بایگانی نویسنده: حامد

جبر و تقدیس

اسب را با گفت‌وگو رام نمی‌کنند. اسب وحشی گردن‌کشی که در صحرای بی‌انتها می‌دویده و ذاتش برای تکبر و تبختر طراحی شده و عضلات گردن و یال و دم ماهیچه‌های کتف و کپلش همه و همه مناسب آزادی و بی‌مرزی‌ و توحش نامحدودند… هیچ گفت‌وگویی رامش نمی‌کند. دل به محبت نمی‌دهد، با قند تطمیع نمی‌شود؛ همه این‌ها برای پس از رام شدن است. رام شدن فقط با شلاق و بند و حصار و تکرار و ریشه‌کن کردن امید اسب است؛ مهم نیست چقدر طول بکشد، باید از قد بلندش ناامید شود، از قدرت ماهیچه‌هایش، از هوشش، باید بفهمد که از این حصار محدود، راه خروجی نیست، که مهترِ به ظاهر ریزنقش و قدکوتاه، با نیروی کمی و به آسانی، افسار را نگه می‌دارد و زور همان دست انسانی کوچک، بر نیروی فریبنده عضلات اسب،‌ خواهد چربید.

لحظه تراژیک انداختن زین بر اسب، بستن رکاب‌ها زیر شکمش، برگرداندن افسار… و نهایتا نواختن مهمیز به شکم زبان‌بسته… سرآغاز موجودی است همراه، مهربان، باهوش، انس‌گیرنده و وفادار… پرکار و قانع و سربه‌زیر و گوش‌به‌فرمان، چشم به لطف دستان سوار و مهتر؛ و چشم‌هایی که دیگر تا پایان عمر، از نگاه مستقیم ابا خواهند کرد و پاهایی که تا پایان عمر، به قلمرو مشخص و تغییرناپذیری بسنده خواهند کرد و مغزی که دیگر هیچ وقت، آزادی را به خاطر نخواهد آورد و دلی که دیگر جسارت دویدن بی‌هدف در دل بادهای سرد کوهستان را نخواهد داشت.

از دل این رامش و تقدیس، موجودی متولد خواهد شد که بی‌عشق و دویدن، بی‌ رقص یال در باد، بی بوی نسیم، در حضور مهترهای همراه و قابله‌های تیزچشم، با غریبه‌هایی که پیش‌تر ندیده و نشناخته، خواهد آمیخت، مثل خودش را تولید خواهد کرد و به چرخه دست‌کاری‌شده حیات… تن ذلت خواهد داد.

زندگی، آش کشک خاله!

یک اعتماد به نفس اضافی داشت، یک گردن‌کشی زیرپوستی. در میان همه غر زدن‌ها و ناله‌ها و من‌مقصر‌نیستم‌های غیر مستقیمی که لای همه جمله‌هایش بود، یک لحن تهدیدآمیز خفیف هم وجود داشت؛ شبیه اینکه «فکر کردی همه چیز تحت کنترل توئه؟ خیال خام! من اگه بخوام… ». اگر می‌خواست، چه می‌توانست بکند؟ این دلگرمی مخفی بابت چه بود؟ سلاح جدیدی ساخته بود؟ نقطه ضعف ویژه‌ای از حریفش پیدا کرده بود؟ می‌خواست چه کند؟ چه بلایی سر طرف مقابلش می‌توانست بیاورد؟

حذف. از لحن خشن متون مقدس چنین برداشت کرده بود که می‌تواند حذف خودش را به عنوان یک ابزار فشار استفاده کند، به عنوان یک تهدید. فکر می‌کرد این همان چیزی است که می‌تواند طرف مقابلش را خشمگین کند. برای همین، توی ذهن خودش حربه‌ای ساخته بود و هر بار، دن‌کیشوت‌وار تهدید می‌کرد و رجزهای کنایی می‌خواند.

