بایگانی ماهیانه: Khordad ۱۳۹۰

زندگی بی چون و چرا

بچه‌هایی که تازه زبان باز کرده‌اند یکی از کارهای مورد علاقه‌شان که بیشتر پدر و مادرها را دچار مشکل می‌کند این است که دربارهٔ همه چیز سؤال کنند؛ و واقعا هم دربارهٔ «همه چیز» سؤال می‌کنند. «چرا آمبولانس بوق می‌زنه؟»، «چرا لباس آقای پلیس فرق داره با بقیه؟»، «چرا ما شب‌ها می‌خوابیم؟»، «چرا بابا سیبیل داره؟»، «چرا مامان وقتی توی خونه‌ست روسری سرش نمی‌کنه ولی بیرون روسری سرشه؟»، «مامان! من رو از کجا آوردی؟».

ولی هر چه بزرگ‌تر می‌شوند به خوبی یادشان می‌دهیم که کمتر سؤال بپرسند و یک روز صریحا از آن‌ها می‌خواهیم که دیگر سؤال نپرسند. حالا ممکن است بهشان وعده بدهیم که «وقتی بزرگ شدی می‌فهمی» ولی ممکن است همین را هم نگوییم و حوصله‌مان سر برود و ازشان بخواهیم دست از سرمان بردارند که «مامانی الان کلی کار داره. برو با اسباب‌بازی‌هات بازی کن» یا «برو به مامانی بگو قوطی بگیر و بشین رو بده دستت» و بچه‌ها می‌فهمند شما چه مرگتان است و دیگر سؤال نمی‌پرسند. چند وقت برای خودشان با سؤال‌ها مشغول‌اند و در نقاشی‌ها و داستان‌های کودکانه‌شان با سؤال‌ها بازی می‌کنند ولی آن قدر این سؤال‌ها را نمی‌پرسند که دیگر وقتی جوان می‌شوند، به کلی یادشان می‌رود که زمانی دربارهٔ همهٔ آن چیزهایی که امروز برایشان طبیعی است، سؤال داشتند.

عقاید تقلیدی نیست. اول همه‌ٔ رساله‌های عملیه هم نوشته‌اند که نمی‌شود در اعتقادات تقلید کرد. به هر آدمی بگویی «چرا فکر می‌کنی خدایی وجود دارد؟» خجالت می‌کشد بگوید «چون پدرم از بچگی بهم گفته هست.» یعنی همه‌مان می‌دانیم یک جای کار مشکل دارد ولی هیچ کس جرئت نمی‌کند حتی کوچک‌ترین سؤال‌های بچگی‌اش را دوباره بپرسد. بچه‌ها شجاع‌اند و می‌پرسند؛‌ چون چیزی برای از دست دادن ندارند. ولی به محض اینکه به اسباب‌بازی‌هایشان علاقه‌مند شدند، یا دلشان خواست بروند پارک بستنی بخورند یا اجازه داشته باشند شب‌ها دیر بخوابند، شروع می‌کنند به هزینه پرداخت کردن، تن دادن به تهدیدها و تطمیع‌های والدین. همان اسباب‌بازی چند سال بعد می‌شود شغل، پول، آبرو، احترام، جایگاه اجتماعی، تحصیل، دانشگاه و هزار وابستگی دیگر که برای هر کدام‌شان ارزش دارد (!) آدم صد تا عقیده را بی‌دلیل قبول کند و به لوازمش گردن بنهد. کافی است دربارهٔ یکی از عقاید که نه، یکی از باورهای سلیقه‌‌ای دست هشتم جامعه‌ات سؤال کنی؛ طوری به محرومیت مبتلا می‌شوی که حتی به خودت اجازهٔ شک کردن دربارهٔ عقاید بالاتر را نمی‌دهی، چه رسد به سؤال کردن.

