بایگانی ماهیانه: Dey ۱۳۹۱

عید قربان

پریشان‌بینی‌هایم در روزهای اخیر، وادارم کرده مانند آن بنده خدا که بالای بسترش کاغذ و قلم می‌گذاشت، لپ‌تاپ کوچکم را هر شب بالای سرم بگذارم که وقتی از خواب بیدار شدم، تا فراموش نکرده‌ام، بنویسم.

در حیاط خانه‌ای کهنه‌ساخت بودم؛ از موزاییک‌های خانه که شبیه خانه پدری‌ام ناهموار بود، می‌شد فهمید که چهل پنجاه سالی از ساختش می‌گذرد. چنارهای بلند بیرون که دور تا دور خانه را گرفته بودند، باعث این حس شده بود که جایی حوالی شمال تهرانم. از میان خیابان‌هایی که از آن‌ها تصوری در ذهن دارم،‌ توی خواب حس می‌کردم توی یکی از فرعی‌های میان ولی عصر و آفریقا باشم؛ ستاری شاید.

آسمان خانه ابری بود؛ از آن ابرهای یک‌دست برفی. ولی هوا سرد و خشک بود. بازدم کسی بخار نداشت. جمعیت زیادی در حیاط رها بودند. نماز جماعت تازه تمام شده بود. هنوز یادم هست که برای پیدا کردن مهر توی جامهری چوبی کنار در ورودی چقدر وقت تلف کرده بودم و رکعت اول نماز را از دست داده بودم. مهرها در میان انبوهی از گل و لجن رها شده بودند؛ حتی یک مهر سالم و تمیز پیدا نمی‌شد.

مردها در حیاط رها بودند و همگی هم‌زمان درباره تحریم‌ها و جنگ و پروژه‌های نیمه‌کاره و حقوق عقب‌مانده کارمندانشان صحبت می‌کردند. از کنار حیاط، راه‌پله فلزی لختی می‌رفت بالا تا به ایوان می‌رسید. شاید بیست پله‌ای داشت. آن بالا توی ایوان،‌ سی چهل زن، همگی چادری و با روبنده نشسته بودند و هیچ نمی‌گفتند. انگار در مراسم عزا نشسته بودند ولی هیچ کدامشان صاحب‌عزا نبود. کسی ضجه نمی‌زد. همه آرام از پشت روبنده‌های سفید، بحث و جدل مردها را تماشا می‌کردند.

خودم را از بحث‌های احمقانه و تکراری کشیده بودم بیرون و نشسته بودم روی اولین پله پلکان فلزی که در آن هوای سرد، به نظر زنگ‌زده‌تر می‌آمد.

بحث کم‌کم بالا گرفت. یکی که کوتاه‌تر بود و کمی چاق ولی همچنان خوش‌پوش به نظر می‌آمد، کم‌کم داشت از کوره در می‌رفت. صدایش را بلندتر کرده بود و استدلال‌های احمقانه می‌کرد. فکر می‌کرد با صدای بلندتر در بحث غلبه می‌کند. اعصاب من هم آرام‌آرام داشت خرد می‌شد. یک‌لا پیراهن نشسته بودم و سرما در تنم رسوخ کرده بود. صدای داد و فریاد مرد کوتاه‌قد مدام بلندتر می‌شد. یک‌هو انگار توده‌ای دایره شکل از درون شکمم آمد بالا، رسید به سینه‌ام و شروع کرد به بزرگ‌تر شدن. بزرگ‌تر شد و آمد بالا تا رسید به گلوم و ترکید. زیر لب گفتم: «خفه!»

حیاط ساکت شد. کوتاه‌قد چاق که انگار برای اولین بار متوجه حضور من شده بود، جهید سمت من. تا آن موقع فکر می‌کردم مدیر شرکتی یا اداره‌ای دولتی باشد ولی وقتی از آن سوی حیاط، به سمتم می‌دوید، شکمش به چپ و راست لنبر برمی‌داشت؛ درست مانند قصابی که برای گرفتن گوسفندی میان گله یورش می‌برد.

قبل از تاریکی، صدای کشیدن خنجر را شنیدم و آخرین لنبرهای شکم قصاب را و اینکه نگران بودم که نکند دکمه‌های جلوی پیراهنش زیر آن همه فشار کم بیاورند.

