بایگانی دسته: خواب

خواب‌نوشت: تاریکی

تنها نبودم. مینی‌بوس کوچکی از طلبه‌ها بودند؛ دوستان قدیمی که با هم شروع کرده بودیم. انگار سفر تبلیغی بود یا دست‌کم من چنین حسی داشتم. مینی‌بوس ابتدای شهرک پیاده‌مان کرد و هر کدام وارد یک کوچه شدیم. شهرک منظمی بود با ساختمان‌هایی که در ایران کمتر دیده‌ام. خانه‌ها دیوار نداشتند. هر خانه در میان حیاطی پوشیده از چمن و  درخت قرار گرفته بود و حیاط‌ خانه‌ها با نرده‌های چوبی کوتاه از هم جدا می‌شد؛ چیزی شبیه محله خانه اصفهان، نزدیک ملک‌شهر یا شاید بعضی از محله‌های شاهین‌شهر.

با دوستانم خداحافظی کردم و وارد یکی از کوچه‌ها شدم و کلون خانه اول را به صدا در آوردم. قرار بود تا پایان شب، به همه خانه‌های کوچه سر بزنم و با آدم‌هایی تنهایی که در آن خانه‌ها زندگی می‌کردند صحبت کنم تا از تنهایی در بیایند. گویی وظیفه ما تبلیغ نبود و بیشتر برای رها کردن آن آدم‌های تنها از غم آمده بودیم، دست‌کم برای ساعتی در شبی تاریک و سرد.

خانه به خانه به سمت آخر کوچه حرکت می‌کردم. همه کوچه‌ها به خیابانی در آن سوی شهرک ختم می‌شد که قرار بود دوستان دیگرم را آنجا ببینم و برگردیم و دوباره سوار مینی‌بوس شویم و برویم به شهرک بعدی.

چند ساعت بعد رسیدم به آخرین خانه. از میان حیاط خیس خانه گذشتم و رسیدم به دو پله جلوی در. از پله‌ها بالا رفتم و کلون در را آرام کوبیدم. بخاری که از دهانم خارج می‌شد، توی نور آخرین تیر چراغ برق کوچه می‌درخشید.

چند ثانیه بعد، پیرمرد غمگین و قدکوتاهی در را بازد کرد. چشم‌هاش گود افتاده بود و صورتش زرد بود. یا شاید تنها چراغ زرد خانه‌اش چهره‌اش را این طور نشان می‌داد. نمی‌دانست چه کسی در خانه‌اش را زده. خودم را معرفی کردم و رفتم داخل. خانه‌اش خیلی کوچک‌تر از چیزی بود که از بیرون دیده می‌شد. همه وسایل خانه‌اش همان یک تخت چوبی زواردرفته بود و یک میز دو نفره کوچک که روبه‌روی تخت گذاشته بود و لیوانی خالی روی آن بود.

جزئیات صحبتم با پیرمرد، در خاطرم نمانده ولی یادم هست که تمام زندگی‌اش را تعریف کرد و به جای اینکه من غم او را کاهش دهم، او همه غم‌های دنیا را روی سرم خراب کرد. حجم سختی‌هایی که در زندگی کشیده بود و بی‌مفهومی حالای زندگی‌اش، خارج از حد تحلیل و فهم من بود. خداحافظی‌ام را به خاطر ندارم ولی لحظه‌ای را که ناامید و درمانده از خانه‌اش بیرون آمدم کاملا یادم هست. سرمای مرطوب کوچه خورد به صورتم. پیرمرد انگار هنوز داشت برای خودش صحبت می‌کرد و متوجه نشد که من از خانه‌اش بیرون آمده‌ام.

در را پشت سرم بستم و راهم را به سمت آخر کوچه ادامه دادم. دیگر خانه‌ای نبود. تیر چراغ برق دیگری هم نبود و نمی‌توانستم آخر کوچه را ببینم، ولی کوچه باید جایی همان حوالی تمام می‌شد. از میان ذرات برف‌گون معلقی که زیر نور چراغ بالا و پایین می‌رفتند گذشتم و پا گذاشتم در میان تاریکی.

