بایگانی دسته: هنر

آیا خدایی هست؟

خانه‌ای از شن و مه،‌ ساختهٔ وادیم پرلمان (2003)

خانه‌ای از شن و مه،‌ ساختهٔ وادیم پرلمان (۲۰۰۳)

هیچ یک از ما دانای کل نیستیم. شاید حتی لحظه‌ای وضعیت دیگران را به طور کامل درک نکرده باشیم، شاید حتی یک قدم با کفش‌هایشان راه نرفته باشیم ولی به راحتی دربارهٔ راه‌‌ رفتن‌شان قضاوت می‌کنیم.

از دور و بری‌هایتان اگر سؤال کنید: «در رابطه با اطرافیانت، تو بیشتر اشتباه می‌کنی یا دیگران؟»؛ احتمالا بیشتر آدم‌ها می‌گویند «دیگران». گرچه اگر بگویند «خودم» هم شاید لازم باشد به روان‌شناس مراجعه کنند!

جالب‌تر اینکه ما حتی دربارهٔ خودمان هم دانای کل نیستیم، حالات خودمان را نمی‌شناسیم، به ناخودآگاه‌مان اشراف نداریم، گاهی خودمان را غافل‌گیر می‌کنیم با واکنش‌های ناگهانی‌مان؛ با این حال دربارهٔ دیگران قضاوت می‌کنیم. مثلا ناصر دربارهٔ پست قبلی‌ام یک کامنت شفاهی گذاشت که: «دربارهٔ غیر آماتورها قضاوت کردی!» واقعا منتظر چنین کامنتی نبودم.

خیلی از نویسنده‌های داستان‌ها و فیلم‌ها سعی کرده‌اند از زاویهٔ دانای کل بنویسند. ادعا کرده‌اند که همهٔ جزئیات داستان را می‌دانند، سر همهٔ صحنه‌های داستان و فیلم حاضرند و حتی می‌توانند به ذهن شخصیت‌هایی که ساخته‌اند، نفوذ کنند. ولی داستان‌هایی که قهرمان دارند، حتی اگر ادعای نویسنده‌شان این باشد که دانای کل‌ است، باز هم معمولا از زاویهٔ دانای کل نوشته نشده‌اند. نویسنده، پایش را گذاشته است روی توانایی‌های برخی از شخصیت‌های داستانش، یا حرف‌های آن‌ها را سانسور کرده است؛ چون اگر این کار را نکند، دیگر قهرمانی باقی نمی‌ماند.

یکی از فیلم‌هایی که نویسنده‌اش تا حد زیادی توانسته به دانای کل (به این معنایی که گفتم) نزدیک شود، «خانه‌ای از شن و مه» است. اگر نسخهٔ سانسور شده‌اش را می‌توانید پیدا کنید،‌ حتما این فیلم را ببینید. زندگی چند آدم به همدیگر گره می‌خورد و هر کدام زندگی دیگری را خراب می‌کند؛ در عین حال،‌ هیچ کدام مقصر نیستند و دلایل قانع‌کننده‌ای برای کارهای خود دارند. قدرت این دلایل به حدی است که من و شما را واقعا دچار چالش می‌کند و قضاوت را برایمان غیر ممکن می‌کند. تجربهٔ خوبی است مواجهه با چنین موقعیتی. برای من واقعا تکان‌دهنده بود.

شخصیت‌های فیلم «خانه‌ای از شن و مه» هم یک جایی واقعا این موضوع را درک می‌کنند و می‌فهمند که آدم‌هایی که با آن‌ها درگیرند، واقعا دلایل قانع‌ کننده‌ای دارند؛ حالتی که من نامش را می‌گذارم «نقطهٔ استیصال»؛ چون وقتی نتوانی کسی را مقصر بدانی، تحمل کردن وضع موجود خیلی مشکل‌تر می‌شود. نقطه‌ای که عمیقا رنج می‌کشی، عذاب از آستانهٔ تحملت فراتر رفته است ولی «هیچ کس مقصر نیست». شما اگر در چنین موقعیتی باشید با چه کسی دعوایتان می‌شود؟ غیر از خدا چه کسی باقی می‌ماند؟ اینجا همان‌ جایی است که تنها شرط زنده ماندنت این است که «خدایی وجود داشته باشد». اگر خدایی نباشد، خدایی که نذرت را قبول کند و گره‌ات را باز کند، به جز خودکشی راهی باقی نمی‌ماند.

*عنوان این یادداشت، جمله‌ای است که از کتاب زیبای «روی ماه خداوند را ببوس» اثر مصطفی مستور در ذهنم ماندگار شده است.

