بایگانی دسته: سینما

داستان من، تاکسی‌های شهر و دولت یازدهم

از آن قدر دور که انگار از اولین زمانی که بچه بودم و اصرار داشتم کرایه تاکسی را من بدهم به آقای راننده، تاکسی سوار شدن برایم همیشه مسئله بوده است. مسئله با همه قدمتش، کاملا ساده و مشخص است و البته سال‌ها پیش در بسیاری از جامعه‌های  دیگر،‌ منقرض شده است ولی در کنار دیگر احمقانه‌های زندگی ما، این یکی هم همچنان با قوت تمام به موجودیت خودش ادامه می‌دهد.

در یک کلام، مسئله این است که بالاخره از هر چند تاکسی که در روز سوار می‌شویم، بالاخره با یکی از آن‌ها درباره نرخ کرایه‌ای که باید دریافت کند،‌ اختلاف نظر داریم. یا اینکه اگر لازم است مسیری را دربست سوار شویم، وضعیت ما هیچ شباهتی به جاهای دیگر ندارد که فقط سوار تاکسی شویم و بگوییم: «خیابان فلان‌جا لطفا». حتما لازم است قبل از سوار شدن، جنگ اولی درباره قیمت کرایه‌اش با او داشته باشیم که ماجرا به صلح پرهزینه آخر نرسد. بله. احمقانه است. ولی وجود دارد.

مشکل از کجا شروع می‌شود؟ این که مشکل از کجا شروع می‌شود را باید دیگران بگویند ولی معمولا به سادگی این است که اکثر مسیرها معمولا نرخ مشخص ندارند و از طرفی، تاکسی‌ها هم معیار ثابتی مثل تاکسی‌متر که جای شک و شبهه نداشته باشند، ندارند. خرد جمعی تاکسی‌ران‌ها و مقاومت مسافرها در طول زمان، به مرور با جنگ و درگیری هر روزه، نرخی را برای مسیرهای مختلف تعیین می‌کند و چند ماه اول هر سال برای تثبیت قیمت‌ها صرف می‌شود. بسته به نرخ تورم و رفتار رئیس جمهور وقت، بین شش تا نه ماه طول می‌کشد که راننده تاکسی‌ها با استدلال به نرخ تورم و بالا رفتن قیمت لاستیک، به مرور شروع به افزایش نرخ کرایه‌ها می‌کنند و دوباره از ماه‌های آخر سال تا چند ماه اول سال بعد، اختلاف‌ها و درگیری‌ها و اعتراض‌ها و نارضایتی‌ها ادامه پیدا می‌کند تا همان پروسه خرد جمعی و این‌ها مجددا نتیجه بدهد و نرخ جدید تثبیت شود.

تاکسیرانی این وسط چه می‌کند؟ اصلی‌ترین کار تاکسیرانی، پیدا کردن غیررندترین شیوه نرخ‌گذاری و چسباندن برچسب‌هایی است که امکان اجرا ندارند. مثلا برای مسیری که من هر روز در قم طی می‌کنم، در روزگاری که در سوپرمارکت‌ها هم پنجاه تومانی ندارند، نرخ ۷۵۰ و ۹۵۰ تومان را تعیین می‌کند تا یک سال تمام، همه تاکسی‌ها هر بار ۵۰ تومان کرایه اضافه بگیرند و بعد از چند ماه که بین مسافرها و راننده‌ها درگیری پیش آمد، دوباره همان خرد جمعی پا به میان بگذارد که حالا تاکسیرانی عقلش نرسید، ما که عقلمان می‌رسد! و نرخ کرایه را به ۸۰۰ تومان و ۱۰۰۰ تومان افزایش می‌دهند.

مشکل من حامد چه بوده است؟ مشکلی درونی من با ماجرای کرایه، بیش از اینکه سر نرخ تاکسی باشد، سر عدم ثبات آن بوده است. بارها نرخ را از روی برچسب خوانده‌ام و به راننده پرداخت کرده‌ام و او بر  اساس تفسیر خودش از این برچسب ننگین، استدلال کرده است که باید پول بیشتری پرداخت کنی. تا همین وقت و ساعت عزیز که من این پست را می‌نویسم، برچسب تاکسی‌هایی که باهاشان از میدان جانبازان به شهر پردیسان می‌آیم، نرخ ۹۵۰ را نشان می‌دهد؛ ولی کرایه‌ها ۱۰۰۰، ۱۲۰۰ است و در هفته گذشته بیش از سه تاکسی از من ۱۴۰۰ تومان برای همان مسیر خواسته‌اند و پس از اعتراض من، یک روزنامه از داشبوردشان بیرون کشیده‌اند که این نرخ جدید تاکسیرانی است و از شنبه هفته آینده لازم‌الاجراست و حالا ما عجالتا از همین هفته شروع کرده‌ایم!

