بایگانی نویسنده: حامد

بگذار زندگی، تو را بمیراند!

نمی‌دانم چند سال شد، ولی خیلی طول کشید. خیلی قبل‌تر بوده، ولی فرض کنیم از همان ۷۸ شروع شده باشد. تا ۹۶ طول کشید و بالاخره کوتاه آمدم و پذیرفتم که مرز روشنی هست،‌ یعنی باید باشد، میان «میل داشتن» و «خواستن». یعنی بالاخره خودم را پذیرفتم که عزیز دلم، پسرم، حامدجان! ایرادی ندارد اگر میل داری به چیزی که قانون، شرع، اخلاق یا عقل خودت می‌گوید نه. جنگیدن ندارد. یعنی جنگیدن دارد، ولی جنگ بر سر تغییر غریزه نیست، جنگ بر سر تغییر ماهیت درونی‌ات نیست؛ جنگ، جنگ اراده است.

به خصوص جنگ در زمین قانون و شرع و اخلاق، راحت‌تر بود. همیشه یک فاصله‌ای بود، یک تقصیر پنهان که ممکن بود گردن تو نباشد. می‌شد احتمال داد کسی در این میان، اشتباه کرده یا قلمی به خطا رفته. ولی جنگ با عقل خودت، از همان اول باخت است. عین شطرنجی که سیاه و سفیدش خودت باشی. همه حرکات خودت را پیش‌بینی می‌کنی، همه شگردهایت را از بری. ولی این بار فرق داشت؛ توانستم از خودم ببرم. در واقع از خودم ببازم، اگر از آن طرف نگاه کنی. از ۷۸ تا ۹۶ طول کشید تا بالاخره توانستم از خودم شکست بخورم و به خفقان افتادم و زبانم بند آمد؛ در سکوت، سراپا از خودم دفاع می‌کردم و سراپا خودم را می‌گرفتم به باد سرزنش؛ در اوج تقصیر، حس بی‌گناهی داشتم. در سکوت مطلق و بی‌پناهی بی‌پایان و در تقلا برای حل یک تناقض بزرگ، در جنگ میان بودن و نبودن، یک‌هو مرز میان میل و اراده‌ام روشن شد. همین اصل به ظاهر ساده، ۱۸ سال از زندگی‌ام را خورد تا خودش را برایم روشن کند و از پس پرده بیاید بیرون.

حالا زمین بازی به کلی تغییر کرده. میل‌ها و نفرت‌ها را رها کرده‌ام به حال خودشان. بروند بچرند،‌ شلنگ و تخته بروند، جفتک بزنند؛ به جهنم! چون حالا دیگر می‌دانم آن دستی که حرکت می‌کند، پایی که می‌رود، زبانی که حرف می‌زند، از میل و رغبتم دستور نمی‌گیرد، از اراده‌ام فرمان می‌برد. اراده‌ای که می‌تواند به سمت میل و غریزه‌ام باشد یا بر خلافش. می‌تواند شیهه شود در کوچه‌های ساکت یک شهر آرام، می‌تواند فشار دندان شود روی جگر، می‌تواند خشم شود در تیزی شمشیر و ماشه سلاح، می‌شود سکوت شود پشت لب‌ها و اشک روی گونه‌ها و نفس‌های عمیق بی‌پایان.

به هر حال… مرز روشن شد و زمین جنگ به کلی دگرگون شد. اما مشکل حل شد؟ اولش نه. یک «چرا»ی گلوگیر آمد و نشست وسط زمین بازی و گفت تا تکلیفم را روشن نکنی، نمی‌گذارم سوت پایان را بزنی. به وضوح دنبال مقصر می‌گشتم. خانواده؟ جامعه؟ قانون؟ شرع؟ خدا؟ هیچ کدام. نمی‌شد گردن هیچ کدام انداخت. چشمانم را تا جا داشت باز کردم و زل زدم توی چشم سؤال. زل زدم رسما. بعد از هجده سال اجتناب و فرار، برای اولین بار با نیروی برخاسته از حقارت و خفت، دست به زانو گرفتم و بلند شدم و زل زدم توی چشمانش. آن قدر زل زدم، شاید دو ماه… نمی‌دانم دقیقا چقدر، ولی اگر لازم بود، یک سال زل می‌زدم توی چشم‌هاش. ولی به آنجا نرسید؛ شب ۲۳م بود که از رو رفت. پرده را زد کنار که اگر این همه اصرار داری، بیا. ببین. بنوش. مست شو… بلند شو… برقص.