واقعا برایتان سؤال نیست که چرا برای ادامهٔ حیات، باید مدام به این و آن دروغ بگویید، در حالی که همه‌مان می‌دانیم صداقت خوب است؟ برایتان سؤال نیست که چرا برای راه افتادن کارتان در اداره‌ها و سازمان‌ها نیازمند پارتی و آشنا هستید؟ واقعا برایتان سؤال نیست که چرا از ازل تا ابد مشکل اقتصادی و مالی دارید؟ برایتان سؤال نیست که چرا باید به همسرتان دروغ بگویید تا زندگی‌تان از هم نپاشد؟ برایتان سؤال نیست که چرا همه از مدرک‌گرایی بد می‌گویند ولی همه هم سر مدرک با هم رقابت می‌کنند؟ واقعا قبول کرده‌اید که دروغ و ریا و تهمت و زیرآب‌زنی و حرام‌خواری و بی‌اخلاقی،‌ لازمهٔ زندگی ماست؟ واقعا سیاست، پدر و مادر ندارد؟ واقعا برای ادارهٔ یک جامعه، ناگزیر از ظلم‌ایم؟ این‌ها همه مسائل حل‌شده‌اند برای شما؟ یعنی واقعا همه چی آرومه؟ من چه‌قدر خوش‌بختم؟!

منشأ خیلی از شلنگ و تخته رفتن‌های سیاسی و تحلیل‌های ضد و نقیض هم همین است که خیلی از این سؤال‌ها یک جایی میان زمین و هوا رها شده‌اند. یک جایی یک کاری را تأیید می‌کند چون یک آقایی که قبولش دارد گفته آن کار درست است. ولی یادش می‌رود سؤال کند که «مگر هر کاری این شخص گفت درست است، درست است؟» همین طور پیش می‌رود تا یک روزی که دیگر نمی‌تواند از این شخص دفاع کند و می‌ماند میان گِل. اگر روز اول سؤال‌ها را تا آخر رفته بود و پی‌اش را گرفته بود، به خاطر یک سال ناآرامی‌های بعد از انتخابات، در اصل اسلام و انقلاب شک نمی‌کرد، به هزاران پرسش بی‌جواب نمی‌رسید.

محض رضای خدا یک روز تعطیل را انتخاب کنید و برگردید به عالم بچگی. یک بار دیگر از صبح که از خواب بیدار می‌شوید گیر بدهید به خودتان که «چرا؟» و دربارهٔ هر چیز ساده‌ای که دم دست‌تان می‌آید سؤال کنید. حداقل دربارهٔ سختی‌هایی که می‌کشید سؤال کنید. «چرا باید بروم سر کاری که از آن متنفرم؟»، «اصلا چرا باید پول در بیاورم؟»،‌ «واقعا مجبور بودم ازدواج کنم که به خاطرش این همه زجر بکشم؟»، «چرا باید بروم دانشگاه؟»، «چرا باید به آن‌هایی که ازشان نفرت دارم لبخند بزنم؟»، «چرا نمی‌توانم با آن‌ها که دوست‌شان دارم دوست باشم؟»،‌ «چرا اینجا زندگی می‌کنم؟»، «چرا به این قانون پایبندم؟» ببینید جواب چند تا از این چراها را دارید. ببینید اصلا جوابی دارید یا اینکه فقط قبول کرده‌اید [مجبور شده‌اید] دربارهٔ آن‌ها سؤال نکنید. ببینید هر کدام از سؤال‌ها چه قدر برایتان هزینه دارد. اگر توان پرداخت هزینه‌اش را ندارید،‌ باز هم بپرسید «چرا توان پرداخت هزینه‌ این سؤال‌ها را ندارم؟» تا به اولین سؤال‌های جدی فلسفی کلیشه‌ای درگیر شوید: «آیا انسان مختار است یا مجبور؟» یا «انسان کجای عالم است؟» یا «انسان چه قدر می‌تواند شرایط زندگی‌اش را تغییر دهد؟»

این یک روز را اگر توانستید تحمل بیاورید و آخر شب سرتان را توی برف فرو نبرید، تازه اول راه است…