اگر نرخ مشخصی وجود داشت، حتی اگر گران‌تر از میزانی بود که به نظر من معقول است، با این وجود تکلیفم روشن بود؛ اگر پول کافی داشتم، سوار تاکسی می‌شدم و اگر نه، با وسایل دیگری مثل اتوبوس‌های منظم قم یا مترو و مونوریل و تراموا می‌آمدم یا شاید از زیر سایه‌سار درخت‌هایی که به همت شهرداری قم در همه خیابان‌ها کاشته‌ شده است قدم می‌زدم و با صرف وقت بیشتری به خانه می‌رسیدم.

تا به حال چه کار کرده‌ام؟ گاهی با راننده‌ها برخورد می‌کردم. گاهی کار به داد و بیداد می‌کشید. بعد همیشه احساس حماقت می‌کردم که آخر صد تومان دویست تومان کم و زیاد چقدر مهم است که به این‌ها گیر می‌دهی؟ بعد درست وقتی می‌خواستم بی‌خیال بشوم، ندای وظیفه فوران می‌کرد که تو به عنوان یک شهروند موظفی به نقض قانون توسط یک شهروند دیگر اعتراض کنی و با این کار، از گسترش بی‌قانونی در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنی جلوگیری کنی. شاید همین صد یا دویست تومان برای یک نفر دیگر تعیین‌کننده باشد و تو اگر به گسترش این بی‌قانونی کمک کرده باشی، مسئولی. بعد دوباره درگیر می‌شدم که خب، این‌ها که دارند کار خودشان را می‌کنند بالاخره؛ تو برای حفظ این آرمان‌های قانون‌گرایانه احمقانه‌ات فقط داری اعصاب خودت و راننده‌ها را خرد می‌کنی. بعد مدتی به بی‌خیالی می‌گذشت و هر چه می‌خواستند پرداخت می‌کردم و هر بار دوباره این درگیری‌های متفاوت سر بلند می‌کردند و آزارم می‌دادند.

و یک روز بالاخره خسته شدم. نمی‌فهمیدم چرا باید کاری را که مسئولش سازمان نظارت تاکسیرانی است، سال‌هاست من دارم انجام می‌دهم. نمی‌فهمیدم مگر رسیدن به الگوی قابل قبولی برای مدیریت تاکسی‌های شهر، چند ده سال وقت لازم دارد! یک روز خنده‌ام گرفت از اینکه احتمالا همان روزی که بشر دو پا،‌ چیزی به نام قانون را اختراع کرد، از همین درگیری‌های هر روزه و اختلافات بی‌پایان خسته شده بود که تصمیم گرفت قانون را جایگزین بحث و درگیری کف خیابان کند و حالا آرمان‌ها به کنار،‌ اصلا گور بابای آرمان‌ها ولی ماجرای کرایه تاکسی،‌ آن قدر آرمان بلندی نیست که اگر شهروندی مثل من، آرزویش این باشد که فکر کردن هر روزه به نرخ کرایه تاکسی از زندگی‌اش حذف شود، بشود به آرمان‌گرایی و ایده‌آلیست بودن متهمش کرد.