نشستم کنارش. نگاهش را از من می‌دزدید. گفتم این هم بخشی از بازی انتخاب طبیعیه. عذرخواهی کردم بابت لحنم، ولی واقعیت همین بود که اگر خودش را حذف می‌کرد، در واقع پذیرفته بود که توان رقابتش همین قدر بوده و در واقع‌تر، میدان‌ را واگذار کرده بود به قوی‌ترها و کسانی که انگیزه و توان جسمی و روانی بیشتری برای بقاء داشتند. خب… این همچنان ادامه همان بازی و دویدن در همان زمین همیشگی بود. خیز برداشت که بگوید: «ولی دلم خنک می‌شه که همه ظرفیت‌ها رو با خاک یکسان کردم. می‌تونستم کلی به دردش بخورم، ولی این طوری خودم رو حیف می‌کنم، به باد می‌دم. این یعنی خروج از قواعد بازی. این یعنی پیروزی من!» دستم را انداختم سرشانه‌اش که نه عزیزم. جسدت، خبر مرگت، دغدغه ناکامی‌ات می‌پیچد توی کوچه‌های شهر و هیجان می‌اندازد توی دل‌ها. ضعیف‌تر را هل می‌دهد پایین‌تر و قوی‌ترها را می‌فرستد به مرحله بعد، به پیروزی‌های بیشتر. غم و تلخی انتخاب تو، اکسیژن جدیدی برای آتش زندگی آدم‌های دیگه‌ست.

تسلیم نشد. گفت: «بالاخره باید راهی باشه. این منصفانه نیست». ولی می‌دانم یک روز می‌فهمد که باید ۱۸۰ درجه بچرخد و به جای جنگ با زندگی، پشت بدهد به گرمای زندگی و با قدرت بدود، حمله کند، بیفتد به جان همه کسانی که حرف از نیستی و نابودی می‌زنند. چرا؟ برای کمک به زندگی؟ نه. زندگی کمک نمی‌خواهد. زور زندگی به همه کسانی که به اشتباه دنبال نیستی و نابودی‌اند، می‌چربد. پس چرا باید در زمین زندگی بازی کند، اگر زندگی نیازی به او ندارد؟ چون بود و نبودش به هیچ جای زندگی نیست. چون به هر حال به نفع زندگی نفس می‌کشد، به نفع زندگی می‌میرد، به نفع زندگی رنج می‌کشد، به نفع زندگی لذت می‌برد. چون حتی وقتی می‌میرد، زندگی را تقویت کرده‌.

گفتم: رها کن جنگ با زندگی را. تسلیم شو. تکیه بده به زندگی. به خاطر خودت؛ چون انتخابت تنها خودت را تغییر می‌دهد. عزت و خفت تو، هر دو کمک به زندگیست. زندگی به هر دو انتخاب تو راضی است. چرا عزت نه؟ آن طرف زندگی، چیزی برای کشف کردن نیست. همین است که هست. به همین قطعیت و نفوذناپذیری و استحکام. زندگی آش کشک خاله‌ست! اسمع! افهم! ای زندگی فرزند زندگی!

بگذار زندگی، تو را بمیراند!

نمی‌دانم چند سال شد، ولی خیلی طول کشید. خیلی قبل‌تر بوده، ولی فرض کنیم از همان ۷۸ شروع شده باشد. تا ۹۶ طول کشید و بالاخره کوتاه آمدم و پذیرفتم که مرز روشنی هست،‌ یعنی باید باشد، میان «میل داشتن» و «خواستن». یعنی بالاخره خودم را پذیرفتم که عزیز دلم، پسرم، حامدجان! ایرادی ندارد اگر میل داری به چیزی که قانون، شرع، اخلاق یا عقل خودت می‌گوید نه. جنگیدن ندارد. یعنی جنگیدن دارد، ولی جنگ بر سر تغییر غریزه نیست، جنگ بر سر تغییر ماهیت درونی‌ات نیست؛ جنگ، جنگ اراده است.

