بایگانی ماهیانه: Bahman ۱۳۹۱

به تلخی عبارت «اینجا ایران است!»

برای رئیس جمهور، اولین بار نبود. او از همان سال‌های اول ریاست جمهوری‌اش با تهدید به «افشا»ی فعالیت‌های مافیایی در کشور، مردم را در تعلیق لاست‌گونه‌ای قرار داده بود و هر بار از تریبون‌های مختلف به مردم وعده می‌داد که در صورت لزوم، قدرت‌های پنهان و تأثیرگذار در کشور را رسوا خواهد کرد.

هر کسی هم از ظن خود، مافیای قدرت و پول و ثروت و زور و این چیزها را به عده‌ای تفسیر می‌کرد و نتایجش فشار اجتماعی شدید بر خانواده هاشمی رفسنجانی به طور خاص و شخصیت‌ها و افراد دیگری در جایگاه‌های مختلف نظام به طور عام بود؛ فشاری که هنوز هم ادامه دارد.

همراه با شکل‌گیری مفهومی به نام «مافیای قدرت و ثروت» در اذهان مردم، مفاهیم دیگری هم توسط مخالفان رئیس جمهور به وجود آمد که آن هم با وجود اینکه برای اکثر مردم مفهومی نسبتا روشن است و افراد آن هم تا حد زیادی شناخته‌ شده‌اند، ولی همچنان در ادبیات رسانه‌ای ما در حد عبارت مخوف «جریان انحرافی» باقی مانده است. گرچه روش برخورد محمود احمدی‌نژاد با دشمن مافیایی خود تفاوت روشنی با روش برخورد دیگران با «جریان انحرافی» دارد که خودش موضوع جالب دیگری است.

این بار ولی با درگیری کم‌نظیر رئیس قوه مجریه با رئیس قوه مقننه در صحن علنی مجلس شورای اسلامی، ادبیات تهدید و افشا، سران هر سه قوه را تحت تأثیر خود قرار داد. تهدید رئیس جمهور به افشای فیلمی که از فعالیت مجرمانه خانواده لاریجانی پرده برمی‌دارد و در کنار آن، نام بردن رئیس مجلس از برادر رئیس جمهور از تریبون مجلس و بعدتر سخن رئیس دستگاه قضا درباره «افشای جریان انحرافی»، عملا سران هر سه قوه را با روشی به نام «تهدید به افشا» پیوند زد.

برای شهروندی معمولی مثل من، راهی برای پی بردن قطعی به ماهیت «جریان انحرافی» یا «مافیای قدرت و ثروت» یا آگاهی از عملکرد پشت پرده سعید مرتضوی یا فاضل لاریجانی و داوود احمدی‌نژاد عملا ممکن نیست. همه تحلیل‌های آدمی مثل من در نهایت مبتنی می‌شود به همین اخبار نصف و نیمه از میان محافظه‌کاری‌ها و سانسور شدید خبرگزاری‌های داخلی و تلویزیون خودمان، یا سر زدن به رسانه‌های خارجی و شبکه‌های ماهواره‌ای که آن‌ها هم به خاطر ابا نداشتن‌ از دروغ‌گویی و مبالغه و تهمت به این و آن، برای من و امثال من، اطمینان ایجاد نمی‌کنند.

این خبرها مانند بسیاری خبرهای دیگر،‌ نهایتا با انبوهی از پرسش‌ها و ابهامات،‌ در گوشه ذهنم بایگانی خواهد شد. ولی چیزی که در این میان باقی خواهد ماند، نتیجه ناخوشایندی است که می‌شود از شیوه عملکرد بلندپایه‌ترین مقامات کشور به دست آورد: «ناتوانی و ترس».

