بایگانی دسته: دسته‌بندی نشده

کهن‌سالی و ناکامی

وقت‌هایی که سلسله تصمیم‌های گذشته‌ات تو را می‌رساند به انباشت رنج، به تصمیم‌گیری‌های دو سر طلا و به سختی‌هایی که باید مقصرشان را پیدا کنی، یکی از جاهایی که شخم می‌خورد، تصمیم‌های گذشته است. اینکه چرا آن تصمیم را گرفتم، چرا از آن راه رفتم، چرا فلان سال، زمانی که وقت بود، تصمیمی که باید را نگرفتم و رها کردم. مقصر شکست‌ها چه کسی بود؟

در بازخوانی مجدد این تصمیم‌ها، وقتی از مقصر دانستن دیگران خسته شدی و فهمیدی که دردی را دوا نمی‌کند، می‌رسی به اینکه چرا هر کدام از تصمیم‌ها را واقعا گرفتی. و می‌رسی به اینکه آیا ارزشش را داشت؟ آیا چیزهایی که مهم بود و به آن تصمیم‌ها وادارت می‌کرد، هنوز هم مهم‌اند؟ آیا واقعا مدرک دانشگاه برایت مهم بود؟ پول همان‌قدر مهم بود که فکرش را می‌کردی؟ عشق کجای زندگی است؟ همان‌جاست که آن سال‌ها هم بود؟ واقعا هیجان را ترجیح می‌دهی یا آرامش را؟ تحول و تغییر را یا سکوت و ثبات را؟

من لذت می‌برم از این بازخوانی‌ها. در هر بحرانی، چند تا از این مسلمات گذشته را خراب کرده‌ام و در نقطه اوج فشار و اوج رنج، تازه فهمیده‌ام که بر خلاف تصور سابقم،‌ یک سری چیزها برایم مهم نبوده است. و برعکس، چقدر بعضی‌ از داشته‌های دم‌دستی و به ظاهر پیش پا افتاده، برایم مهم بوده و خبر نداشته‌ام.

افسوس و حسرت البته هست؛ بابت همه تصمیم‌هایی که گرفته‌ای و آثار بی‌بازگشت دارند. سال‌هایی که تلف کرده‌ای، آدم‌هایی که برای همیشه از دست داده‌ای، دانسته‌هایی که برای همیشه از دانستن‌شان محروم شده‌ای و مهارت‌هایی که دیگر فرصت یادگیری‌شان برایت پیش نمی‌آید و زندگی رفته در مراحل بعدی و هر چه کردی، مال زمان خودش بوده و همه چیز را نمی‌شود همیشه از سر گرفت.

اما آنچه دل آدم را خوش می‌کند، همین کنار رفتن زنگارها و لایه‌های رویین قصه است؛ اینکه پوسته‌های پیازی واقعیت را لایه‌ به لایه کنار می‌زنی و در هر بحران، بخشی از ظواهر موقتی و خواسته‌های بی‌پایه را می‌اندازی دور و اینکه به مرور نزدیک‌تر می‌شوی به چیزی که هستی، به چیزهایی که واقعا می‌خواهی و چیزهایی که رگ حیات و دلیل زندگی‌اند. خودت را پیدا می‌کنی لابه‌لای شلوغی آرزوهای گذرا و بحران‌های بچه‌گانه.

شاید خیلی‌ها نمی‌رسند البته. نمی‌دانم. شاید واقعا تا آخر می‌دوند و مدام برای خودشان ناشناخته‌تر می‌شوند و هر روز در خلال فراز و فرودهای زندگی، بیشتر و بیشتر،‌ خودشان را گم می‌کنند و از آنچه در حقیقت دوست دارند باشند، فاصله می‌گیرند. هیچ کدام از آرزوهای آدم اگر برآورده نشود ولی این مغز پیاز را پیدا کند، شاید سی‌سالگی هم وقت خوبی برای مردن بی‌حسرت باشد؛ مرگ با آرامش و دست پر. و اگر پیدا نکرده،‌ حس می‌کنم هفتاد ساله هم باشم، ناکام خواهم مرد، در نهایت خسران، در نهایت رنج.

می‌ماند یک نکته کوچک؛ که جهل مرکب را چه کنم. که حالا بماند.

در پناه بوته‌ها

حالا دیگر بسیاری از جزئیات روزهای بحران از ذهنم پاک شده است، سیر اتفاقات را نمی‌توانم واضح به خاطر بیاورم، ولی حس و حال، امان از حس و حال. به وضوح، مانند همان روزهای اول باقی مانده است. الان دیگر آن حس و حال را ندارم، ولی به راحتی فراخوان می‌شود و به جرقه‌ای در درونم بارگذاری می‌شود و چنان داغ و شعله‌ور که انگار همان روز اول؛ شبیه آن بار که کمی از نیمه‌شب گذشته بود و در سکوت، تکیه داده بودم به میز کارم در آن زیرزمین پرخاطره؛ چند قدمی فلکه صفائیه، در قلب شهری که دوستش داشتم و دارم؛ قم.