و حالا به کجا رسیده‌ام؟ و یک روز آرامش روانی خودم را تبدیل کردم به خط قرمزی برای همه این درگیری‌ها. با خودم گفتم از این به بعد، همه اعتراضم در حد یک جمله کوتاه به راننده ختم می‌شود یا شاید همان یک جمله را هم نگویم؛ به هر حال، نمی‌گذارم اختلاف بر سر کرایه تاکسی به درگیری و بحث جدی ختم شود ولی یک اتفاق کوچک دیگر هم افتاده است. از آن روز تا حالا، هر پول اضافه‌ای که به تاکسی‌های بی‌قانون شهر پرداخت کرده‌ام، از حساب جمهوری اسلامی کم کرده‌ام؛ حسابی که به خاطر خیلی چیزهای دیگر هم مدام از آن کسر می‌کنم و چون مدت‌هاست هر چه ضرر بدهم، از این حساب برمی‌دارم، تحمل اتفاقات ناخوشایند اطرافم خیلی راحت‌تر شده است. اختلاف نرخ تورمی که توسط دولت اعلام می‌شود با تورمی که موقع خرید مایحتاجم حس می‌کنم اعصابم را خرد نمی‌کند. فیلتر شدن هیچ سایت جدیدی مثل گذشته عصبانی‌ام نمی‌کند، زندان رفتن آدم‌ها کمتر آزارم می‌دهد و پرفروش‌ شدن فیلم‌های دهنمکی، بیش از اینکه روح و روانم را خراش دهد، خنده‌ای از سر رضایت بر لب‌هایم می‌آورد؛ ریاکاری و بی‌قانونی و سلیقه‌گرایی روزافزون قم، علمی‌ترین شهر جهان تشیع برایم اهمیتی ندارد؛ جنگی که چند وقت پیش میان رئیس مجلس و رئیس جمهور در صحن علنی مجلس اتفاق افتاد، صد بار دیگر هم اتفاق بیفتد،‌ مثل گذشته  دردناک نیست؛ هر بار لبخندی به لبم می‌آید که خب اینجا ایران است. و حالا دیگر مثل گذشته برایم مهم نیست چه کسی قرار است رئیس جمهور آینده کشورم بشود. بالاخره یک اتفاقی می‌افتد دیگر.

من دانای کل هستم

حتی بعد از گذشت ۲۸ سال از زندگی‌ام هنوز پای فیلم‌ها و هنگام شنیدن داستان‌ها دلم گره می‌خورد به قهرمان داستان و هر چقدر با خودم کنلجار بروم که واقع‌بین باش، باز هم ته دلم می‌خواهم شبیه قهرمان داستان باشم؛ خواه آن جوجه‌تیغی ریزه میزه در عصر یخبندان باشد که بی‌باک به جنگ ناخدای هفت‌دریا رفت یا لئون که یک‌تنه در برابر «همه‌» ایستاد و نهایتا به نام ماتیلدا انتقام گرفت.

همیشه یک جای کار قهرمان‌‌ها می‌لنگد؛ یک چیز هست که با همه تأثیری که بر دل آدم می‌گذارند، باز وقتی داستان تمام می‌شود، دلت آرام نیست؛ می‌دانی که نمی‌شود. مشکل قهرمان‌ها اینجاست که همیشه نویسنده‌ای هست که یاری‌شان کند. یک دانای کل هست که برای دلخوشی من و تو هم که شده، پاندای کنگفوکار را در آخرین لحظه به «آرامش درونی» می‌رساند تا بتواند در برابر گوی‌های آتشین مقاومت کند.

دانای کل هم شاید عاشق چشم و ابروی من و تو نباشد. آن هم یک آدم معمولی مثل من و تو. در واقع، دانای کل، از من مخاطب می‌ترسد؛ می‌ترسد که وقتی از سالن سینما بیرون می‌آیم به دوستانم بگویم این فیلم ارزش دیدن ندارد یا این کتاب ارزش خواندن. دانای کل بدبخت،‌ نگران جیب خودش است و بزدلانه، سر بزنگاه داستان، درست همان‌جا که قرار است واقعیت را به من و تو نشان دهد، قلمش را به نفع جیب خود می‌لغزاند و به کمک قهرمان داستان می‌آید. بالاخره او هم هر چقدر دانای کل باشد، باید شکم زن و بچه‌اش را سیر کند.

برای دانای کل بزدل، تفاوتی نمی‌کند که درست همان شب که از سینما بیرون آمده‌ام و تحت تأثیر داستان دروغین او، فردین‌بازی‌ام گل می‌کند،‌ باید شب را تا صبح در بازداشتگاه سپری کنم و صبح فردا آشنایی یا دوستی به قید وثیقه و با خواری و خفت تمام، آزادم کند.

ولی بیرون از سینما دانای کل بزرگ‌تری هست که پول من و تو برایش ارزشی ندارد؛ برایش مهم نیست کسی داستانش را می‌خواند یا نه. داستان او مخاطبی ندارد؛ همه آدم‌ها شخصیت‌های داستان او هستند، همه به دستور او می‌دوند،‌ کلاغ‌پر می‌روند و سینه‌خیز می‌شوند. کسی قرار نیست آرام روی صندلی سینما لم بدهد و تماشا کند. کسی قرار نیست بلیت بخرد، کسی قرار نیست پول کتاب او را بدهد. این جناب دانای کل، غصه نان دادن زن و بچه‌اش را ندارد!