تصویر به جا مانده برای فردی مثل من در میان رخدادهای این چند روز، داستان کشوری است که علیرغم تأکید هر روزه بر ایستادگی در برابر ابرقدرت‌های جهان، بلندپایه‌ترین مدیران و مقاماتش توانایی مقابله قانونی با قدرت‌های تأثیرگذار داخلی را ندارند. رئیس جمهور نمی‌تواند از ظرفیت‌های قانونی و اختیارات خودش به عنوان بالاترین مقام اجرایی کشور استفاده کند و جلوی تأثیرگذاران مافیایی کشور را بگیرد و ترجیح می‌دهد (یا شاید مجبور می‌شود) آن‌ها را به افشا در تریبون‌های عمومی،‌ تهدید کند. رئیس قوه قضا نمی‌تواند جریانی انحرافی را از مسند قدرتمندترین مقام قضایی کشور پیگیری و محاکمه کند و او هم ترجیح می‌دهد دست به دامان رسانه‌ها شود و بگوید: افشا خواهم کرد. رئیس مجلس هم با وجود عملکرد نسبتا قدرتمندش در درگیری اخیر مجلس، باز هم مجبور می‌شود از برادر رئیس جمهور نام ببرد.

این‌ها همه در حالی است که بزرگ‌ترین جرم‌های قطعی رخداده در کشور نظیر اختلاس ۳۰۰۰ میلیاردی یا برخوردهای غیر قانونی در کهریزک و بسیار جرم‌های سیاسی و اقتصادی و امنیتی کشور،‌ همچنان پرونده‌هایی باز دارند و انتهای آرامش‌بخشی برای مردم نداشته‌اند.

تحلیل‌های بی‌پشتوانه و اطلاع‌رسانی به شیوه رانندگان تاکسی کار سختی نیست ولی واقعیت این است که وقتی دسترسی به ماجراهای پشت پرده کشور نداریم، نمی‌توانیم تشخیص دهیم که این مشکلات به خاطر ضعف تک‌تک این اشخاص است یا اینکه ظرفیت‌های قانونی کشور به اندازه کافی به آن‌ها قدرت نمی‌دهد یا هر فرض و احتمال دیگر؛ ولی به هر حال می‌توان فهمید که مرسوم بودن تهدید به افشا در میان مسئولان کشور، از یک ضعف و ناتوانی در پیگیری قانونی مشکلات کشور حکایت می‌:کند.

حتی شاید ماجرا بیش از اینکه مدیریتی باشد، به زیربناهای فکری، اجتماعی و فرهنگی مردم ما مربوط باشد. شاید اگر کسی سواد قانونی و حقوقی داشته باشد، بتواند همه ما را قانع کند که رئیس قوه قضائیه می‌توانست تنها با اتکا به اختیاراتی که قانون به او تفویض کرده است، هر جریان مافیایی قدرت و ثروت یا هر جریان انحرافی دیگری را کنترل و مجازات کند ولی به هر حال مردم به خبر «افشا» بیشتر واکنش نشان می‌دهند. گویا برای مردم ما،‌ ماهیت «افشا» که در ذات آن نوعی قانون‌شکنی نهفته است، نه‌تنها مفهومی منفی و غیر اخلاقی نیست که چه بسا حمل بر شجاعت و استقلال شخصیت‌های سیاسی می‌شود؛ به همین جهت، همچنان بسیاری از مردم فاش کردن جرم‌‌های ثابت‌نشده دیگران توسط رئیس جمهور را نه‌تنها امری خلاف قانون کشور نمی‌دانند، که آن را نشانی از شجاعت، استقلال و مردانگی رئیس جمهور تفسیر می‌:کنند.

ماجرای علاقه مردم به افشا و پیگیری اخبار و اطلاعات فاش شده، اختصاص به ماجرای اخیر مجلس و دولت ندارد. همه ما انتشار فیلم خصوصی یکی از هنرپیشگان صداوسیما را به خاطر داریم که به خاطر انتشار آن فیلم، حیثیت و آبروی یکی از شهروندان (بر فرض گناهکار و مجرم) این کشور، نقل مجالس و گعده‌های مردم شد. یک سایت خبری، نام خود را «افشانیوز» می‌گذارد و بسیاری مجلات و روزنامه‌ها برای جذب مخاطب و یا برای تهدید این و آن، دست به افشای اطلاعاتی می‌زنند که اجازه انتشار آن‌ها را از نظر قانونی ندارند. همه این‌ها نشان می‌دهد که این اقبال عمومی در کشور ما وجود دارد و شاید همین، انگیزه بسیاری از مسئولان برای تهدید به افشای جرم‌های یکدیگر باشد.