هر چه جلوتر می‌رفتم تاریک‌تر می‌شد و قدم‌هایم نامطمئن‌تر. ولی هنوز آن قدر نور بود که دیدم آخر کوچه، دیواری آجری کشیده شده است. تعجب کردم. خودم را به دیوار رساندم. چشمم افتاد به سمت راست. باز بود. کوچه هنوز در امتداد دیوار، ادامه داشت. نوی چراغ دیگر نمی‌توانست آنجا را روشن کند. رفتم به میان تاریکی و دیگر فقط صدای نفس‌های خودم بود و خش خش لباس‌های خودم و صدای برخورد کف کفشم با آسفالت کف کوچه.

باز هم رسیدم به دیوار آجری دیگری که دوباره من را به سمت راست هدایت می‌کرد. دویدم به سمت راست و همان طور که حدس می‌زدم، برگشته بودم به همان کوچه؛ کوچه‌ای که حالا فهمیده بودم بن‌بست است. سراسیمه دویدم به طرف خانه پیرمرد که بپرسم راه بیرون رفتن از این کوچه کجاست و چرا بن‌بست است.

خانه‌ای نبود. دو طرف کوچه تا آخر، دیواری آجری بود و دیگر هیچ چراغ برق دیگری وجود نداشت. تنها همان یک چراغ پایان کوچه بود. انگار در فاصله همان یک دقیقه‌ای که من دور خودم چرخیده بودم، همه خانه‌ها و چراغ‌هایی که از آن‌ها عبور کرده‌ بودم، ناپدید شده بودند و من مانده بودم میان کوچه‌ای تاریک، محدود شده به دیوارهای سرد آجری و تنها یک تیر چراغ برق که نمی‌ذاشت آسمان بالای سرش را ببینم.

ضربان قلبم را زیر گلویم احساس می‌کردم. ناچار تصمیم به بازگشت گرفتم. به هر حال از همان راهی که آمده بودم می‌شد برگشت. اولین قدم را که برداشتم، صدای جهش چیزی بر روی دیوار را حس کردم. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم و جرم سیاهی به سمت تاریکی دوید. گربه بود شاید.

دویدم میان تاریکی تا زودتر خودم را به سر کوچه برسانم. صدایی شبیه نفس‌نفس زدن آن جرم سیاه را روی دیوار سمت چپم می‌شنیدم. می‌رفت و می‌آمد. سرعتم را بیشتر کردم ولی این بار به جای اینکه فاصله‌اش بیشتر شود، از دیوار پشت سرم جهید و از پشت شانه‌ چپم حمله کرد و سوزش پنجه‌اش بر روی رگ گردنم، از خواب بیدارم کرد.

عید قربان

پریشان‌بینی‌هایم در روزهای اخیر، وادارم کرده مانند آن بنده خدا که بالای بسترش کاغذ و قلم می‌گذاشت، لپ‌تاپ کوچکم را هر شب بالای سرم بگذارم که وقتی از خواب بیدار شدم، تا فراموش نکرده‌ام، بنویسم.

در حیاط خانه‌ای کهنه‌ساخت بودم؛ از موزاییک‌های خانه که شبیه خانه پدری‌ام ناهموار بود، می‌شد فهمید که چهل پنجاه سالی از ساختش می‌گذرد. چنارهای بلند بیرون که دور تا دور خانه را گرفته بودند، باعث این حس شده بود که جایی حوالی شمال تهرانم. از میان خیابان‌هایی که از آن‌ها تصوری در ذهن دارم،‌ توی خواب حس می‌کردم توی یکی از فرعی‌های میان ولی عصر و آفریقا باشم؛ ستاری شاید.