به خصوص جنگ در زمین قانون و شرع و اخلاق، راحت‌تر بود. همیشه یک فاصله‌ای بود، یک تقصیر پنهان که ممکن بود گردن تو نباشد. می‌شد احتمال داد کسی در این میان، اشتباه کرده یا قلمی به خطا رفته. ولی جنگ با عقل خودت، از همان اول باخت است. عین شطرنجی که سیاه و سفیدش خودت باشی. همه حرکات خودت را پیش‌بینی می‌کنی، همه شگردهایت را از بری. ولی این بار فرق داشت؛ توانستم از خودم ببرم. در واقع از خودم ببازم، اگر از آن طرف نگاه کنی. از ۷۸ تا ۹۶ طول کشید تا بالاخره توانستم از خودم شکست بخورم و به خفقان افتادم و زبانم بند آمد؛ در سکوت، سراپا از خودم دفاع می‌کردم و سراپا خودم را می‌گرفتم به باد سرزنش؛ در اوج تقصیر، حس بی‌گناهی داشتم. در سکوت مطلق و بی‌پناهی بی‌پایان و در تقلا برای حل یک تناقض بزرگ، در جنگ میان بودن و نبودن، یک‌هو مرز میان میل و اراده‌ام روشن شد. همین اصل به ظاهر ساده، ۱۸ سال از زندگی‌ام را خورد تا خودش را برایم روشن کند و از پس پرده بیاید بیرون.

حالا زمین بازی به کلی تغییر کرده. میل‌ها و نفرت‌ها را رها کرده‌ام به حال خودشان. بروند بچرند،‌ شلنگ و تخته بروند، جفتک بزنند؛ به جهنم! چون حالا دیگر می‌دانم آن دستی که حرکت می‌کند، پایی که می‌رود، زبانی که حرف می‌زند، از میل و رغبتم دستور نمی‌گیرد، از اراده‌ام فرمان می‌برد. اراده‌ای که می‌تواند به سمت میل و غریزه‌ام باشد یا بر خلافش. می‌تواند شیهه شود در کوچه‌های ساکت یک شهر آرام، می‌تواند فشار دندان شود روی جگر، می‌تواند خشم شود در تیزی شمشیر و ماشه سلاح، می‌شود سکوت شود پشت لب‌ها و اشک روی گونه‌ها و نفس‌های عمیق بی‌پایان.

به هر حال… مرز روشن شد و زمین جنگ به کلی دگرگون شد. اما مشکل حل شد؟ اولش نه. یک «چرا»ی گلوگیر آمد و نشست وسط زمین بازی و گفت تا تکلیفم را روشن نکنی، نمی‌گذارم سوت پایان را بزنی. به وضوح دنبال مقصر می‌گشتم. خانواده؟ جامعه؟ قانون؟ شرع؟ خدا؟ هیچ کدام. نمی‌شد گردن هیچ کدام انداخت. چشمانم را تا جا داشت باز کردم و زل زدم توی چشم سؤال. زل زدم رسما. بعد از هجده سال اجتناب و فرار، برای اولین بار با نیروی برخاسته از حقارت و خفت، دست به زانو گرفتم و بلند شدم و زل زدم توی چشمانش. آن قدر زل زدم، شاید دو ماه… نمی‌دانم دقیقا چقدر، ولی اگر لازم بود، یک سال زل می‌زدم توی چشم‌هاش. ولی به آنجا نرسید؛ شب ۲۳م بود که از رو رفت. پرده را زد کنار که اگر این همه اصرار داری، بیا. ببین. بنوش. مست شو… بلند شو… برقص.

و حالا انگار… بی‌اغراق و تعارف، هر چه برمی‌گردم به گذشته و مسیر رفته، می‌بینم هیچ وقت این قدر آرام و مستقر نبوده‌ام. سرم را هیچ وقت چنین بی‌خیال و سبک بر بالش نگذاشته بودم. افتاده‌ام به تقدیس زندگی، به کرنش و سجود در برابرش؛ که زندگی، حالا، از رگ گردن به من نزدیک‌تر است و زندگی، لیاقت پرستش و کرنش دارد. زندگی سزاوار دلسپردن و تسلیم است. از زندگی، فقط می‌شود به خود زندگی پناه برد. و زندگی… همان است که باید پیدایش کنی و بگذاری خفه‌ات کند؛ باید بگذاری زندگی تو را بمیراند.