همیشه شاهد اقدامات غیر قانونی برای رسیدن به هدف شخصی، در کوچه و خیابان بوده‌ایم. هر کدام از ما ممکن است در شرایطی به این نتیجه رسیده باشیم که از راه قانونی نمی‌شود زندگی را پیش برد. عجیب نیست اگر کسی ترجیح بدهد به جای تماس گرفتن با پلیس، مشکلش با یک چشم‌چران متجاوز به حریم خانواده‌اش را با کتک‌کاری و فحاشی حل کند؛ تعجبی ندارد اگر مردم به جای تلاش قانونی برای حل مشکلات خود، به توهین و فحش و غر زدن پناه بیاورند. عجیب نیست اگر برای پیشبرد اهداف حتی قانونی خود در اداره‌ای از ادارات کشور، از رشوه یا دست‌کم از زد و بند و آشنا و پارتی استفاده کنیم. خیلی هم اگر عذاب وجدان اذیت‌مان کند، نهایتا زیر لب می‌گوییم: «اینجا ایران است! غیر از این کاری نمی‌توانستم بکنم.»

این واقعیت و جبر اجتماعی به اقدامات غیر قانونی، در سطح کوچه و خیابان تلخ است ولی همچنان می‌شود با آن کنار آمد؛ من کارمند می‌توانم توجیه کنم که برای گرفتن آن وام، مجبور بودم از سفارش یکی از بستگانم در بانک استفاده کنم؛ چون یک آدم معمولی‌ام، چون قدرت ندارم، چون دست‌:کم خیال می‌کنم قانون به اندازه کافی از من حمایت نمی‌کند. ولی مجموعه سه نفره رئیس دولت، رئیس مجلس و رئیس قوه قضائیه چطور؟ آن‌ها هم حمایت قانونی نمی‌شوند؟‌ آن‌ها هم دست‌شان به جایی نمی‌رسد؟ آن‌ها هم اختیارات کافی ندارند؟ قانون اساسی ما مشکلی دارد؟ نمی‌دانیم. پاسخ این سؤال‌ها در محدوده دانسته‌‌های من نمی‌گنجد. ولی اگر مردم عادی به این نتیجه برسند که تا آن بالاهای کشور هم ماجرا به همین قرار است و قانون و قانون‌مداری نمی‌تواند یک زندگی آرام و عادلانه را برای آن‌ها ایجاد کند، انگیزه‌‌های باقی‌مانده خود برای پیشرفت را هم از دست خواهند داد و تصمیم خواهند گرفت آدم‌های دیگری باشند؛ آدم‌هایی که بتوانند در ایران زندگی کنند.

از ژل کتیرا تا پرسش ازلی ابدی مرغ و تخم مرغ

به هزار و یک دلیل بامزه، موهایم دوباره بلند شده است. دلیل هزار و یکم این بوده که دو ماه است حوصله رفتن تا سلمانی را نداشته‌ام. نتیجه، اینکه دوباره هر بار بعد از حمام، با ژل کتیرا موهایم را کنترل‌پذیر می‌کنم که بیرون رفتنی از خانه، با یک باد به هیجان نیفتند.

امروز جلوی آینه، موهایم را برس می‌زدم که متوجه شدم که دارم زیر لب شعری را زمزمه می‌کنم. کمی دقت کردم.  هم‌آهنگ با حرکت برس روی موهایم می‌]خواندم: «رپ بیچاره، چاره نداره، موهاش بدون کتیرا حالت نداره».  شعر را با آهنگ تبلیغ آن‌ سال‌های گلرنگ که «گل گل گل، گل از همه رنگ، سرت رو با چی می‌شوری با شامپو گلرنگ»، بخوانید تا متوجه شوید.

این شعر را دوم یا سوم راهنمایی  یاد گرفتیم؛ یکی دو سال از دوم خرداد می‌گذشت و بعد از انتخابات سال ۷۶، ما بچه‌های مدرسه راهنمایی هم برای خودمان جبهه‌بندی داشتیم. نمی‌دانم چه کسی این شعر را اولین بار ساخته بود ولی برای ما نقش رجزخوانی و جنگ روانی در مقابل بچه‌های متفاوت کلاسمان را داشت.