و حالا انگار… بی‌اغراق و تعارف، هر چه برمی‌گردم به گذشته و مسیر رفته، می‌بینم هیچ وقت این قدر آرام و مستقر نبوده‌ام. سرم را هیچ وقت چنین بی‌خیال و سبک بر بالش نگذاشته بودم. افتاده‌ام به تقدیس زندگی، به کرنش و سجود در برابرش؛ که زندگی، حالا، از رگ گردن به من نزدیک‌تر است و زندگی، لیاقت پرستش و کرنش دارد. زندگی سزاوار دلسپردن و تسلیم است. از زندگی، فقط می‌شود به خود زندگی پناه برد. و زندگی… همان است که باید پیدایش کنی و بگذاری خفه‌ات کند؛ باید بگذاری زندگی تو را بمیراند.

پدر، پسر، زندگی

اولین بیدار خانه ماست؛ تقریبا هر روز. کمی که آفتاب بیاید بالا، روزش را شروع می‌کند. گاهی شاید توی تختش کمی بماند و با ستاره پشمالوی زرد خندان هم‌تختش کشتی بگیرد یا دستش را از حفظ ببرد توی قفسه کنار تختش و خرس سفید را بردارد، ولی معمولا با ایجاد صداهای خاصی که نمی‌شود بیش از چند ثانیه بی‌پاسخشان گذاشت، بیدارباش و شروع صبح خانه را اعلام می‌کند. من البته این مراحل را معمولا خبردار نمی‌شوم. من از جایی متوجه داستان می‌شوم که آمده توی تخت ما و می‌لولد روی بالش من یا صورتش را فرو می‌کند توی گردنم یا دهانش را می‌گذارد روی بازویم و پوف‌پوف می‌کند. هنوز نمی‌دانیم چطور به چنین کشفی رسیده، ولی مؤثرترین اقدام برای بیدار کردن پدری است که نمی‌خواهد شروع صبح را بپذیرد.

هنوز قدش به هشتاد سانتی‌متر نرسیده. شاید هم رسیده. شک دارم. ولی اندازه‌اش یک طوری است که وقتی محکم بغلش می‌کنم، چفت سینه‌ام می‌شود. اوایل فکر می‌کردم فقط مستی‌ ماجرا مال من است، ولی کم‌کم دیدم دوطرفه‌ است؛ او هم توی بغلم چشم‌هایش را با لذت می‌بندد و چند کیلو خنده آماده شلیک را دپو می‌کند پشت‌ لب‌هایش. می‌داند یک‌هو قرار است توی گردنش فوت کنم و مورمورش شود یا پهلوهایش را قلقلک بدهم و غش‌غش بخندد؛ برای همین حتی وقتی هنوز هیچ کاری نکرده‌ام، خنده‌ از چشم‌های نازک‌شده‌اش نشت می‌کند بیرون.

