بایگانی دسته: کتاب

ملت قهرمان‌پرور

گل معروف به «دست خدا»

گل با دست دیه‌گو مارادونا: آرژانتین – انگلیس؛ یک‌چهارم نهایی جام‌جهانی ۱۹۸۶

هنگامی که مارادونای خیلی مشهور،‌ گل سال را با دست خود به ثمر رساند و در نتیجه تیمش را به عنوانی که در آرزویش بود نزدیک‌تر کرد، برخی از معلم‌های اخلاق از نحوهٔ به ثمر رسیدن این گل دلخور شدند. اما یکی از آشنایانم که در خلال جمهوری اول فوتبالیست حرفه‌ای بود، به من اطمینان داد که مارادونا نمی‌توانسته طور دیگری عمل کند. اگر او به عنوان قهرمانی شایسته در برابر یک میلیارد انسان اعتراف می‌کرد که این گل را با دست زده، احتمالا هم‌تیمی‌هایش او را می‌کشتند. آیا خبر دارم که چند صد میلیون دلار در معرض خطر بود؟

به احتمال،‌ اکثر تماشاگران این بازی شوکه شدند و برای یک لحظه عذاب شدید ناشی از تردید، نوعی خاطرهٔ کودکی و دنیای قصه‌های پریان را احساس کردند،‌ که در آن‌ها حقیقت پیروز می‌شود، دروغ برملا می‌شود، و فریب و تقلب به مجازات می‌رسد. اما یک میلیارد انسان این را هم یاد گرفتند که چیزهایی از این قبیل فقط در قصه‌های پریان اتفاق می‌افتند، و دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم به مارادونا ارج می‌نهد. و در میان ما دانشجویان سخت‌کوش بیشتری به این نتیجه رسیدند که هر کاری که به پیروزی منجر شود سرانجام توجیه خواهد شد… هر عصری همان قهرمان‌هایی را دارد که شایستهٔ آن است.

از کتاب «روح پراگ»، نوشتهٔ ایوان کلیما، ترجمهٔ فروغ پوریاوری

آماتور بمانیم

من با بیرون آمدن از فیروزه و جدا شدنم از مدرسه اسلامی هنر،‌ عملا تا مدت‌ها از ادبیات و هنر هم فاصله گرفتم. دیگر داستان نمی‌خواندم، شعر نمی‌خواندم، دیگر مجلات و وبلاگ‌های ادبی و سینمایی را پیگیری نمی‌کردم. داستان نوشتن که پیشکش؛ همان داستان «این برف تمیز نیست»، حسن یا شاید سوء ختامی شد برای داستان‌نویسی من. فیروزه هم چند ماه بعد تعطیل شد و تحریریه از هم پاشید. سال گذشته که فیروزه جدید راه‌اندازی شد و باز به جلسات تحریریه دعوت شدم متوجه شدم چقدر از فضای آن زمانم دور شده‌ام. دغدغهٔ روزمره‌ام در این مدت شده بود رسانه، اینترنت،‌ وبلاگ، ارتباطات و کمی هم مدیریت.

میز تحریرم

این هم میز تحریرم

حالا که مرور می‌کنم می‌بینم قبل از آن سه سال کلاس داستان‌نویسی و فعالیت در فیروزه، بیشتر داستان می‌خواندم، خود داستان‌ها برایم مهم‌تر بود تا زاویهٔ دیدشان، شخصیت‌پردازی‌شان، طرح و پیرنگ و تعلیق و این طور اصطلاحات. داستان می‌خواندم چون داشتم ثمرهٔ‌ زندگی یک نفر را می‌خواندم، انگار نشسته بودم پای تجربیات یک آدم دیگر مثل خودم. ولی با شروع کلاس‌های داستان‌نویسی تبدیل شدم به یک جراح که داستان می‌گذارند روی میز جراحی‌اش. تشریحش می‌کردم، عناصرش را استخراج می‌کردم و شاید توی وبلاگم نقدی بر آن منتشر می‌کردم. معمولا اولین واکنشم نسبت به داستان‌ها، ارزش‌گذاری فرمی آن‌ها بود.