به دلایلی که آن زمان برای خودمان نامعلوم بود، یک خط پررنگ در میان کلاس کشیده شده بود که یک عده حزب‌اللهی این طرف خط بودند و یک عده که اسمشان را «سوسول»، «رپ»، «فوفول» و… گذاشته بودیم، آن سمت خط. آن موقع هنوز صورتمان سبز نشده بود که با ته‌ریش تفاوت‌مان مشخص شود؛ بیشتر بر اساس لباس‌هایمان مشخص می‌شد که هر کدام چه تفکری (!) داریم و اینکه موقع نماز جماعت مدرسه، در صف‌های اول نشسته باشیم و تعقیبات نماز را هم حفظ باشیم یا اینکه ناظم مدرسه از این بر و آن بر مدرسه، پیدایمان کرده باشد و وادار شده باشیم در نماز جماعت شرکت کنیم.

به اصطلاح آن زمان، «شلوارلی‌تنگ» نمی‌پوشیدیم و موهایمان همیشه کوتاه بود. ظهرها پنج دقیقه پیش از پایان کلاس، از معلم اجازه می‌گرفتیم که برای وضو از کلاس خارج شویم و زودتر از بقیه به نمازخانه برسیم که صف اول نماز جماعت را از دست ندهیم.

خلاصه در میان درگیری‌های میان دو جبهه رجزخوانی‌ هم زیاد داشتیم. بعضی از بچه‌های آن طرف خط، خوش‌پوش بودند. در کنار خوش‌پوشی، موهای سرشان هم بلند بود و طبیعتا واکس مو و ژل و این طور چیزها هم بخشی از ماجرا بود و این شده بود بهانه‌ای برای ما که مسخره‌شان کنیم: «رپ بیچاره، چاره نداره، موهاش بدون کتیرا حالت نداره!»

هیچ کدام از ماها آن زمان نمی‌دانستیم «رپ» چیست؛ برایمان بیشتر چیزی به بدی مفهوم همچنان نامشخص «شیطان‌پرستی» امروز بود. و مقصر شیطان‌پرست شدن (!) هم‌کلاسی‌هایمان را گروهی به اسم جبهه دوم خرداد و سید محمد خاتمی می‌دانستیم؛ کسی که آن زمان معتقد بودیم: «خجالت هم نمی‌کشد! وقتی می‌آید، به جای اینکه برایش صلوات بفرستند، سوت و کف می‌زنند و او هم به این کار مردم لبخند می‌زند. واقعا که!»

گاهی که با بچه‌ها از مدرسه برمی‌گشتیم، سوار تاکسی می‌شدیم و باز صدای «ترانه» می‌آمد. چقدر این کلمه «ترانه» معنای بدی داشت! راننده را وادار می‌کردیم «ترانه»‌اش را خاموش کند یا اینکه از تاکسی‌اش پیاده می‌شویم. و البته به خاطر قد و اندازه‌مان بارها مجبور می‌شدیم از تاکسی پیاده شویم و سرازیری طولانی تا سه‌راه حکیم‌نظامی را پیاده بیاییم و البته احساس خوبی داشتیم؛ افتخار می‌کردیم که برای آرمان‌هایمان از تاکسی پیاده‌مان کرده‌اند و این، در برابر خون‌هایی که رزمندگان اسلام در جبهه‌ها داده‌اند، چیزی نیست! رسما خودمان را مقایسه می‌:کردیم. نخندید لطفا!

و ما هر روز حزب‌اللهی‌تر شدیم و آن‌ها هر روز اصلاح‌طلب‌تر. موقع خرید لباس، موقع رفتن به سلمانی، موقع تفریح و بازی و خیلی چیزهای دیگر،‌ همه انتخاب‌ها در محدوده‌ای قرار می‌گرفت که به هر حال مرز نسبتا واضحی با «قرتی‌ها» و «سوسول‌ها» داشت. و اینکه من همیشه به اصرار پدرم دور سرم را سفید می‌کردم یا اینکه شلوار مورد علاقه‌ام کتان سفید بود، تبدیل شده بود به پرسشی برای بعضی از بچه‌های حزب‌اللهی کلاس که تو مگر حزب‌اللهی نیستی؟!

