مهندس در شعله‌های آتش

در هرم خفه و دمدار بعد از ظهر قم، منتظرم آقای ساندویچی، فلافلم را آماده کند و تلویزیون، اخبار ساعت ۲ بعد از ظهر را پخش می‌کند. مجری اخبار با لحنی که انگار خبر پیروزی قهرمانانه یکی از ورزشکاران ایرانی را می‌دهد، اعلام می‌کند بخشی از جنگل‌های شرق کالیفرنیا در آتش کم‌سابقه‌ای می‌سوزند و و هزاران نفر از خانه‌هایشان فرار کرده‌اند و چند هزار خانه هم در معرض نابودی‌ است.

حواسم رفته به شعله‌های آتش که در بادهای خشک موسمی، شعله‌ورتر می‌شوند. آخرین مشتری ساندویچی، پول غذایش را می‌دهد و از مغازه بیرون می‌رود و حالا که من و آقای ساندویچی تنها مانده‌ایم، زیر لب می‌گوید: «بنازم حکمت خدا رو».

برمی‌گردم نگاهش می‌کنم و از نگاهم پرسش را می‌خواند. دست از کار می‌کشد و می‌گوید: «آخه تا کی صبر کنه از دست اینا! یه عمری مردم دنیا را کشتند و غارت کردند. عراق و افغانستان و ایران و… همه از دست این نامسلمونا به عذاب‌اند. بالاخره صبر خدا هم حدی داره».

سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد و من بعد از ده‌ها تحلیل و محاسبه و بالا و پایین کردن که حالا چه بگویم، یک «بعـــله» پیرمردی کشدار و متأسف و ختم به پوف تحویلش می‌دهم. ولی بدتر گیج می‌شود و نمی‌فهمد که تأیید کرده‌ام یا رد. تصمیم می‌گیرد از چیزی که گفته دفاع کند: «خون بچه‌های سوریه و عراق و افغانستان گرفته‌شون. این آتیش که افتاده به خونه‌شون، آه مادرای اون طفل معصوماست».

هنوز ساندویچ را نپیچیده. می‌گویم: «خیارشور و گوجه بذارید لطفا». یادش به ساندویچ من می‌افتد و دستش را می‌برد سمت ظرف خیارشورها و باز می‌نالد: «خون شهدا پایمال نمی‌شه. خدا جای حق نشسته».

نگاهی می‌اندازم به مردمی که سوار بر ماشین‌ها از شهر دور می‌شوند و صدها آتش‌نشانی که سعی می‌کنند آتش وحشی را هر طور شده، مهار کنند و هلی‌کوپترهایی که بالای زبانه‌های آتش،‌ در رفت و آمدند. کفری می‌شود از دستم که تکلیفش را روشن نکرده‌ام. ساندویچم را می‌گذارم روی پیشخوان و می‌پرسد: «بد می‌گم؟ خداییش حق این پدرسوخته‌ها نیست؟»

زیر لب می‌پرانم: «بد روزگاری شده!» و اشاره می‌کنم به فلافلی که پیچیده و می‌گویم: «بذارین پلاستیک لطفا. می‌برم.»

فرمان را می‌چرخاند که دیگه تأیید کردی و می‌گوید: «همین دیگه. منم همین رو می‌گم. روزگار نذاشتن برای دنیا.» و پلاستیک ساندویچ را می‌دهد دستم.. می‌پرسم چقدر شد. اصرار می‌کند که «مهندس! قابل شما رو نداره. امروز مهمون ما!»

«مهندسـ»ـی که گفت، مانند مشت می‌خورد توی صورتم. احتمالا دقیق‌ترین فحشی که می‌توانست را داد. لقب مهندس را چسباند و شوتم کرد میان شعله‌های آتش.

گذشتن

طبق قاعده معمول که هنوز نتوانسته‌ام به طور کامل اصلاحش کنم، روزها و هفته‌ها به تحمل رنج‌های ریز و ناچیزی گذشت که نمی‌دانستم بخشی از یک پازل بزرگ‌ترند. تک به تک به آن رنج‌های کوچک نگاه می‌کردم و به خودم می‌گفتم ارزشش را ندارد. سر این چیزها نباید با همکارت دعوا راه بیندازی. تحمل کن! اصلا خودت مگر آدم بی‌عیب و نقص و جمع فضائل و محسناتی که از دیگران انتظار داری هیچ ایراد رفتاری نداشته باشند؟

و بر اساس همین استدلال که همیشه رهزن می‌شود و باعث تصمیم‌گیری نادرست، تحمل کردم. در واقع فکر می‌کردم گذشت کرده‌ام، ولی به جای گذشت، تحمل کرده بودم و سکوت؛ سکوتی که فقط به معنای بستن دهان بود و نگفتن؛ و به جز فرسایش درونی و انباشت خشم و نهایتا کینه و رنج‌های مزمن، فایده دیگری نداشت. به تدریج نشانه‌های مخفی خشم و ناخوشی را در درون خودم پیدا کردم. بدم می‌آمد از جزئیات بسیاری که حالا تبدیل به گلوله‌ای متراکم شده بود و اگرچه تجزیه‌شان خیلی اهمیت نداشت، ولی دلم می‌خواست مردشور، ترکیبشان را ببرد. نگذشته بودم.