صدای کشیدن خنجر از غلاف را شنیدم و همه چیز تاریک شد. تاریکی مطلق بود و فقط صدای همهمه‌ای مبهم به گوشم می‌رسید. شبیه وقتی که در وان خوابیده‌‌ای و سرت را برده‌ای زیر آب و کسی از بیرون حمام فریاد می‌زند.

در تاریکی مطلق، کم‌کم ترس بر وجودم حاکم شد و همان سرمای همیشگی بعد از کابوس. ساعت بالای تختم زنگ زد و انگار کسی یقه‌ام را بگیرد و از وان بیرونم بکشد، یک‌هو آمدم توی اتاق خواب خودم. چشم‌هایم را بستم و با دست کوفتم روی سر ساعت. از ترس اینکه در خواب باقی نمانم،‌ خاموشش نکردم تا اگر شرایط سخت شد،‌ ۱۰ دقیقه بعد دوباره زنگ بزند.

ساعتم ساکت شد و برگشتم به همان حیاط سرد ابری. بدنم را حس نمی‌کردم. تصویر مبهم و درهمی بود. انگار دوباره زیر آب بودم. ولی جمعیت را می‌دیدم که دورم حلقه زده‌اند. سعی کردم چیزی بگویم. ولی با هر فشاری که به حنجره‌ام می‌آوردم صدای شالاپ شالاپ خون را می‌شنیدم و گلویم را حس می‌کردم که پاره شده و گرمای خون روی یقه و سینه لباسم پایین می‌رود.

کنترل گلویم را نداشتم. درست شبیه بی‌حسی لب‌هایم وقتی از مطب دندان‌پزشک بیرون می‌‌آمدم و بازی‌ام می‌گرفت که لپ‌هایم را باد کنم و نمی‌شد.

دهانم چفت بود. هر چه تقلا می‌کردم برای حرف زدن، فکم باز نمی‌شد؛ فقط گوشت‌های پاره گلویم تکان می‌خورد و حس می‌کردم هر چه بیشتر تلاش کنم، زودتر می‌میرم. نمی‌دانم اصلا چه می‌خواستم بگویم. شاید می‌خواستم بپرسم چه شده. ولی هر چه بود، به خوبی یادم هست که کمک نمی‌خواستم؛ چون هیچ آشنایی در میان آن جمعیت نبود. چهره‌ها همه غریبه بودند.

رانندگی بر سنگلاخ با نیسانی که رفت!

شرایط سخت، انسان‌ساز است. حرفی در این نیست. پسری که مورد حمایت پدرش نبوده، یاد می‌گیرد با بی‌پولی و نداری بسازد، احتمالا یاد می‌گیرد پول در بیاورد، یاد می‌گیرد چطور دست‌رنجش را مثل بچه آدم خرج کند. دختری که بچگی و نوجوانی‌اش را در کوهستان‌ها و در پی گله گوسفندان دویده، غصه این را که سرویس آشپزخانه‌اش چدن نیست نمی‌خورد و بدون ماشین ظرفشویی هم زندگی‌اش می‌گذرد.

سی و چند سال از انقلاب گذشته است. من فقط از بمباران‌های ۶۷ به این طرف را به خاطر دارم. طبیعی است؛ انقلاب که می‌شود، تا مدت‌ها شرایط، «شرایط سخت» است. دو سال اول به شورش‌های داخلی و کنترل جدایی‌طلبی‌های غرب و جنوب غرب و جنوب شرق و جاهای دیگر می‌گذرد و هنوز آرامش بر کشور حاکم نشده، جنگی هشت‌ساله شروع می‌شود و پس از جنگ هم هر بار، کشورمان دست‌خوش اتفاقی جدید و بحرانی تازه.

مایی که قصه‌های قبل از خوابمان را با پس‌زمینه آژیر زرد شنیده‌ایم، مانند انسان‌هایی هستیم که رانندگی را با زامیاد و در جاده سنگلاخ شروع کرده‌اند؛ همان‌هایی که وقتی وارد شهر می‌شوند، مردم زیر لب بهشان توهین می‌کنند که: «یارو گاوش را فروخته و نیسان خریده است». آن راننده نیسان تقصیری ندارد. سال‌ها در جاده‌‌های خاکی بدون چراغ قرمز رانده، گاز ماشینش را بارها بی‌نگهبان تخته کرده است و حالا از او می‌خواهی که در خیابان فرعی از فلان کیلومتر در ساعت بیشتر نرود یا حتما بین خطوط حرکت کند.