وضعیتی بود که باید یکی را انتخاب می‌کردیم. به هر حال برای ادامه حیات در مدرسه باید یکی از این هویت‌ها را انتخاب می‌کردیم. کمتر کسی آن قدر شخصیت مستقل و مستحکمی داشت که به هیچ کدام از آن جبهه تعلق نداشته باشد و همچنان شخصیتی قابل احترام باشد. چند نفری هم که در این منازعه‌های مثلا سیاسی آن زمان ما مشارکت نمی‌کردند و سرشان به درس و مطالعه‌شان بود، تبدیل می‌شدند به «خرخون‌های بی‌رگ» که انگار هویتی به جز درس خواندن و بیست گرفتن نداشتند. به بیان غیر فارسی، نزدیک‌ترین تصوری که نسبت به آن‌ها داشتیم چیزی شبیه مفهوم «Loser» بود. قدرتمندترین بچه‌های کلاس، درس‌خوان‌هایی بودند که به هر حال در یکی از این دو جبهه، هویت پررنگ و فعالی داشتند.

هویت حزب‌اللهی یا دوم خردادی، برای ما بچه‌های کم سن و سال آن زمان، تبدیل شده بود به شاخصی برای تصمیم‌گیری درباره همه چیز. این طور لباس می‌پوشم چون حزب‌اللهی‌ام، موسیقی گوش نمی‌کنم چون حز‌ب‌اللهی‌ام، دوست‌دختر ندارم چون حز‌ب‌اللهی‌ام، نماز جماعت شرکت می‌:کنم چون حز‌ب‌اللهی‌ام. شاید کسی اذعان نمی‌کرد ولی خیلی از تصمیم‌ها بر اساس همین شاخص، گرفته می‌شد و ارتباط مستقیمی با نظام فکری ما نداشت. حالا چقدر اصلا نظام فکری داشتیم که بخواهیم تصمیم‌گیری‌هایمان را به آن نظام فکری ارجاع دهیم!

البته خوب بود. تجربه رقابت، تجربه جنگیدن، تجربه مبارزه، تجربه نبرد برای پیروزی هویت جمعی و… از همان بچه‌های مدرسه راهنمایی، جوان‌هایی ساخت که برای رسیدن به هدفشان تلاش می‌کنند ولی مشکل اینجاست که همین شیوه فکر کردن و تصمیم‌گیری در خیلی از ماها ادامه پیدا کرد؛ نه برای همه، ولی برای خیلی‌ها همان هویت، تبدیل به شاخصی چون وحی مُنزل شد که بر اساسش حق و باطل را تشخیص می‌دادند. به قول سید مهدی شجاعی: «دشمن کیه؟ هر کی با ما نیست. هر کی با نیست اسمش چیه؟ دشمن!»

همین چند وقت پیش با یکی از نزدیکانم درباره ضریح‌سازی و معماری حرم‌ ائمه (ع) صحبت می‌کردم. یک جای بحث، جمله‌ای گفتم و طرف مقابلم ناگهان با عصبانیت گفت: «خب اینکه می‌شه همون حرف وهابی‌ها!». با تعجب پرسیدم: «خب؟!» و او نمی‌فهمید چطور حاضرم به حرفی معتقد باشم که ممکن است یک وهابی هم به آن حرف اعتقاد داشته باشد. تازه شروع کردم با آرامش توضیح دادن که یک حرف به صرف اینکه موافق مسیحیت، یهودیت، وهابیت یا دینی غیر از اسلام یا مذهبی غیر از تشیع باشد، حرف نادرستی نیست. مشکل بتوان مذهب یا دینی را پیدا کرد که باطل مطلق باشد. البته تکثرگرا نیستم و تفاوت واضحی میان این دو قائلم که توضیح برای این یادداشت نیست.