می‌دانم چون بچه خودمان است این‌طور حس می‌کنم، ولی واقعا در تمام عمرم هیچ موجود هشتاد سانتی‌ای ندیده‌ام که به این خوشمزگی بخندد. در مقابل خنده‌اش بی‌دفاع می‌شویم؛ وسط غمگین‌ترین روزها و شب‌ها حتی. وقت‌هایی که ناراحتیم یا گفت‌وگویمان رنگ غم دارد، دور و برمان می‌پلکد و خودش را مشغول اسباب‌بازی‌هایش می‌کند و چیزی نمی‌گوید، ولی دور نمی‌شود. یک بار را یادم هست که دو ساعت تمام، همین موجودی که مدام در حال سرک کشیدن به همه سوراخ‌سنبه‌های خانه است و یک جا بند نمی‌شود، از فرش ۹‌متری‌ای که رویش نشسته بودیم بیرون نرفت. مدام مکعب‌های رنگی‌اش را جابه‌جا کرد، ماشین‌هایش را یکی یکی در سکوت هل داد، توپش را به دندان گرفت، ولی دور نشد، نخندید، نرفت. و گفت‌وگو که به آخر رسید، آمد یکی یکی توی بغل من و مادرش و محتاطانه از سر و کولمان بالا رفت و خندیدیم و خندید و برگه حسن ختام شب را امضا کرد.

مسئولیتی سنگین‌تر از او در دنیا وجود دارد؟ روزی چند بار به این یک جمله فکر می‌کنم؟ و برای یکی مثل من که همین‌طوری هم مبتلا به over-think درباره همه چیز است، پای ثابت داستان زندگی‌ام تا پایان، گریه‌ها و خنده‌های اوست. فعلا خودم را آویزان کرده‌ام به اصالت حیات، به جبر ناگزیر أأنتم تخلقونه أم نحن الخالقون که اصلا از همان سی و دو سال پیش که گریان و کتک‌خورده به دنیا آمدم، داشتم ناخواسته در زمین حیات بازی می‌کردم. توهم اختیار مطلق، فقط همه چیز را پیچیده‌تر می‌کند.

حالا دارد قدم‌های اول را برمی‌دارد. خیلی اصراری ندارد دست‌هایش را بگیریم. دست به دیوار و صندلی بلند می‌شود و می‌تاتد و می‌چرخد و خسته که شد، می‌نشیند و ادامه راه. قاشق را هم دیگر خودش می‌خواهد دست بگیرد و خودش بخورد و خودش کته‌ماستش را بمالد به گوش و چشم و همه موهایش و با کف دست پخش کند روی صندلی‌اش و آخر هم کاسه خالی را بپراند روی سرامیک‌های کف پذیرایی که چه صدای شکستن ظرف‌های شکستی، هیجان‌انگیز است.

حیات را می‌بینم که بی‌رحمانه توی سلول‌هایش می‌لولد و می‌جوشد و می‌پاشد به در و دیوار خانه. حیات را توی گریه‌های نیمه‌شبش، توی کنجکاوی و نگرانی چشم‌هاش موقع چشیدن طعم‌های جدید، موقع به دهان بردن هر جسم جدیدی که شاید زیر کابینت آشپزخانه پیدا کرده، می‌بینم؛ حتی وقتی چند لحظه‌ای سکوت کرده و چشمش به تلویزیون است ولی از تمرکزش پیداست چند دقیقه دیگر، عطر خوشی می‌پیچد توی شامه حضار. چنان با جدیت زندگی می‌کند که روزی نیست شوکه‌ام نکند.

و حیات یعنی می‌خواهد برود. یعنی عضلات بازویش هر روز برآمده‌تر می‌شود،‌ استخوان می‌ترکاند، حنجره‌اش صداهای بم‌تری می‌سازد، ذهنش آماده‌تر، قد و بالایش بلندتر و به پدرش مادرش بی‌نیازتر می‌شود. یعنی یک روز، اگر قضا و قدر، بازی حیات را بیش از این پیچیده‌ نکند، قدش از من بلندتر می‌شود و من از یک جا به بعد، کوتاه‌تر و شکننده‌تر و روبه‌مرگ‌تر. کم‌کم موهایم سپیدتر، عمری اگر باشد قدّم خمیده‌تر، حافظه‌ و حوصله‌ام کمتر. و چه از این دلگرم‌کننده‌تر که حیات بر خلاف تصورات کودکانه‌ گذشته‌ام، منتظر من نمی‌ماند. آن شب که تب کرده بود و غوغا بود و صدای جنگ و درگیری خونین میان ارتش دفاعی بدنش و عفونت را می‌شنیدم که چنان قاطعانه شمشیر می‌کشیدند که حرارت بیرون می‌زد و از گردن پسرک روی گردن من می‌نشست و ندا می‌داد که: «پدر! باشی یا نباشی، می‌جنگیم! می‌بریم یا می‌بازیم، ولی تسلیم نمی‌شویم!»