بله. در شرایط سخت، یاد گرفتیم محکم باشیم، یاد گرفتیم زیر فشار خم نشویم. ما که با قحطی شیر خشک و ارزاق کوپنی و قطع روزانه آب و برق بزرگ شده‌ایم، تورم اعلام‌نشده این روزها و تأخیر در پرداخت حقوق و چند برابر شدن قیمت شیر و ماست و فراموش کردن گوشت و مرغ کمی برایمان قابل تحمل است.

این‌ها همه درست. ولی شرایط سخت، مخصوصا اگر همه‌اش به انتخاب تو نباشد، مخصوصا اگر طولانی‌مدت شود و تمام جوانی یا حتی عمرت در شرایط سخت بگذرد، یک چیزهایی یا شاید خیلی چیزها از دست می‌رود؛ چیزهایی که شاید هیچ وقت نتوانی دوباره به دستش بیاوری، چیزهایی که شاید حتی نسل پس از خودت را تحت تأثیر قرار دهد.

جوانی که در سنین شکل‌گیری شخصیتش فرمانده نظامی می‌شود، نوجوانی که سیزده سالگی‌اش را جلوی توپ و تانک می‌گذراند، مردی که هشت سال جواب همه گفت‌وگو و تعاملش با ماشه و فشنگ بوده است و با منطق خون و فریاد زندگی کرده‌ است، خیلی از کارها دیگر برایش آسان نیست؛ می‌شود شبیه راننده‌بیابانی که مجبورش کرده‌اند پشت فرمان یک پراید زردرنگ بنشیند و در خط صفائیه – گلزار مسافرکشی کند و پشت تک‌تک چراغ قرمزها با آرامش توقف کند.

هنوز سنی از هم‌‌کلاسی‌های من نگذشته بود (هنوز هم نگذشته است) که ازشان خواستند بالای منبر رسول الله بروند و مردم را به دین خدا دعوت کنند، خواستند داستان دینی منتشر کنند، وبلاگ دینی بنویسند، هنر اسلامی را پیدا و تبلیغ کنند، متدینان دیگر ادیان را با اسلام ناب آشنا کنند، اسامه‌وار و زین‌الدین‌گونه فرماندهی فرهنگی و اقتصادی و امنیتی کشور را به عهده بگیرند و پشت میزهایی بنشینند که پیش از آن‌ها انسان‌هایی با تجربه‌های چند ده ساله پشت همان میزها می‌نشستند یا دست‌:کم باید این طور می‌بود.

و چه انتظاری بود؟ چه باید می‌شد بهتر از این؟

گرچه نمی‌شود به راحتی در جایگاه قاضی نشست و حکم داد. همان طور که زمان جنگ، اگر همان حسین سیزده ساله‌ اسلحه به دست نمی‌گرفت و همان جوان‌های نوزده ساله‌ فرمانده نمی‌شدند، نقشه ایران اینی نبود که الان هست؛ پس از جنگ هم بچه‌های مشابهی نشستند بر مسند سیاست و اقتصاد و فرهنگ و امنیت؛ در کنار بزرگ‌ترهایی که خیلی از آن‌ها هم جوانی‌شان را به شیوه بزرگ‌ترهای خودشان گذرانده بودند. بزرگ‌ترهایی که آن‌ها هم رانندگی را در جاده سنگلاخ آموخته بودند.

نمی‌دانم چه باید کرد. شاید همین بهترین کاری بود که می‌شد کرد ولی دست‌کم می‌شود سر را زیر برف نکرد. می‌شود اعتراف کرد که فرمانده جنگی قرار نیست توی مقر فرماندهی‌اش به خاطر استتار نامناسب قرارگاه، با خمپاره شهید شود. می‌شود قبول کرد که خیلی چیزها صرفا با بودجه و بخشنامه از بالا و هزینه کردن خلاقیت جوان‌های با ذوق و بی‌تجربه به نتیجه نخواهد رسید. می‌شود، نه در رسانه‌ها، نه پشت تریبون‌ها ولی دست‌:کم در دل قبول کرد که شرایط حساس و بحران همیشگی و بی‌ثباتی دامنه‌دار،‌ از ما انسان‌هایی قوی ولی نامتوازن خلق کرده است؛ انسان‌هایی که شاید اگر روزی هم از این بحران خارج شوند، دیگر هیچ وقت نتوانند میان خطوط رانندگی کنند.

