتی صدای خرخر هم از گلویش بیرون نیامد. آرام آرام فشار دستانش بر ساق پایم کم و کمتر شد و ثانیه‌ای بعد با چشمانی باز و دهانی که حتی فرصت فریاد کردن نداشت، مُرد!

تنها شاهد ماجرا را از میان برداشته بودم. دیگر هیچ راهی نمانده بود که کسی بتواند دروغ‌هایم را کشف کند یا جلوی جمعیت بترساندم. پرسش‌نامه هنوز روی میز بود. خودکار را برداشتم و جلوی «آری» را با ضربدر، علامت زدم.

داستان جدایی من از تلویزیون

جدایی من از تلویزیون، خیلی بدون تصمیم و کاملا اتفاقی بود. پاییز ۷۸ بود که طلبه شدم و از خانه پدری کوچ کردم به مدرسه علمیه و از آن پس تا مدت‌ها در حجره زندگی کردم. در مدرسه‌مان تلویزیون نداشتیم. آنجا هم از مدارس سنتی اصفهان بود و قرار نبود تلویزیون داشته باشیم، اصلا قرار نبود تلویزیون ببینیم و به همین سادگی، بدون هیچ تلاشی تلویزیون از زندگی من بیرون رفت.

تا آخر پایه ششم که هنوز اصفهان بودم تلویزیونی نبود که تماشا کنم. سال هفتم که آمدم قم، دیگر حجره نداشتم. «خوابگاه» داشتیم و خوابگاهمان تلویزیون داشت. توی اتاق‌هایمان کامپیوتر هم داشتیم، اینترنت حتی، و تلفن عمومی خوابگاهمان محدودیت سه‌دقیقه‌ای نداشت! ولی به هر حال، باز هم جذب تلویزیون نشدم؛ حتی اینکه شب‌ها بچه‌های هر سه اتاق طبقه، سفره شام را جلوی تلویزیون پهن می‌کردند باعث نشد رابطه من و تلویزیون به روزهای قبل از طلبگی برگردد.

و حالا نزدیک به ۱۴ سال است که تلویزیون تماشا نمی‌کنم. یادم هست که سریال «تنهاترین سردار» را ندیدم، طنزهای شبانگاهی را ندیدم، برنامه ۹۰ را ندیدم و این اواخر، مختارنامه را ندیدم. خیلی چیزها را ندیدم. و خب بارها در جمع مجبور شدم برای توضیح بی‌اطلاعی‌ام از موضوع بگویم: «من تلویزیون نمی‌بینم.» و عده‌ای در پاسخ گفته‌اند: «تلویزیون رژیم رو؟» یا «خوش به حالت که همچه اراده‌ای دارید؛ کلا وقت تلف کردنه!» یا حتی عده‌ای به طور دقیق می‌پرسند: «از سال ۸۸ به بعد؟»

ولی این‌ها هیچ کدام برای خودم به مهمی این مسئله نیست که در این ۱۴ سال، به خاطر جدایی‌ام از تلویزیون با مردم اطرافم فاصله پیدا کرده‌ام، دغدغه‌هایم با دغدغه‌های آن‌ها تفاوت پیدا کرده‌ است، تحلیل‌هایم یک جور دیگر شده‌اند، خیلی از کلمه‌های جاری در صحبت‌های مردم برای من ناآشناست، مهم‌ترین اتفاق روزم با مهم‌ترین اتفاق روز آن‌ها فرق می‌کند، مناسبت‌های تقویمی را گم می‌کنم، روزهای عید و عزایم با مردم فرق می‌کند و حتی عصرهای جمعه دلم نمی‌گیرد.

تازه فهمیده‌ام که چقدر تماشای تلویزیون در «ایرانی بودن آدم‌ها» تأثیر دارد و من همه این چند سال بی‌خبر بوده‌ام. و تازه می‌فهمم چرا وسایل خانه من، به هیچ سمتی نیست؛ مردم همیشه مبلمانشان را به سمت تلویزیون می‌چینند.

انفجار، بیخ گوش دوستی

جلسه اول یا دوم کلاس تخریب بود. استاد داشت درباره انواع مواد منفجره صحبت می‌کرد و اینکه بعضی از آن‌ها به راحتی منفجر می‌شوند و بعضی دیگر مانند تی‌ان‌تی، تنبل‌اند و به خودی خود منفجر نمی‌شوند و نیاز به چاشنی دارند. البته آن موقعی که یک قطعه نیم‌پندی تی‌ان‌تی را پرتاب کرد وسط کلاس و هر کدام از ما قبل از اینکه فرصتی برای فکر داشته باشیم به گوشه‌ای از کلاس پناه بردیم، هنوز این توضیحات را نداده بود.

با خنده‌ای از رضایت بر لب، آمد میان بچه‌ها و قطعه کوچک تی‌ان‌تی را از زمین برداشت و همان طور که عده‌ای زیر لب فحشش می‌دادند گفت: «همان طور که دیدید، این قطعه تی‌ان‌تی با اینکه از فاصله‌ای دور بر زمین خورد، منفجر نشد و همه شما همچنان زنده‌اید. ولی همین قطعه کوچک را اگر به کمک یک چاشنی، در فضایی بسته مانند همین کلاس منفجر کنیم، می‌تواند خرابی ایجاد کند.»