تا سال‌ها کسی نبود درباره‌ آن شب و شب‌های بعد با او صحبت کنم و انگار دنیا تاریک بود. تنهایی مانند غشای غلیظ و سیاه و داغ و مرطوب و لزج‌مانندی من را در خودش گرفته بود و هیچ راه خروجی نمی‌دیدم. هیچ راه تنفسی حتی. و زمین با همه گستردگی‌اش به نظرم تنگ و تحمل‌ناپذیر می‌آمد. نه جایی بود برای رفتن، نه توانی بود برای ماندن. نه که تلاش نکرده باشم، ولی هیچ مغازه‌ای نبود که لباسی مناسب تن من [و حالا دیگر می‌توانم بگویم و امثال من] داشته باشد.

جنگ نبود، درگیری و حرکت نبود. نجات، دوام، زنده ماندن و نابود نشدن، همه چیزی بود که برایش تلاش می‌کردم. امیدی هم بود؟ آن زمان، نه. حالا دیگر به خودم اعتراف می‌کنم که بینش کافی نداشتم برای پیش‌بینی امروز؛ یعنی حدودا یک دهه بعد؛ وقتی که از گوشه و کنار سر و کله آدم‌هایی پیدا می‌شود با همان دغدغه‌ها، همان فکرها، همان رنج‌ها و صبرها؛‌ و یک به یک از غار تنهایی‌شان بیرون می‌آیند و بدون اینکه به صراحت سخن بگویند، می‌فهمند و می‌فهمانند که تنها نیستند؛ که تغییر در حال رخ دادن است.

ده سال پیش مانند جوجه‌‌گنجشکی، از لانه‌ای که پدر و مادری در آن نبود، پریده بودم و بال‌ها باز نشده بود و به زمین افتاده بودم و تا مدت‌ها زیر بوته‌‌ها مخفی، از ترس درنده‌ها و گرسنه‌ها. و حالا سیل جوجه‌ها را می‌بینم که از لای شاخ و برگ این درخت و آن درخت به می‌پرند و حتی آن‌ها که زمین می‌افتند، جوجه‌های پروازکرده دیگر کمکشان می‌کنند و به پرواز در می‌آیند.

دیگر خطری در کمین نیست؟ دیگر ترس ندارد؟ چرا. تنها چیزی که رفته، تنهایی و بی‌پناهی است. وگرنه که خطر همیشه بوده و هست. و مگر تا کی‌ می‌شود زیر بوته‌ها مخفی شد؟ به هر حال یک روز باید پرید.

غربال

اصل حرف که تکراری است، ولی باز دوست دارم درباره‌اش بنویسم. داستان از اینجا شروع شد که چند هفته پیش، به خاطر چند دلیل شخصی، در پس‌زمینه‌ای قدیمی از احساس کم بودن وقت و رنج مزمن بابت کارهای عقب‌مانده، تصمیم گرفتم به طور موقت و برای مدتی کوتاه، توییتر و اینستاگرام را غیر فعال کنم. اولین بار نبود. (آخرین بار هم نخواهد بود احتمالا!)

چه شد؟ دو اتفاق به موازات همدیگر افتادند. با غیر فعال کردن اینستاگرام، مهم‌ترین اتفاقی که افتاد این بود که به مرور، میلم برای عکس گرفتن از لحظه‌های زشت و زیبای زندگی‌ام کم شد. اعترافش سخت است، ولی انگار وقتی انگیزه نشان دادن آن لحظه‌ها به دیگران از بین رفت، شصت هفتاد درصد تصاویری که پیش‌تر دوست داشتم ثبتشان کنم، دیگر ارزش ثبت کردن نداشتند. همچنان از دو همراه زندگی‌ام عکس می‌گیرم و دوست دارم خندیدن‌هایشان را یا نشاط چهره‌شان زیر آفتاب تازه و نازک یک جمعه اردیبهشتی را ثبت کنم، ولی خیلی چیزهای دیگر را نه.

و تصاویری را که از آن‌ها عکس نمی‌گیرم و منتشرشان نمی‌کنم، حالا با دقت بیشتری نگاه می‌کنم، با توجه بیشتری از آن‌ها لذت می‌برم و لحظاتی بیشتری برای به خاطر سپردنشان صرف می‌کنم و وقتی تمام می‌شوند، بیشتر مرورشان می‌کنم؛ چون می‌دانم بعدها به جز ذهنم جای دیگری برای پیدا کردن دوباره‌شان ندارم.

آرشیو اینستاگرامم را دوست دارم و خاطراتی که با آن ثبت کردم و سیر تاریخی ماجراها، احتمالا با هیچ ابزار دیگری به این خوبی ثبت نمی‌شد. به این دلایل، هنوز و احتمالا هیچ وقت به ترک همیشگی‌اش فکر نمی‌کنم. اما باید راهی پیدا کنم برای جلوگیری از حس اعتیادآور اشتراک‌گذاری و ثبت بیش از حد وقایع و دیدن همه چیز از زاویه نگاه دوربینی که قرار است که عکسش در اینستاگرام منتشر شود.