من دانای کل هستم

حتی بعد از گذشت ۲۸ سال از زندگی‌ام هنوز پای فیلم‌ها و هنگام شنیدن داستان‌ها دلم گره می‌خورد به قهرمان داستان و هر چقدر با خودم کنلجار بروم که واقع‌بین باش، باز هم ته دلم می‌خواهم شبیه قهرمان داستان باشم؛ خواه آن جوجه‌تیغی ریزه میزه در عصر یخبندان باشد که بی‌باک به جنگ ناخدای هفت‌دریا رفت یا لئون که یک‌تنه در برابر «همه‌» ایستاد و نهایتا به نام ماتیلدا انتقام گرفت.

همیشه یک جای کار قهرمان‌‌ها می‌لنگد؛ یک چیز هست که با همه تأثیری که بر دل آدم می‌گذارند، باز وقتی داستان تمام می‌شود، دلت آرام نیست؛ می‌دانی که نمی‌شود. مشکل قهرمان‌ها اینجاست که همیشه نویسنده‌ای هست که یاری‌شان کند. یک دانای کل هست که برای دلخوشی من و تو هم که شده، پاندای کنگفوکار را در آخرین لحظه به «آرامش درونی» می‌رساند تا بتواند در برابر گوی‌های آتشین مقاومت کند.

دانای کل هم شاید عاشق چشم و ابروی من و تو نباشد. آن هم یک آدم معمولی مثل من و تو. در واقع، دانای کل، از من مخاطب می‌ترسد؛ می‌ترسد که وقتی از سالن سینما بیرون می‌آیم به دوستانم بگویم این فیلم ارزش دیدن ندارد یا این کتاب ارزش خواندن. دانای کل بدبخت،‌ نگران جیب خودش است و بزدلانه، سر بزنگاه داستان، درست همان‌جا که قرار است واقعیت را به من و تو نشان دهد، قلمش را به نفع جیب خود می‌لغزاند و به کمک قهرمان داستان می‌آید. بالاخره او هم هر چقدر دانای کل باشد، باید شکم زن و بچه‌اش را سیر کند.

برای دانای کل بزدل، تفاوتی نمی‌کند که درست همان شب که از سینما بیرون آمده‌ام و تحت تأثیر داستان دروغین او، فردین‌بازی‌ام گل می‌کند،‌ باید شب را تا صبح در بازداشتگاه سپری کنم و صبح فردا آشنایی یا دوستی به قید وثیقه و با خواری و خفت تمام، آزادم کند.

ولی بیرون از سینما دانای کل بزرگ‌تری هست که پول من و تو برایش ارزشی ندارد؛ برایش مهم نیست کسی داستانش را می‌خواند یا نه. داستان او مخاطبی ندارد؛ همه آدم‌ها شخصیت‌های داستان او هستند، همه به دستور او می‌دوند،‌ کلاغ‌پر می‌روند و سینه‌خیز می‌شوند. کسی قرار نیست آرام روی صندلی سینما لم بدهد و تماشا کند. کسی قرار نیست بلیت بخرد، کسی قرار نیست پول کتاب او را بدهد. این جناب دانای کل، غصه نان دادن زن و بچه‌اش را ندارد!

قهرمان‌های داستان او به راحتی شکست می‌خورند یا کشته می‌شوند؛ در یک اتفاق خیلی معمولی، در یک تصادف احمقانه، یا بر اثر یک سکته قلبی، یا شاید سقوط سنگی در یک جاده کوهستانی. همه شخصیت‌های داستان او به حقارت‌آمیزترین شکل ممکن، بارها در روز برای قضای حاجت به تماشای حد و اندازه خود می‌نشینند و آرام با خود زمزمه می‌کنند: «حقارت تا به کجا؟ خفت تا چند؟»

ولی شاید و تنها شاید در درونی‌ترین لایه‌‌های وجودم، چیزی باشد برای نگه داشتن، برای محافظت؛ چیزی که با کشته شدن از بین نرود، چیزی که نگه داشتنش زور بازو و قدرت و ثروت نمی‌خواهد، چیزی که فقط باید پیدایش کرد و قبول کرد که هست؛ یافتنش کافی است؛ بعد از یافتنش هر چه می‌خواهد بشود، بشود.

عنوان، نام کتابی از مصطفی مستور است. نه که خودتان نمی‌دانستید!