امروز دوباره توی جلسهٔ تحریریه فیروزه همهٔ این دغدغه‌ها هوار شد سرم. دو ساعت تمام همه داشتند دربارهٔ داغ‌ترین اتفاقات ادبیات و سینما صحبت می‌کردند. دو ساعت تمام حرف فروش فلان فیلم و ضعف روایی فلان سریال و اخلاق مزخرف فلان بازیگر سینما بود. امروز که جلسات این چند وقت تحریریه فیروزه را مرور می‌کردم هیچ جلسه‌ای یادم نیامد که درون‌مایهٔ‌ یک داستان به دغدغهٔ افراد تبدیل شده باشد، خود موضوع برای کسی اهمیت پیدا کرده باشد. همه دوست دارند دربارهٔ فرم، ظاهر، فروش، تأثیر بیرونی، حواشی دور و بر و مسائل این چنینی آثار هنری صحبت کنند. من ولی آدم این فضا نیستم. فضایی که گویا اسمش «دنیای حرفه‌ای» است.

دنیای حرفه‌ای فقط برای داستان و سینما هم نیست. عکاس‌ها، وبلاگ‌نویس‌ها، شاعرها، ورزشکارها و دیگران هم وقتی وارد فضای حرفه‌ای می‌شوند دیگر اصل قضیه فراموش‌شان می‌شوند و خودشان، فرم کارشان و شهرتی که به دنبال آن کسب می‌کنند، می‌نشیند بر صدر خواسته‌هایشان. شاید اینکه با فضای حرفه‌ای همهٔ این‌ها احساس بیگانگی می‌کنم برای همین باشد. شاید برای همین خیلی مجله‌خوان نیستم.

کار آماتور برای خیلی به معنای نابلدی و خامی است. خیلی کار آماتور را مرحله‌ای برای رسیدن به کار حرفه‌ای می‌دانند. ولی گویا معنای واقعی کلمه، این نیست. صفحهٔ آماتور در ویکی‌پدیا فیلتر است ولی تا جایی که از قدیم یادم مانده، آماتور به کسی می‌گویند که برای علاقه به کاری و نه برای کسب در آمد، آن را انجام می‌دهد. عکس می‌گیرد چون دوست دارد تصاویر را ثبت کند، وبلاگ‌ می‌نویسد چون دوست دارد حرف بزند، ورزش می‌کند چون سلامتی را دوست دارد، کتاب می‌خواند چون به دانایی‌اش افزوده می‌شود و دلایلی که همیشه بخش مهمی از آن‌ها «دوست داشتن» است.

دارم برمی‌گردم به همان روزگار آماتور بودن. شب‌ها بشینم داستان بخوانم برای دل خودم، فیلم ببینم برای دیدن تجربه‌ٔ آدم‌های دیگر، شعر بخوانم، بنویسم. دیگر خوشم نمی‌آید دربارهٔ فرم داستان‌ها با این و آن صحبت کنم، یا به کسی بگویم: «فلان فیلم را ندیده‌ای؟! عمرت به فناست!» یا فلان آقا در پاسخ به نقد فلان خانم دربارهٔ فلان داستان، فلان حرف را گفته است. که چه؟ آدم‌های حرفه‌ای باید باشند؛ وجودشان لازم است، باعث پیشبرد ادبیات، هنر، ورزش و موضوعات دیگر می‌شوند. ولی من نمی‌خواهم توی این چیزها حرفه‌ای باشم. می‌خواهم آماتور بمانم.