بازی حیات، تسلیم ندارد، توقف ندارد. ۳۱ سال طول کشید تا بفهمم.

در پناه بوته‌ها

حالا دیگر بسیاری از جزئیات روزهای بحران از ذهنم پاک شده است، سیر اتفاقات را نمی‌توانم واضح به خاطر بیاورم، ولی حس و حال، امان از حس و حال. به وضوح، مانند همان روزهای اول باقی مانده است. الان دیگر آن حس و حال را ندارم، ولی به راحتی فراخوان می‌شود و به جرقه‌ای در درونم بارگذاری می‌شود و چنان داغ و شعله‌ور که انگار همان روز اول؛ شبیه آن بار که کمی از نیمه‌شب گذشته بود و در سکوت، تکیه داده بودم به میز کارم در آن زیرزمین پرخاطره؛ چند قدمی فلکه صفائیه، در قلب شهری که دوستش داشتم و دارم؛ قم.

تا سال‌ها کسی نبود درباره‌ آن شب و شب‌های بعد با او صحبت کنم و انگار دنیا تاریک بود. تنهایی مانند غشای غلیظ و سیاه و داغ و مرطوب و لزج‌مانندی من را در خودش گرفته بود و هیچ راه خروجی نمی‌دیدم. هیچ راه تنفسی حتی. و زمین با همه گستردگی‌اش به نظرم تنگ و تحمل‌ناپذیر می‌آمد. نه جایی بود برای رفتن، نه توانی بود برای ماندن. نه که تلاش نکرده باشم، ولی هیچ مغازه‌ای نبود که لباسی مناسب تن من [و حالا دیگر می‌توانم بگویم و امثال من] داشته باشد.

جنگ نبود، درگیری و حرکت نبود. نجات، دوام، زنده ماندن و نابود نشدن، همه چیزی بود که برایش تلاش می‌کردم. امیدی هم بود؟ آن زمان، نه. حالا دیگر به خودم اعتراف می‌کنم که بینش کافی نداشتم برای پیش‌بینی امروز؛ یعنی حدودا یک دهه بعد؛ وقتی که از گوشه و کنار سر و کله آدم‌هایی پیدا می‌شود با همان دغدغه‌ها، همان فکرها، همان رنج‌ها و صبرها؛‌ و یک به یک از غار تنهایی‌شان بیرون می‌آیند و بدون اینکه به صراحت سخن بگویند، می‌فهمند و می‌فهمانند که تنها نیستند؛ که تغییر در حال رخ دادن است.

ده سال پیش مانند جوجه‌‌گنجشکی، از لانه‌ای که پدر و مادری در آن نبود، پریده بودم و بال‌ها باز نشده بود و به زمین افتاده بودم و تا مدت‌ها زیر بوته‌‌ها مخفی، از ترس درنده‌ها و گرسنه‌ها. و حالا سیل جوجه‌ها را می‌بینم که از لای شاخ و برگ این درخت و آن درخت به می‌پرند و حتی آن‌ها که زمین می‌افتند، جوجه‌های پروازکرده دیگر کمکشان می‌کنند و به پرواز در می‌آیند.

دیگر خطری در کمین نیست؟ دیگر ترس ندارد؟ چرا. تنها چیزی که رفته، تنهایی و بی‌پناهی است. وگرنه که خطر همیشه بوده و هست. و مگر تا کی‌ می‌شود زیر بوته‌ها مخفی شد؟ به هر حال یک روز باید پرید.