نیشتر زدم. بر اساس تجربه‌های قبلی که می‌دانستم هر چه انباشته‌تر شود، قدرت تخریبش بیشتر می‌شود و می‌دانستم به مرور چه بر سر روح و روانم خواهد آورد، آن روی سکه را نشان دادم و به صریح‌ترین شکل ممکن که از خودم انتظار نداشتم، با صدایی که از خشم می‌لرزید و نفرتی که در چهره‌ام دیده می‌شد، بدون رودربایستی و بی‌تعارف با عبارت‌های متنوع و مختلفی نشان دادم که چقدر بدم می‌آید. ریز به ریز جزئیات را شمردم و گفتم از فلان رفتار، فلان دیدگاه، حتی از جزئی‌ترین نشانه‌هایی که در زبان بدن دیده می‌شد، ابراز انزجار کردم.

چه شد؟ یعنی انتظارم چه بود؟ به عنوان کسی که بنا نداشت و بلد نبود این طور صریح و بی‌پرده صحبت کند، انتظارم این بود که معجزه شود؛ درست شبیه معجزه برجام در اقتصاد ایران! فکر می‌کردم همه مشکلاتی که در همه سال‌های گذشته تحمل کرده‌ام، به خاطر همین عدم صراحت و تعارف بیش از حد و درلفافه‌گویی و تحمل بیجا و مأخوذ بودن به حیا بوده است. ولی اشتباه می‌کردم.

هیچ اتفاقی نیفتاد. سکوت کرد و لبخند زد. جوابی نمی‌شد به حرف‌هایم داد. روزها و هفته‌ها بر روی تک‌تک حرف‌ها فکر کرده بودم و همه ان قلت و قلت‌های احتمالی را در نظر گرفته بودم و جواب داده بودم و در همه بحث‌های ابلهانه‌ای که در ذهنم تمرین کرده بودم، پیروز شده بودم و خوش‌خیال از اینکه طرف مقابل هم در مقابل این استدلال‌ها به کرنش و پذیرش خواهد افتاد، همه را روی میز بازی کوبیدم.

دایورت کرده بود. همه حرف‌هایم را. سکوت کرد و لبخند زد؛ لبخندی بسیار عمیق که نشان می‌داد، دو دو تا چهار تا نمی‌شود. که اصلا قرار نیست اگر استدلال قوی‌تری ارائه کردی، حتما حرف تو بر کرسی بنشیند. سکوت کرد و لبخند زد و حتی گاهی تأیید کرد که حق با شماست، ولی حتی همان لحظه دست از آن ریزرفتارهای ناپسندی که داشت، برنداشت. درست شبیه راننده متخلفی که ماشینش را دوبله پارک کرده و راه را بند آورده و حالا که پلیس آمده و می‌گوید برو تا جریمه‌ات نکرده‌ام، مدام می‌گوید: «بله. حق با شماست آقای پلیس. و اگر شما پلیس‌ها نبودید، چه هرج و مرجی می‌شد…» و باز با آسودگی تمام همان‌جا بایستد و ماشینش را جابه‌جا نکند.

به هیچ گرفته شده بودم. دقیقا به هیچ. یعنی حتی خشم که در نظر من مقدس بود و اگر کسی دچار خشم ناخواسته و کنترل‌ناپذیر می‌شد سعی می‌کردم هوایش را داشته باشم، برای او هیچ ارزش و اهمیتی نداشت. آخر هم نفهمیدم که نمی‌فهمید و به هیچ می‌گرفت یا می‌فهمید و به هیچ می‌گرفت. گرچه نتیجه‌اش چندان برای من فرقی نداشت ولی باورش برایم سخت بود که فهمیده باشد و همچنان به دایورت ادامه دهد.

خودم را به سختی گذاشتم پشت عینک او. جوانک ضعیف و رنجوری را روبه‌رویم می‌دیدم که به دلایل نامعلومی داشت بال بال می‌زد و مطمئن بودم که مشکل از من نیست؛ پس قطعا مشکل از خود او بود. چه باید می‌کردم؟ عصبانی‌تر از آن بود که بشود با او صحبت کرد، عصبانی‌تر از آن بود که معلوم باشد چه می‌گوید. لبخند زدم و سکوت کردم و هیچ احساس نکردم که باید چیزی در درون من تغییر کند یا ریشه بال‌بال زدن او در رفتار یا گفتار من باشد. گفتم: «سخت نگیر!»

