بایگانی دسته: ادبیات

من دانای کل هستم

حتی بعد از گذشت ۲۸ سال از زندگی‌ام هنوز پای فیلم‌ها و هنگام شنیدن داستان‌ها دلم گره می‌خورد به قهرمان داستان و هر چقدر با خودم کنلجار بروم که واقع‌بین باش، باز هم ته دلم می‌خواهم شبیه قهرمان داستان باشم؛ خواه آن جوجه‌تیغی ریزه میزه در عصر یخبندان باشد که بی‌باک به جنگ ناخدای هفت‌دریا رفت یا لئون که یک‌تنه در برابر «همه‌» ایستاد و نهایتا به نام ماتیلدا انتقام گرفت.

همیشه یک جای کار قهرمان‌‌ها می‌لنگد؛ یک چیز هست که با همه تأثیری که بر دل آدم می‌گذارند، باز وقتی داستان تمام می‌شود، دلت آرام نیست؛ می‌دانی که نمی‌شود. مشکل قهرمان‌ها اینجاست که همیشه نویسنده‌ای هست که یاری‌شان کند. یک دانای کل هست که برای دلخوشی من و تو هم که شده، پاندای کنگفوکار را در آخرین لحظه به «آرامش درونی» می‌رساند تا بتواند در برابر گوی‌های آتشین مقاومت کند.

دانای کل هم شاید عاشق چشم و ابروی من و تو نباشد. آن هم یک آدم معمولی مثل من و تو. در واقع، دانای کل، از من مخاطب می‌ترسد؛ می‌ترسد که وقتی از سالن سینما بیرون می‌آیم به دوستانم بگویم این فیلم ارزش دیدن ندارد یا این کتاب ارزش خواندن. دانای کل بدبخت،‌ نگران جیب خودش است و بزدلانه، سر بزنگاه داستان، درست همان‌جا که قرار است واقعیت را به من و تو نشان دهد، قلمش را به نفع جیب خود می‌لغزاند و به کمک قهرمان داستان می‌آید. بالاخره او هم هر چقدر دانای کل باشد، باید شکم زن و بچه‌اش را سیر کند.

برای دانای کل بزدل، تفاوتی نمی‌کند که درست همان شب که از سینما بیرون آمده‌ام و تحت تأثیر داستان دروغین او، فردین‌بازی‌ام گل می‌کند،‌ باید شب را تا صبح در بازداشتگاه سپری کنم و صبح فردا آشنایی یا دوستی به قید وثیقه و با خواری و خفت تمام، آزادم کند.

ولی بیرون از سینما دانای کل بزرگ‌تری هست که پول من و تو برایش ارزشی ندارد؛ برایش مهم نیست کسی داستانش را می‌خواند یا نه. داستان او مخاطبی ندارد؛ همه آدم‌ها شخصیت‌های داستان او هستند، همه به دستور او می‌دوند،‌ کلاغ‌پر می‌روند و سینه‌خیز می‌شوند. کسی قرار نیست آرام روی صندلی سینما لم بدهد و تماشا کند. کسی قرار نیست بلیت بخرد، کسی قرار نیست پول کتاب او را بدهد. این جناب دانای کل، غصه نان دادن زن و بچه‌اش را ندارد!

قهرمان‌های داستان او به راحتی شکست می‌خورند یا کشته می‌شوند؛ در یک اتفاق خیلی معمولی، در یک تصادف احمقانه، یا بر اثر یک سکته قلبی، یا شاید سقوط سنگی در یک جاده کوهستانی. همه شخصیت‌های داستان او به حقارت‌آمیزترین شکل ممکن، بارها در روز برای قضای حاجت به تماشای حد و اندازه خود می‌نشینند و آرام با خود زمزمه می‌کنند: «حقارت تا به کجا؟ خفت تا چند؟»

ولی شاید و تنها شاید در درونی‌ترین لایه‌‌های وجودم، چیزی باشد برای نگه داشتن، برای محافظت؛ چیزی که با کشته شدن از بین نرود، چیزی که نگه داشتنش زور بازو و قدرت و ثروت نمی‌خواهد، چیزی که فقط باید پیدایش کرد و قبول کرد که هست؛ یافتنش کافی است؛ بعد از یافتنش هر چه می‌خواهد بشود، بشود.

عنوان، نام کتابی از مصطفی مستور است. نه که خودتان نمی‌دانستید!

آماتور بمانیم

من با بیرون آمدن از فیروزه و جدا شدنم از مدرسه اسلامی هنر،‌ عملا تا مدت‌ها از ادبیات و هنر هم فاصله گرفتم. دیگر داستان نمی‌خواندم، شعر نمی‌خواندم، دیگر مجلات و وبلاگ‌های ادبی و سینمایی را پیگیری نمی‌کردم. داستان نوشتن که پیشکش؛ همان داستان «این برف تمیز نیست»، حسن یا شاید سوء ختامی شد برای داستان‌نویسی من. فیروزه هم چند ماه بعد تعطیل شد و تحریریه از هم پاشید. سال گذشته که فیروزه جدید راه‌اندازی شد و باز به جلسات تحریریه دعوت شدم متوجه شدم چقدر از فضای آن زمانم دور شده‌ام. دغدغهٔ روزمره‌ام در این مدت شده بود رسانه، اینترنت،‌ وبلاگ، ارتباطات و کمی هم مدیریت.