هویت را می‌گفتم. بله. این را البته قبول دارم که بدون هویت نمی‌شود زندگی کرد. قبولش برای جوان کله‌شقی که به خیال خودش قرار است بهترین و مستقل‌ترین موجود روی زمین باشد و از هیچ نیرویی تبعیت نکند، کمی مشکل است ولی به هر حال،‌ در مقطعی از زندگی، انسان مجبور به پذیرش یک هویت می‌شود و هزینه‌های آن را هم پرداخت می‌کند و تن به محدودیت‌هایش خواهد داد تا بتواند بقاء زندگی‌اش را حفظ کند ولی دست‌کم شاید بشود تلاش کرد که این هویت، مانند ساختمانی بر روی زمین محکمی از نظام اعتقادی فرد ساخته شود، نه اینکه تبدیل به زمینی شود برای بنا کردن ساختمان اعتقادی و بنیان فکری انسان. ماجرا نباید برعکس اتفاق بیفتد. متوجهید که؟

تسلسل

motorcycleیک هوندای ۱۲۵ قرمز رنگ داشتم، یعنی هنوز هم دارم که یک زمانی بدون اینکه به بابا بگویم، خریدمش؛ شاید هیچ وقت به خودم اقرار نکردم ولی احتمالا نگران بودم که قبول نکند و ترجیح دادم که در عمل انجام‌شده قرارش دهم و یک روز موتورسیکلتم را سوار شدم و رفتم خانه. پدر موتور را دید و مثل همیشه، نه مخالفتی کرد و نه ایراد گرفت. تبریک گفت و کمی از چند و چون قیمت و شیوه خرید آن سؤال پرسید ولی می‌دانستم که ته دلش نگران است که نکند گران خریده باشم،‌ نکند پس‌فردا سوار بر موتور کاری دست خودم بدهم یا تصادف کنم و این طور نگرانی‌ها. بگذریم از اینکه آن موقع هنوز سنم قانونی نبود و گواهینامه هم نداشتم.

یک روز هم دوباره بی‌خبر،‌ سوار بر موتور،‌ همراه با یکی از بچه‌های مدرسه رفتیم تا سمیرم و من نمی‌دانم با چه عقلی، بدون کلاه ایمنی و گواهینامه و حتی پول کافی،‌ آن جاده نامناسب را کوبیدیم تا خود آبشار و یک شب هم همانجا ماندیم و خوش‌ گذراندیم و فردایش برگشتیم و یک ماه تمام صورت و گردن و دست‌هایمان زیر آفتاب به رنگ پیازداغ در آمده بود!

جوان بودم. چه انتظاری بود! همین حالا هم که مثلا ۲۸ سالم شده است، شعبه‌های جنون جوانی سر جایشان هستند و کاری هم نمی‌شود کرد. باید تحمل کرد تا بگذرد ولی آن زمان ترمزها کلا بریده بود و می‌تاختم و تازه حق را هم به جانب خودم می‌دیدم که حضرت بابا هم‌سن و سال من که بوده، موتورسواری‌هایش را کرده و به اتفاق خواهرزاده‌هایش و حسن آقا شمال و شرق و غرب این کشور را طی کرده است و حالا که به من رسیده، آسمان به قرمبیدن افتاده که باید عاقل بود و احتیاط کرد. حتی گاهی نه با عصبانیت و جدیت، که با خنده و مهربانی، می‌گفت: «کارخوب‌های من را یاد بگیر!»

گرچه خاطرات مامان را که مرور می‌کنم می‌بینم کارهای بابا همه‌اش بالاخره از همین شلنگ و تخته‌های جوانی بوده است. از مغازه خریدنش در ۱۸ سالگی، تا پرورش گوسفند در خانه حاج عباسعلی و راه انداختن جوجه‌کشی در اتاق طبقه بالای خانه عمه فروغ. دیگر موتورسواری‌های جاده‌ای و کوهستان‌گردی‌های شبانه و بقیه شیطنت‌ها بماند. آقاجون خدابیامرز چه‌ها که از دست او نکشیده است. گرچه اکثر حرص و جوش‌ها را عمه‌ پری و عمه فروغ‌خانم و بعد از ازدواج هم که مامان تحمل کرده بودند ولی به هر حال جوانی را به جوانی و هیجان و ماجراجویی گذرانده که حالا هم یک نمه‌هایی به پسرهایش منتقل شده است.