آماتور بمانیم

من با بیرون آمدن از فیروزه و جدا شدنم از مدرسه اسلامی هنر،‌ عملا تا مدت‌ها از ادبیات و هنر هم فاصله گرفتم. دیگر داستان نمی‌خواندم، شعر نمی‌خواندم، دیگر مجلات و وبلاگ‌های ادبی و سینمایی را پیگیری نمی‌کردم. داستان نوشتن که پیشکش؛ همان داستان «این برف تمیز نیست»، حسن یا شاید سوء ختامی شد برای داستان‌نویسی من. فیروزه هم چند ماه بعد تعطیل شد و تحریریه از هم پاشید. سال گذشته که فیروزه جدید راه‌اندازی شد و باز به جلسات تحریریه دعوت شدم متوجه شدم چقدر از فضای آن زمانم دور شده‌ام. دغدغهٔ روزمره‌ام در این مدت شده بود رسانه، اینترنت،‌ وبلاگ، ارتباطات و کمی هم مدیریت.

میز تحریرم

این هم میز تحریرم

حالا که مرور می‌کنم می‌بینم قبل از آن سه سال کلاس داستان‌نویسی و فعالیت در فیروزه، بیشتر داستان می‌خواندم، خود داستان‌ها برایم مهم‌تر بود تا زاویهٔ دیدشان، شخصیت‌پردازی‌شان، طرح و پیرنگ و تعلیق و این طور اصطلاحات. داستان می‌خواندم چون داشتم ثمرهٔ‌ زندگی یک نفر را می‌خواندم، انگار نشسته بودم پای تجربیات یک آدم دیگر مثل خودم. ولی با شروع کلاس‌های داستان‌نویسی تبدیل شدم به یک جراح که داستان می‌گذارند روی میز جراحی‌اش. تشریحش می‌کردم، عناصرش را استخراج می‌کردم و شاید توی وبلاگم نقدی بر آن منتشر می‌کردم. معمولا اولین واکنشم نسبت به داستان‌ها، ارزش‌گذاری فرمی آن‌ها بود.

امروز دوباره توی جلسهٔ تحریریه فیروزه همهٔ این دغدغه‌ها هوار شد سرم. دو ساعت تمام همه داشتند دربارهٔ داغ‌ترین اتفاقات ادبیات و سینما صحبت می‌کردند. دو ساعت تمام حرف فروش فلان فیلم و ضعف روایی فلان سریال و اخلاق مزخرف فلان بازیگر سینما بود. امروز که جلسات این چند وقت تحریریه فیروزه را مرور می‌کردم هیچ جلسه‌ای یادم نیامد که درون‌مایهٔ‌ یک داستان به دغدغهٔ افراد تبدیل شده باشد، خود موضوع برای کسی اهمیت پیدا کرده باشد. همه دوست دارند دربارهٔ فرم، ظاهر، فروش، تأثیر بیرونی، حواشی دور و بر و مسائل این چنینی آثار هنری صحبت کنند. من ولی آدم این فضا نیستم. فضایی که گویا اسمش «دنیای حرفه‌ای» است.

دنیای حرفه‌ای فقط برای داستان و سینما هم نیست. عکاس‌ها، وبلاگ‌نویس‌ها، شاعرها، ورزشکارها و دیگران هم وقتی وارد فضای حرفه‌ای می‌شوند دیگر اصل قضیه فراموش‌شان می‌شوند و خودشان، فرم کارشان و شهرتی که به دنبال آن کسب می‌کنند، می‌نشیند بر صدر خواسته‌هایشان. شاید اینکه با فضای حرفه‌ای همهٔ این‌ها احساس بیگانگی می‌کنم برای همین باشد. شاید برای همین خیلی مجله‌خوان نیستم.

کار آماتور برای خیلی به معنای نابلدی و خامی است. خیلی کار آماتور را مرحله‌ای برای رسیدن به کار حرفه‌ای می‌دانند. ولی گویا معنای واقعی کلمه، این نیست. صفحهٔ آماتور در ویکی‌پدیا فیلتر است ولی تا جایی که از قدیم یادم مانده، آماتور به کسی می‌گویند که برای علاقه به کاری و نه برای کسب در آمد، آن را انجام می‌دهد. عکس می‌گیرد چون دوست دارد تصاویر را ثبت کند، وبلاگ‌ می‌نویسد چون دوست دارد حرف بزند، ورزش می‌کند چون سلامتی را دوست دارد، کتاب می‌خواند چون به دانایی‌اش افزوده می‌شود و دلایلی که همیشه بخش مهمی از آن‌ها «دوست داشتن» است.

دارم برمی‌گردم به همان روزگار آماتور بودن. شب‌ها بشینم داستان بخوانم برای دل خودم، فیلم ببینم برای دیدن تجربه‌ٔ آدم‌های دیگر، شعر بخوانم، بنویسم. دیگر خوشم نمی‌آید دربارهٔ فرم داستان‌ها با این و آن صحبت کنم، یا به کسی بگویم: «فلان فیلم را ندیده‌ای؟! عمرت به فناست!» یا فلان آقا در پاسخ به نقد فلان خانم دربارهٔ فلان داستان، فلان حرف را گفته است. که چه؟ آدم‌های حرفه‌ای باید باشند؛ وجودشان لازم است، باعث پیشبرد ادبیات، هنر، ورزش و موضوعات دیگر می‌شوند. ولی من نمی‌خواهم توی این چیزها حرفه‌ای باشم. می‌خواهم آماتور بمانم.