میز تحریرم

این هم میز تحریرم

حالا که مرور می‌کنم می‌بینم قبل از آن سه سال کلاس داستان‌نویسی و فعالیت در فیروزه، بیشتر داستان می‌خواندم، خود داستان‌ها برایم مهم‌تر بود تا زاویهٔ دیدشان، شخصیت‌پردازی‌شان، طرح و پیرنگ و تعلیق و این طور اصطلاحات. داستان می‌خواندم چون داشتم ثمرهٔ‌ زندگی یک نفر را می‌خواندم، انگار نشسته بودم پای تجربیات یک آدم دیگر مثل خودم. ولی با شروع کلاس‌های داستان‌نویسی تبدیل شدم به یک جراح که داستان می‌گذارند روی میز جراحی‌اش. تشریحش می‌کردم، عناصرش را استخراج می‌کردم و شاید توی وبلاگم نقدی بر آن منتشر می‌کردم. معمولا اولین واکنشم نسبت به داستان‌ها، ارزش‌گذاری فرمی آن‌ها بود.

امروز دوباره توی جلسهٔ تحریریه فیروزه همهٔ این دغدغه‌ها هوار شد سرم. دو ساعت تمام همه داشتند دربارهٔ داغ‌ترین اتفاقات ادبیات و سینما صحبت می‌کردند. دو ساعت تمام حرف فروش فلان فیلم و ضعف روایی فلان سریال و اخلاق مزخرف فلان بازیگر سینما بود. امروز که جلسات این چند وقت تحریریه فیروزه را مرور می‌کردم هیچ جلسه‌ای یادم نیامد که درون‌مایهٔ‌ یک داستان به دغدغهٔ افراد تبدیل شده باشد، خود موضوع برای کسی اهمیت پیدا کرده باشد. همه دوست دارند دربارهٔ فرم، ظاهر، فروش، تأثیر بیرونی، حواشی دور و بر و مسائل این چنینی آثار هنری صحبت کنند. من ولی آدم این فضا نیستم. فضایی که گویا اسمش «دنیای حرفه‌ای» است.

دنیای حرفه‌ای فقط برای داستان و سینما هم نیست. عکاس‌ها، وبلاگ‌نویس‌ها، شاعرها، ورزشکارها و دیگران هم وقتی وارد فضای حرفه‌ای می‌شوند دیگر اصل قضیه فراموش‌شان می‌شوند و خودشان، فرم کارشان و شهرتی که به دنبال آن کسب می‌کنند، می‌نشیند بر صدر خواسته‌هایشان. شاید اینکه با فضای حرفه‌ای همهٔ این‌ها احساس بیگانگی می‌کنم برای همین باشد. شاید برای همین خیلی مجله‌خوان نیستم.

کار آماتور برای خیلی به معنای نابلدی و خامی است. خیلی کار آماتور را مرحله‌ای برای رسیدن به کار حرفه‌ای می‌دانند. ولی گویا معنای واقعی کلمه، این نیست. صفحهٔ آماتور در ویکی‌پدیا فیلتر است ولی تا جایی که از قدیم یادم مانده، آماتور به کسی می‌گویند که برای علاقه به کاری و نه برای کسب در آمد، آن را انجام می‌دهد. عکس می‌گیرد چون دوست دارد تصاویر را ثبت کند، وبلاگ‌ می‌نویسد چون دوست دارد حرف بزند، ورزش می‌کند چون سلامتی را دوست دارد، کتاب می‌خواند چون به دانایی‌اش افزوده می‌شود و دلایلی که همیشه بخش مهمی از آن‌ها «دوست داشتن» است.

دارم برمی‌گردم به همان روزگار آماتور بودن. شب‌ها بشینم داستان بخوانم برای دل خودم، فیلم ببینم برای دیدن تجربه‌ٔ آدم‌های دیگر، شعر بخوانم، بنویسم. دیگر خوشم نمی‌آید دربارهٔ فرم داستان‌ها با این و آن صحبت کنم، یا به کسی بگویم: «فلان فیلم را ندیده‌ای؟! عمرت به فناست!» یا فلان آقا در پاسخ به نقد فلان خانم دربارهٔ فلان داستان، فلان حرف را گفته است. که چه؟ آدم‌های حرفه‌ای باید باشند؛ وجودشان لازم است، باعث پیشبرد ادبیات، هنر، ورزش و موضوعات دیگر می‌شوند. ولی من نمی‌خواهم توی این چیزها حرفه‌ای باشم. می‌خواهم آماتور بمانم.