قهرمان‌های داستان او به راحتی شکست می‌خورند یا کشته می‌شوند؛ در یک اتفاق خیلی معمولی، در یک تصادف احمقانه، یا بر اثر یک سکته قلبی، یا شاید سقوط سنگی در یک جاده کوهستانی. همه شخصیت‌های داستان او به حقارت‌آمیزترین شکل ممکن، بارها در روز برای قضای حاجت به تماشای حد و اندازه خود می‌نشینند و آرام با خود زمزمه می‌کنند: «حقارت تا به کجا؟ خفت تا چند؟»

ولی شاید و تنها شاید در درونی‌ترین لایه‌‌های وجودم، چیزی باشد برای نگه داشتن، برای محافظت؛ چیزی که با کشته شدن از بین نرود، چیزی که نگه داشتنش زور بازو و قدرت و ثروت نمی‌خواهد، چیزی که فقط باید پیدایش کرد و قبول کرد که هست؛ یافتنش کافی است؛ بعد از یافتنش هر چه می‌خواهد بشود، بشود.

عنوان، نام کتابی از مصطفی مستور است. نه که خودتان نمی‌دانستید!

اسلام برای من: امید به وجود راه سوم

آل پاچینو در نقش «مایکل کرلئونه»، پدرخواندهٔ دو، ساختهٔ فرانسیس فورد کاپولا، 1974

آل پاچینو در نقش «مایکل کرلئونه»، پدرخواندهٔ دو، ساختهٔ فرانسیس فورد کاپولا، ۱۹۷۴

بر سر راه همهٔ آن‌هایی که می‌خواهند کار بزرگی انجام دهند موانعی وجود دارد. هر چه کار، بزرگ‌تر، موانع هم بزرگ‌‌تر. برای برداشتن موانع باید هزینه‌هایی پرداخت کرد؛ و این هزینه‌ها گاهی آن‌ قدر بزرگ‌ است که باعث عبور انسان از مرزها می‌شود؛ مرزهایی که شاید در ابتدا، قرار نبوده از آن‌ها عبور کند. مرزهایی که عبور از آن‌ها حتی می‌تواند به معنای تضاد کامل با همهٔ آن چیزی باشد که در ابتدا انسان را به حرکت وادار کرده بود. چیزی شبیه داستان «مزرعهٔ حیوانات»؛ آن‌جا که خوک‌ها روی دو پا راه می‌روند، شراب می‌خورند، روی تخت می‌خوابند و دقیقا تبدیل به همان موجودی شده‌اند که در ابتدا با آن جنگیده بودند.

یکی از آشنایانم سال‌ها پیش دانشجوی پزشکی بود. خارج از ایران، فوق دکترا می‌خواند. برای کارهای علمی‌اش نیاز به استخوان انسان داشت و برای تهیهٔ استخوان همیشه با مشکل مواجه بود. مراکزی که می‌توانستند برای او استخوان تهیه کنند، منابع محدودی داشتند. ناچار، رفته بود سراغ نبش قبر. کسانی را پیدا کرده بود که در ازاء مقداری پول، اجساد مردم را از داخل قبرها بیرون می‌کشیدند و برای امثال او می‌آوردند. من هنوز بچه بودم که از دایی روحانی‌ام سؤال کرد آیا کار او اشکال دارد یا نه. نبش قبر، حرام بود؛ حتی نیاز پزشکی او چنین اجازه‌ای به او نمی‌داد که حرمت جسد یک انسان را بشکند.

هنوز به این جمله اعتقاد پیدا نکرده‌ام که «سیاست، بی‌پدر و مادر است.» ولی هر چه نزدیک‌تر می‌شوم، هر چه چشم‌هایم بیشتر باز می‌شود به واقعیت‌های دنیای سیاست، این سؤال برایم پررنگ‌تر می‌شود که آیا می‌شود با حفظ همهٔ آن ارزش‌ها و مرزهایی که به خاطرش می‌جنگی، همچنان سیاست‌مدار بود؟ می‌شود قدرتمند بود و ظالم نبود؟ می‌شود حکومت کرد و برای حفظ پایه‌های آن، به ناحق خون نریخت؟ سر کسی را زیر آب نکرد؟ بخش عمدهٔ دغدغه‌ام برای مطالعهٔ تاریخ صدر اسلام (که آن اواخر «دربارهٔ من» وبلاگم نوشتم)، همین است.