یک سری اخلاق‌ها، فکرها و ویژگی‌های شخصیتی هست که مثل همین تی‌ان‌تی، سال‌ها در درون تو یا نزدیک‌ترین دوستت نهفته است ولی هیچ اتفاقی نمی‌افتد. حتی می‌دانی که هست، ولی رفاقت‌تان پابرجاست. گاهی تعجب می‌کنی که چطور با همه تفاوت‌تان توانسته‌اید چنین رفاقت مستحکمی را این همه وقت نگه دارید و به خوبی و خوشی با همدیگر تعامل داشته باشید. حتی یک جایی به خودت و ظرفیت خودت مغرور می‌شوی که چه زیبا با همه اختلاف‌هایی که میانتان هست‌، توانسته‌ای چنین رابطه‌ای را پیش ببری.

ولی درست در همان زمانی که خام شده‌ای و نسبت به اختلافات میانتان بی‌توجهی، یکهو اتفاقی ساده می‌افتد و همه چیز را به کلی زیرورو می‌کند؛ اتفاقی به همان کوچکی و سادگی یک چاشنی الکتریکی که شاید اندازه‌اش چندان بزرگ‌تر از در یک خودکار بیک نباشد ولی آنچنان تو یا دوستت را متحول می‌کند که فاصله‌تان از غریبه‌ترین غریبه‌ها هم بیشتر می‌شود و نمی‌توانید همدیگر را حتی برای لحظه‌ای تحمل کنید. اطرافیان هم راه می‌افتند که شما از اول هم شباهتی به همدیگر نداشتید و ما نمی‌فهمیدیم شما دو تا چطور این همه با هم رفیقید. یا جدیدترها که بی‌خبرند، با تعجب می‌پرسند: «واقعا تو یک زمانی با فلانی دوست بودی؟ یا در فلان مؤسسه کار می‌کردی؟ یا آیا تو واقعا یک زمانی در فلان مدرسه درس می‌خوانده‌ای؟»

در واقع، تغییری که رخ داده شاید آن قدرها بزرگ نباشد. همه چیزی که اضافه شده، همان چاشنی کوچک است. شاید از یک اتفاق ساده، شاید یک موقعیت خیلی زودگذر؛ هر چیز به نظر پیش پا افتاده‌ای می‌تواند نقش آن چاشنی را بازی کند. برای همین است که دیگر آن قدرها تعجب نمی‌کنم وقتی می‌بینم طلبه‌ای که تا همین دیروز همه روز و شبش را وقف فقه و اصول می‌کرد، امروز صورتش را سه‌تیغه کرده و افتاده دنبال کسب و کار و تجارت؛ یا دختری که تا همین دیروز چادری و محجبه بوده، یکهو چادرش را برداشته و صورتش را آرایش می‌کند.

اینها واقعا اتفاق‌های بزرگی نیستند. هفت سال گذشته زندگی خودم پر بوده از همین تغییرها که اگر کسی همراهم نبوده باشد، با دیدن دوباره‌ام تعجب می‌کند؛ فقه و اصول هفت سال پیش کجا، هنر و ادبیات پنج سال پیش و مطالعات ادیان در این دو سه سال اخیر کجا! ولی منی که از درون خودم باخبرم، کاملا می‌فهمم چه خطی را در میان همه این فراز و فرودها دنبال کرده‌ام.

حالا که دیگر چندین بار چنین انفجارهایی را در روابط دوستانه و کاری و علمی‌ام تجربه کرده‌ام، دارم خودم را به مرور عادت می‌دهم به دیدن آن منفجره‌های تنبل؛ به دیدن همان‌هایی که بالاخره دیر یا زود که چاشنی‌شان پیدا شود دوستی‌مان را منفجر خواهند کرد. خودم را عادت می‌دهم به دل نبستن به آدم‌‌ها و مکان‌هایی که باهاشان فرق دارم، به اینکه روی آینده رابطه‌ام با آنها حساب نکنم، به اینکه هر روز را آخرین روز بودنشان تصور کنم و از تغییر کردن و رفتنشان یا تغییر کردن و رفتنم غافلگیر نشوم.

اسمش را شاید بگذارید محافظه‌کاری. حق هم دارید. چه می‌شود کرد! واقعیت را انکار کنم که چه شود؟ در آستانه ۳۰ سالگی دیگر معرکه‌گیری به ریخت و قیافه‌ام نمی‌آید. به هر حال هر چه سنّم بیشتر شود، محافظه‌کاری هم در وجودم ریشه‌دار می‌شود؛ مثل اولین موی سفیدی که روی شقیقه راستم پیدا شده و هر روز در آینه، میان همه موهایم برق می‌زند و همین روزها سر و کله موی سفید دومی و سومی و هزارمی هم پیدا می‌شود. آدم است دیگر؛ پیر می‌شود.