آسمان خانه ابری بود؛ از آن ابرهای یک‌دست برفی. ولی هوا سرد و خشک بود. بازدم کسی بخار نداشت. جمعیت زیادی در حیاط رها بودند. نماز جماعت تازه تمام شده بود. هنوز یادم هست که برای پیدا کردن مهر توی جامهری چوبی کنار در ورودی چقدر وقت تلف کرده بودم و رکعت اول نماز را از دست داده بودم. مهرها در میان انبوهی از گل و لجن رها شده بودند؛ حتی یک مهر سالم و تمیز پیدا نمی‌شد.

مردها در حیاط رها بودند و همگی هم‌زمان درباره تحریم‌ها و جنگ و پروژه‌های نیمه‌کاره و حقوق عقب‌مانده کارمندانشان صحبت می‌کردند. از کنار حیاط، راه‌پله فلزی لختی می‌رفت بالا تا به ایوان می‌رسید. شاید بیست پله‌ای داشت. آن بالا توی ایوان،‌ سی چهل زن، همگی چادری و با روبنده نشسته بودند و هیچ نمی‌گفتند. انگار در مراسم عزا نشسته بودند ولی هیچ کدامشان صاحب‌عزا نبود. کسی ضجه نمی‌زد. همه آرام از پشت روبنده‌های سفید، بحث و جدل مردها را تماشا می‌کردند.

خودم را از بحث‌های احمقانه و تکراری کشیده بودم بیرون و نشسته بودم روی اولین پله پلکان فلزی که در آن هوای سرد، به نظر زنگ‌زده‌تر می‌آمد.

بحث کم‌کم بالا گرفت. یکی که کوتاه‌تر بود و کمی چاق ولی همچنان خوش‌پوش به نظر می‌آمد، کم‌کم داشت از کوره در می‌رفت. صدایش را بلندتر کرده بود و استدلال‌های احمقانه می‌کرد. فکر می‌کرد با صدای بلندتر در بحث غلبه می‌کند. اعصاب من هم آرام‌آرام داشت خرد می‌شد. یک‌لا پیراهن نشسته بودم و سرما در تنم رسوخ کرده بود. صدای داد و فریاد مرد کوتاه‌قد مدام بلندتر می‌شد. یک‌هو انگار توده‌ای دایره شکل از درون شکمم آمد بالا، رسید به سینه‌ام و شروع کرد به بزرگ‌تر شدن. بزرگ‌تر شد و آمد بالا تا رسید به گلوم و ترکید. زیر لب گفتم: «خفه!»

حیاط ساکت شد. کوتاه‌قد چاق که انگار برای اولین بار متوجه حضور من شده بود، جهید سمت من. تا آن موقع فکر می‌کردم مدیر شرکتی یا اداره‌ای دولتی باشد ولی وقتی از آن سوی حیاط، به سمتم می‌دوید، شکمش به چپ و راست لنبر برمی‌داشت؛ درست مانند قصابی که برای گرفتن گوسفندی میان گله یورش می‌برد.

قبل از تاریکی، صدای کشیدن خنجر را شنیدم و آخرین لنبرهای شکم قصاب را و اینکه نگران بودم که نکند دکمه‌های جلوی پیراهنش زیر آن همه فشار کم بیاورند.

صدای کشیدن خنجر از غلاف را شنیدم و همه چیز تاریک شد. تاریکی مطلق بود و فقط صدای همهمه‌ای مبهم به گوشم می‌رسید. شبیه وقتی که در وان خوابیده‌‌ای و سرت را برده‌ای زیر آب و کسی از بیرون حمام فریاد می‌زند.

در تاریکی مطلق، کم‌کم ترس بر وجودم حاکم شد و همان سرمای همیشگی بعد از کابوس. ساعت بالای تختم زنگ زد و انگار کسی یقه‌ام را بگیرد و از وان بیرونم بکشد، یک‌هو آمدم توی اتاق خواب خودم. چشم‌هایم را بستم و با دست کوفتم روی سر ساعت. از ترس اینکه در خواب باقی نمانم،‌ خاموشش نکردم تا اگر شرایط سخت شد،‌ ۱۰ دقیقه بعد دوباره زنگ بزند.