بارون درخت‌نشین و جمهوری درختستان

بارون درخت‌نشین، نوشتهٔ ایتالو کالوینو، ترجمهٔ مهدی سحابی

بارون درخت‌نشین، نوشتهٔ ایتالو کالوینو، ترجمهٔ مهدی سحابی

کتاب «بارون درخت‌نشین» را صبح یکی از آخرین روزهای ماه رمضان شروع کردم. خواب بعد از سحر را از من گرفت. نتوانستم زمینش بگذارم تا آخر فصل شش. کتاب من را اگر ببینید،‌ پایین آخرین صفحهٔ فصل ۶ نوشته‌ام: «این فصل، خیلی دردناک بود. باید از خانه بروم بیرون کمی قدم بزنم…»

بارون درخت‌نشین، داستان پسر دوازده‌ساله‌ای است به نام کوزیمو که در خانواده‌ای اشرافی در ایتالیا زندگی می‌کند و در اعتراض به قوانین اشرافی حاکم بر خانواده‌اش، می‌رود بالای درخت و تصمیم می‌گیرد دیگر پایین نیاید. اولین جمله‌‌ی داستان که از نگاه برادر کوزیمو روایت می‌شود این است: «پانزده ژوئن۱۷۶۷ آخرین روزی بود که برادرم کوزیمو لاروس دو روندو با ما گذراند. […] کوزیمو بشقاب حلزون را به کناری زد و گفت: پیش از این گفته بودم و باز هم می‌گویم که حلزون نمی‌خورم. حرکتی اینچنین خیره‌سرانه در خانهٔ ما سابقه نداشت.»

اصل ایدهٔ داستان آن‌قدر قوی است که خود به خود، آدم را به دنبال خودش می‌کشد. شخصیت کوزیمو هم، شخصیت ویژه‌ای است. ولی بیشتر از هر چیز، آتش‌پاره‌ای به نام ویولتاست که میخ کتاب را توی ذهن آدم می‌کوبد. کتاب را که بخوانید متوجه می‌شوید چه می‌گویم. دخترک برای خودش قانون می‌گذارد،‌ علیه هر قانونی که خوشش نیاید، طغیان می‌کند. زبان تیزی هم دارد؛ طوری که گاهی دل آدم برای کوزیموی بیچاره می‌سوزد. حتی شاخِ پایین نیامدن از روی درخت را هم،‌ همین دخترک موبور توی جیب کوزیمو گذاشت:

– می‌گویم که، من، می‌توانم به قلمرو تو بیایم و مهمان باشم، باشد؟ هر بار که دلم خواست می‌آیم و می‌روم. تو هم، تا وقتی که بالای درخت‌های خودت هستی، عزیز و محترمی. اما همین که پایت به زمین باغ من برسد تو را می‌گیریم و زنجیر می‌زنیم و برده من می‌شوی، باشد؟

– من هیچ وقت پایم را به زمین نمی‌گذارم؛ نه در باغ تو و نه در باغ خودمان. همهٔ این‌ها برای من حکم قلمرو دشمن را دارد. تو برای دیدن من می‌آیی بالا. از تو و دوستان میوه‌دزدت پذیرایی می‌کنم، همین‌طور از برادرم بیاجو، گرچه کمی بزدل است. بالای درخت‌ها برای خودمان ارتشی درست می‌کنیم و زمین و مردمانش را آدم می‌کنیم.

زیبایی‌های کم‌نظیر دیگری هم در این داستان، هست؛ مانند رابطه‌ٔ کوزیمو با مادرش از راه دور؛ پسر بالای درخت‌ها، مادر توی خانه. اوایل کمی تنش‌زاست ولی مادر، به حکم محبت مادری‌اش با قضیه کنار می‌آید و بارها اشک آدم را سرازیر می‌کند با کارهایش.

گولتان نزنم؛ از اواسط کتاب به بعد، داستان دچار خمودگی و روزمرگی می‌شود و آن‌طور که آدم انتظار دارد، به پایان نمی‌رسد. ضد حال است. ولی با این حال، ابتدای کتاب، آن‌قدر دوست‌داشتنی هست که توصیه کنم این کتاب را بخوانید. حداقل ۶ فصل ابتدایی‌اش را حتما بخوانید.

از آدینه‌بوک هم می‌توانید بخریدش:
بارون درخت‌نشین، نوشتهٔ‌ ایتالو کالوینو، ترجمه‌ی مهدی سحابی، نشر نگاه