ادعاها کفایت نمی‌کند. لبخندهای مدیران یک جامعه، وقتی که جلو دوربین‌ها ظاهر می‌شوند یا ادعایشان مبنی بر دفاع از مظلومان، هیچ ربطی به پاکی درونی و سلامت روحی آن‌ها ندارد. عملکردشان مشخص می‌کند که هنوز همان جوانان پرشور معترض به رژیم قبلی‌اند یا اینکه پا جای پای همان‌ها گذاشته‌اند. قوهٔ قضائیهٔ یک حکومت باید مردمش را به این نتیجه برساند که آن حکومت طرفدار عدالت است. تلوزیون و رادیو نمی‌توانند برای همیشه مردم را خوشحال و خام نگه دارند.

آنجا که پدرخوانده در بستر بیماری می‌شنود مایکل برای جلوگیری از سوء قصد دوباره به جان او، دست به اسلحه برده است همهٔ آرزوهایش دربارهٔ مایکل فرو می‌ریزد. مایکلی که ویتو دوست داشت سناتور بشود، پا در مسیر مافیا گذاشته است، برای پیش بردن اهدافش دست به اسلحه می‌برد و افراد را از سر راه برمی‌دارد و مدتی بعد، تبدیل به یک پدرخواندهٔ جدید مثل ویتو می‌شود؛ گرچه تغییر مایکل کاملا قابل درک است؛ او وقتی می‌بیند پلیس هم برای مافیا کار می‌کند، دیگر برایش انگیزه‌ای باقی نمی‌ماند که بخواهد وارد سیاست و دولت شود. چون دیگر پلیس و مافیا هر دو یکی‌اند. شاید کسی خیال می‌کرد مایکل به خاطر مشتی که از آن پلیس خورد، انتقام می‌گیرد و ماجرا شخصی است؛ ولی واقعیت این بود که تأثیر آن مشت خیلی بیش از این بود که فقط یک کینهٔ شخصی به وجود آورد. آن ضربه، مسیر مایکل و دیدگاهش به زندگی را برای همیشه تغییر داد.

ایوان کلیما، در میان خاطرات جوانی‌اش در کتاب «روح پراگ» می‌گوید: «مدتی طول کشید تا کاملا دریابم که غالبا این نیروهای خیر و شر نیستند که با هم می‌جنگند، بلکه فقط دو نیروی شرند که برای کنترل جهان با هم رقابت می‌کنند.» و درست چند صفحهٔ بعد جمله‌ای می‌گوید که مبنای این دیدگاهش را مشخص می‌کند: «در دنیا هیچ اندیشه‌ای وجود ندارد که آن‌قدر خوب باشد که مبادرت به تحقق بخشیدن به یک اقدام تعصب‌آمیز را توجیه کند.» وقتی یک سیاست‌مدار بتواند برای حفظ حکومتش، خون کسی را به ناحق بریزد، دیگر چه فرقی می‌کند که ادعای او چیست.

من مانده‌ام و یک دوراهی خیلی مهم در جوانی‌ام. یک راه اینکه سرم به دایرهٔ کوچکی در اطراف خودم گرم باشد و سعی نکنم کارهای بزرگ انجام بدهم، سعی نکنم از پله‌های پیش رویم بالا بروم، و تبدیل شوم به بنجامین «مزرعهٔ حیوانات» و خودم را وارد هیچ یک از بازی‌های بزرگ سیاسی، علمی، اقتصادی و فرهنگی دنیا نکنم. آرام زندگی کنم و آرام بمیرم و نخواهم دنیا را تغییر دهم و برای همیشه این احساس حقارت و شکستگی در برابر خودم و دنیا را تحمل کنم. یا اینکه به راه دوم بروم و پا در مسیری بگذارم که برای عبور از هر مرحله‌اش باید هزینه‌های بسیار سنگین پرداخت کنم؛ همان هزینه‌هایی که گاهی به عبور از مرزهایم می‌انجامد. آیا راه سومی هم هست؟