ساعتم ساکت شد و برگشتم به همان حیاط سرد ابری. بدنم را حس نمی‌کردم. تصویر مبهم و درهمی بود. انگار دوباره زیر آب بودم. ولی جمعیت را می‌دیدم که دورم حلقه زده‌اند. سعی کردم چیزی بگویم. ولی با هر فشاری که به حنجره‌ام می‌آوردم صدای شالاپ شالاپ خون را می‌شنیدم و گلویم را حس می‌کردم که پاره شده و گرمای خون روی یقه و سینه لباسم پایین می‌رود.

کنترل گلویم را نداشتم. درست شبیه بی‌حسی لب‌هایم وقتی از مطب دندان‌پزشک بیرون می‌‌آمدم و بازی‌ام می‌گرفت که لپ‌هایم را باد کنم و نمی‌شد.

دهانم چفت بود. هر چه تقلا می‌کردم برای حرف زدن، فکم باز نمی‌شد؛ فقط گوشت‌های پاره گلویم تکان می‌خورد و حس می‌کردم هر چه بیشتر تلاش کنم، زودتر می‌میرم. نمی‌دانم اصلا چه می‌خواستم بگویم. شاید می‌خواستم بپرسم چه شده. ولی هر چه بود، به خوبی یادم هست که کمک نمی‌خواستم؛ چون هیچ آشنایی در میان آن جمعیت نبود. چهره‌ها همه غریبه بودند.

رنج جنون

یک وقت‌هایی در اوج فشار یاد بازدیدمان از آسایشگاه بیماران روانی در اصفهان می‌افتم؛ چند سال پیش بود؟ مدرسه راهنمایی بودم. آن زمان، دلم برای بیمارهای آنجا سوخته بود که چرا حبس شده‌اند توی یک محیط بسته و پیرکننده، که چرا از حالت طبیعی خارج شده‌اند. یکی‌شان بند آقای رافعی، معلم حرفه و فن‌مان شده بود که به او یک نخ سیگار بدهد. آن یکی کاغذ و قلم برداشته بود و همه چیز را می‌شمرد و ثبت می‌:کرد. یکی دیگر با صدای بلند جواب یک مزاحم خیالی را می‌داد و او را از خودش می‌راند. و دیگری گوشه‌ای ساکت نشسته بود و نمی‌شد فهمید بیمار است یا همه را سر کار گذاشته است.

ده پانزده سال از آن روز گذشت و بارها آرزو کردم که دیوانه شوم و اطرافیانم به یکی از همین آسایشگاه‌های روانی بسپرندم و روزهایم را به بیهودگی و قدم زدن در چمن‌های حیاط یا زل زدن به دیوار اتاقم بگذرانم. عقلم را و جبر روزگار به تصمیم‌گیری لحظه به لحظه در زندگی را مقصر همه رنج‌ها و خستگی‌هایم می‌دانستم. در خیالات خودم، دیوانه‌ها را از رنج تصمیم‌گیری، از رنج مسئولیت، از رنج ایستادگی و مقاومت، رها می‌دیدم.

امروز صبح، سر فلکه صفائیه از تاکسی پیاده شدم. از خانه می‌آمدم سر کار. این‌ها را خواب می‌دیدم البته. میدان، خلوت بود. هیچ ماشینی در خیابان نبود. از سر و صدای مردم و بوق ماشین‌ها هم خبری نبود. سکوت محض، انگار که زمان ایستاده باشد. در هوای ابری و باد سرد زمستانی از ماشین پیاده شدم که دیدم جمعیت زیادی کف میدان و روی آسفالت‌ خیابان‌های اطراف، همه به یک سمت به خاک افتاده‌اند؛ انگار که به سمت قبله‌ای دقیقا بر عکس کعبه، سجده کرده‌اند.