به هر حال، در همین قضاوت ناخواسته و گله‌مندی به سر می‌بردم که محمدحسین را بردم کوه صفه. پدرش این پسر تیز و بز را سپرده بود دست من و قرار بود پایین کوه، همدیگر را پیدا کنیم. پای محمدحسین روی هر سنگی گذاشته شد،‌ قلب من یک بار آمد تا گلویم و برگشت پایین که نکند سنگ زیر پایش بلغزد و طفل معصوم کله‌پا شود. و تازه مدام خاطره پرت شدنم از کوه و بخیه‌های پیشانی خودم یادم می‌آمد و بیشتر نگران می‌شدم. ولی چه می‌شد کرد. محمدحسین هم باید بزرگ می‌شد. نمی‌شد پیچیدش لای زرورق که خش برندارد. بالاخره سالم رسیدیم تا پایین کوه و من نفس راحتی کشیدم و بچه را سپردم دست پدرش.

آن همه فشار و استرس را به چهره نیاورده بودم و از دور هوای بچه را داشتم تا رسیدیم پایین ولی پایین کوه تازه دوزاری‌ام افتاد که چرا بابا و مامان هر بار که من توی جاده بودم تا اصفهان یا قم، تا به مقصد نمی‌رسیدم و خبر نمی‌دادم،‌ خوابشان نمی‌برد. یحتمل هر بار که خوابشان می‌برد از ترس اینکه خدای نکرده اتوبوس چپ کند، یا در میانه راه مشکلی سر راهمان سبز شود یا چه می‌دانم، نیمه‌شب از عوارضی تا خانه، ماشین گیر نیاید، ناخوش می‌شدند و همین منوال بود تا من خبر بدهم که خانه‌ام و سالمم و آسمان به زمین نیامده است.

آقاجون خدابیامرز همه این نگرانی‌ها و اضطراب‌ها را تحمل کرده بود تا بابا برای خودش مردی شد. بابا و مامان همه را تحمل کردند تا ۲۸ سال زندگی من بالاخره با همه خوشی‌‌ها و ناخوشی‌ها گذشت. گویا این چرخه پایان ندارد و من هم همین درد و فشار و رنج را برای فرزند خودم در پیش خواهم داشت و هیچ کدام از آدم‌های این چرخه، قانون را به هم نزده‌اند و فقط تحمل کرده‌اند تا چرخ روزگار بچرخد.

همه‌شان حق دارند. هم من جوانی که می‌خواهم سرکشی کنم و پاسخ همه ماجراجویی‌ها و کنجکاوی‌هایم را پیدا کنم و همه تجربه‌شده‌های دنیا را دوباره و یک‌به‌یک، تجربه کنم؛ تا مادری که خار به پای فرزندش خوابش را از سر می‌پراند تا پدری که با سکوت و رنج، بزرگ شدن جگرگوشه‌اش را از دور تماشا می‌کند و تلاش می‌کند نگهبانی‌ها و مراقبت‌هایش غرور و جوانی فرزند را خدشه‌دار نکند و مردانگی‌اش را به خطر نیندازد.

این روزها دارم تلاش می‌کنم مرز و تعادلی میان این خواستن‌های به ظاهر متضاد پیدا کنم. تعادلی میان محافظه‌کاری و شجاعت، تعادلی میان محبت و مالکیت، مرزی میان شجاعت و حماقت. هر بار هر تصمیمی می‌گیرم، یک بار از نگاه پدرم، یک بار از نگاه خودم و حتی گاهی از نگاه فرزندم به آن نگاه می‌کنم و تلاش کنم اتفاقی که می‌افتد، دست‌کم از این زاویه‌های متفاوت، قابل درک باشد؛ حتی اگر، چنانکه باید هم این طور باشد، همه این نگاه‌ها تصمیمم را تأیید نکنند. شاید هم تلاشم به جایی نرسد و بی‌خیال قضاوت آینده فرزندم درباره کارهای امروزم شوم و دل خوش کنم به اینکه او هم روزی پدر یا مادر خواهد شد و همین چرخه تکراری را از سر خواهد گرفت؛ گرچه شاید آن روز سودی به حال منی که زیر خاک رفته‌ام، سودی نداشته باشد.