ماجرای توییتر ولی متفاوت بود. بایگانی‌اش را دوست ندارم. بدم نمی‌آید به کلی از بین برود؛ همان‌طور که فرندفید آن زمان را با همه خاطرات تلخ و تلخ و تلخ و شیرینش پاک کردم و هیچ وقت از اینکه منفجرش کردم، پشیمان نشدم. توییت‌وایپ را حتی انداختم به جان توییتر بیچاره‌ام ولی چند هزار توییت را که پاک کرد، آب و روغن قاطی کرد و حالا عدد توییت‌ها هست و خودشان، آن طور که باید و جایی که باید، نیستند.

این‌ها مهم نیست. مهم این است که با غیر فعال کردن توییتر، اینجا بیشتر می‌نویسم و همان نوشته‌هایی که گاه با نوشتن ۱۴۰ کاراکتر، از نوشتنشان بی‌نیاز می‌شدم و تلاش نمی‌کردم به خوبی بیانشان کنم، حالا با آرامش و فکر بیشتری نوشته می‌شوند، می‌مانند و احتمالا چند سال بعد، وقتی برمی‌گردم و می‌خوانمشان، می‌توانم بفهمم منظورم چه بوده و در فکرم چه می‌گذشته است. بسیاری از توییت‌های قدیمی خودم را واقعا نمی‌فهمم. عصبانیت بعضی‌اش را، ارجاعات پنهانش را، موقعیتی که درگیرش بوده‌ام را، هیچ. و برای نوشتن هر کدامشان مگر چقدر فکر کرده بوده‌ام! چند ثانیه، یا چند دقیقه! اکثرا واکنش‌های لحظه‌ای بوده‌اند، یا بیان لحظه‌ای احساساتی و تفکراتی که ای کاش برای تحلیل و ثبتشان وقت بیشتری صرف کرده بودم.

بگذریم. نیامدم بگویم توییتر چقدر بد و وبلاگ چقدر خوب. توییتر شبیه غربال درشتی است که اکثر فکرها و سوژه‌ها از سوراخ‌هایش عبور می‌کردند و منتشر می‌شدند. وبلاگ غربال ریزتری است. همه فکرها و احساس‌ها ارزش انتشار در وبلاگ را ندارند. یا شاید لحظه‌ای فکر می‌کنی دارند، ولی کمی که می‌گذرد، یا در همان مدتی که می‌گذرد تا دسترسی به لپ‌تاپ و اینترنت و جایی برای نشستن و نوشتن پیدا کنی، متوجه می‌شوی که ارزش نوشتن نداشتند. همان بهتر که فراموش شوند.

با این همه، احتمالا وبلاگ هم به نسبت جاهای دیگری که آدم می‌تواند بنویسد، غربال درشتی محسوب شود. هر روز هم شاید حرفی برای گفتن داشته باشی و سوژه‌ای برای نوشتن. و حالا دیگر می‌دانم، نوشتن توی وبلاگ هم میل به نوشتن را تخلیه می‌کند و هر چه اینجا بیشتر بنویسم، کمتر داستان می‌نویسم، کمتر برای نوشتن و منتشر کردن حرفم در روزنامه‌ای، مجله‌ای یا هر رسانه جدی دیگری تلاش می‌کنم. از همه این‌ها بدتر، کمتر به رمانم فکر می‌کنم.

شخصیت اول رمانم را خیلی وقت است می‌شناسم. سفر شخصیتم را می‌دانم و همراهش رفته‌ام. هنوز کسی را ندارم که در این سفر، همراهی‌اش کند ولی بزرگ‌ترین جنگ زندگی‌اش می‌دانم، جنگ‌ها و درگیری‌های ریزتر را می‌دانم. به اندازه کافی درگیری‌های ریز و درشت و هیجان و تعلیق و ماجرا دارم. برخی از دوستانش را می‌شناسم، گذشته‌اش را، ضعف‌ها و قدرت‌هایش را می‌دانم. حتی می‌دانم احتمالا بزرگ‌ترین نبرد زندگی‌اش چه تحولی در شخصیت او به وجود خواهد آورد… ولی نمی‌نویسم. چون میل به نوشتنش را جاهای دیگر تخلیه می‌کنم.

حالا یعنی قرار است وبلاگ را هم مثل توییتر و اینستاگرام تخته کنم؟ نه. فعلا نه. از مرحله انکار و خشم گذشته‌ام و افتاده‌ام به دست و پای واقعیت. ولی خب… سوخت و سوز ندارد. بالاخره یک روز باید این کار را بکنم. یعنی اگر در یک لحظه کاملا فرضی، سوپرمن‌وار روی پلی ایستاده باشم و ضد قهرمان فرضی، آرشیو وبلاگم را از این ور پرتاب کند و رمانم را از آن ور و من تنها بتوانم یکی از آن‌ها را از مرگ حتمی نجات دهم، احتمالا با آرشیو وبلاگم وداع می‌کنم و برای نجات رمانم پایین خواهم پرید.