جهت بدن‌ها را دنبال کردم و چشمم افتاد به هیبت ناشناسی که سر صفائیه، کنار ایستگاه اتوبوس ایستاده بود و شنل سیاه‌رنگش در باد تکان می‌خورد. چهره ناخوشایندی داشت. با نگاهش به من دستور داد که سجده کنم. در درونم نسبت به او نفرتی آمیخته به ترس احساس می‌کردم. با نگاه پرسشگری به اون فهماندم که سجده نخواهم کرد. ولی اشاره کرد که باید سجده کنم. سر باز زدم ولی با حرکت سرش، انگار که گوشت و استخوان‌های تنم را به سرب تبدیل کرده باشد، سنگین شدم. اختیار تنم را از دست دادم و زانوهام به زمین کوفته شد و لحظاتی بعد، بر خلاف خواست خودم در مقابل این سیاه نفرت‌آلود به سجده افتاده بودم. صدا از دیار بشری در نمی‌آمد. حتی پرنده‌ها هم نبودند. سکوت مطلق، مانند تابلویی شده بود برای شنیدن صدای باد و رقص باقیمانده برگ‌های پاییزی روی آسفالت سرد خیابان.

مدتی گذشت و تمام شد. سیاه‌پوش، اراده کرد و سرب‌ها دوباره همه به گوشت و استخوان تبدیل شدند و مردم جان گرفتند و از زمین برخاستند و انگار که زمان ایستاده بود، هیچ کس به خاطر نداشت بر او چه گذشته است و ناگهان، سیاه‌پوش در میان جمعیت گم شد.

خودم را رساندم دفتر تقریر. به طبقه بالا که رسیدم دیدم، حسن دارد پایین توی کوچه با کسی صحبت می‌کند. آشنا بود. من را نمی‌دیدند. نگاهشان می‌کردم که سری شبح‌گونه از درون سر آن دوست آشنا چرخید به سمت من. سر آشنا هنوز داشت با حسن صحبت می‌:کرد و سر کمرنگ‌تر که انگار به چشم حسن نمی‌آمد، زل زد به چهره من. همان سیاه‌پوشی بود که چند دقیقه پیش مجبورم کرده بود در برابرش سجده کنم. به من لبخند زد. دوباره ترس، تنم را به لرزه انداخت. فریاد زدم: «حسن! این، کسی نیست که فکر می‌کنی. با او حرف نزن.» ولی حسن حتی صدایم را نمی‌شنید.

از ترس کلید انداختم و آمدم داخل دفتر. آشنای قدیمی دیگری پشت میز علی نشسته بود. سلام کردم و فهمیدم که این هم آن کسی نیست که می‌بینم؛ چون این آشنای قدیمی کلید دفتر را نداشت. گفتم: «به تو اعتماد ندارم». خندید و گفت: «حامد! منم! دیوانه شده‌ای؟!». مانند آنهایی که از سفر برگشته‌اند، آمد نزدیک‌تر که دست بدهد و روبوسی کند.

از ترس، بیدار شدم. اتاق خوابم مانند همیشه تاریک بود. از داخل حمام، صدای چک چک آب می‌آمد. تنها صدایی بود که می‌شنیدم. عرق سرد نشسته بود روی تنم. منتظر بودم کسی از در اتاق خواب بیاید داخل و گردنم را آن قدر فشار دهد تا خفه شوم. ترجیح دادم قبل از اینکه او بیاید، خودم ببینمش. از اتاق خواب آمدم بیرون. هوا گرگ و میش بود. سی چهل گنجشک نشسته بودند روی درخت زیتون. از خیالم گذشت که شاید منتظرند من از خواب بیدار شوم و برایشان غذا ببرم.

همان طور، کم‌لباس در حیاط را باز کردم. سرمای زمستانی بیرون که دوره‌ام کرد، دنیای واقعی را دوباره پیدا کردم ولی هنوز یادم بود که حرف‌هایم توی خواب، شبیه همان دیوانه‌هایی بود که توی آسایشگاه دیده بودم و دلم برایشان سوخته بود و این سال‌ها به آسودگی و راحتی‌شان حسرت خورده بودم. باید یک بار دیگر به دیدنشان بروم. شاید لازم باشد بالاخره یک نفر بهشان بگوید: «حرف‌هایت را باور می‌کنم.»