فشنگی که قرار بود به هدف بنشیند، کمانه کرد سمت خودم. ضمیرهای مستتر و فعل و فاعل و مفعول را در کسری از ثانیه، بارها تحلیل و بررسی کردم تا راهی برای فرار از آن فشنگ کشنده پیدا کنم. و نشد. شکست خوردم. همه خشم و نفرتی که در طول آن چند هفته جمع شده بود، به جای اینکه تخلیه و نابود شود، طی چند دقیقه، به توان دو رسید و معنای جدیدی پیدا کرد. تمام آن چند هفته، احساس می‌کردم خشمم را به اختیار خودم کنترل کرده‌ام و همین احساس قدرت واهی که فکر می‌کردم هر موقع بخواهم می‌توانم خشمم را رها کنم و با رها کردنش همه چیز را دگرگون کنم، جایش را به خشم کاملا متفاوتی داد؛ خشم و نفرتی توأم با استیصال؛ خشمی که دیگر هیچ قدرتی ندارد، هیچ توپ آماده به شلیکی در اختیارش نیست، هیچ تهدید پشتیبانی ندارد. خشمی است که فقط باید تحملش کرد. و بر خلاف تصور من، خشم آن چند هفته قبل، «خشم فروخورده» نبود. یعنی تا پیش از آن دقایق کوتاه که داشتم پا گذاشتن به آستانه تحول و دگرگونی را جشن می‌گرفتم، یکهو همه چیز وارونه شد. پیکان خشم، به سمت خودم برگشت و ناگزیر، شروع کردم به «فرو خوردن» خشم و به وضوح لمس کردم که از درون در آستانه تلاشی و اضمحلالم.

خسته شدم و تشنه. قرار بود آن صراحت، آرامم کند ولی نکرد. درمانده و مستأصل، گفت‌وگوی چند دقیقه‌ای‌ام با او تمام شد و نه فقط با روحی خسته، که حتی با تنی شکسته و دردمند و فشاری که افتاده بود و چشمانی خواب‌آلود و عضلاتی که دیگر توان انقباض نداشتند، همه پله‌های سه طبقه را بالا رفتم و خودم را روی صندلی‌ام رها کردم.

آن خشم فروخورده شروع کرد به ماسیدن در تک‌تک سلول‌های بدنم. فرسایشی را از درونم حس می‌کردم. درست رفته بود سر وقت ارزش‌های درونی و آرمان‌هایی که برایم تقدس داشت. در تمام آن هفته‌های تحمل و سکوت، به ذهنم خطور نکرده بود که مقابله‌به‌مثل کنم. تصورم این بود که اگر مانند او رفتار کنم، تفاوتی با او نخواهم داشت و اساسا اگر قرار بود همان کاری که او می‌کرد را من هم بکنم، دیگر چه مستند و دلیلی برای مبارزه با او داشتم؟ چه اعتراضی می‌توانستم به رفتار او بکنم، در جایی که خودم همان رفتار را مرتکب می‌شدم؟

اما آن خشم، آن خشم جدید که تا آن روز تجربه‌اش نکرده بودم، با اینکه شاید از نظر شدت، نتوانسته بود رکورد یکی دو خشم سال‌های قبلم را بشکند، اما توانسته بود رکورد کیفیت و ضریب نفوذ را به کلی جابه‌جا کند. داشت وادارم می‌کرد به اقدام متقابل. پای ارزش‌هایم سست شده بود و توانایی این را پیدا کرده بودم که بی‌هدف برای آسیب زدن به او برنامه‌ریزی کنم. از هر گونه استدلال و ارزیابی با معیارهای اخلاقی و رفتاری و هر گونه سند بالادستی،‌ بی‌نیازم شده بودم. انگار کسی که تا پیش از آن در ذهنم حضور داشت و پیش از هر اقدام غضب‌آلودی در قبال هر کسی، خطکش دست می‌گرفت و نوع واکنشم را می‌سنجید و مهر پذیرش اخلاقی می‌زد، یک‌هو ساکت شده بود. انگار دیگر نیازی به مهر تأیید نبود. برای لحظاتی اصلا نگران این نبودم که او یا دیگران درباره‌ام چه فکری خواهند کرد. مهم نبود که بعدها در قبال رفتاری که کرده‌ام از خودم راضی خواهم بود یا نه. فقط دلم می‌خواست آن خشم را سر سر او بکوبم و صرف نظر از نتیجه عملم، او را به سزای عملش برسانم.

صبر کردم. کوتاه بود. ولی سیستم دفاعی مغزم که دکمه خاموش نداشت، همه روش‌های دفاع از سلامت خودش را داشت جست‌وجو می‌کرد. لازم داشت که هر طور شده از خودش (حتی انگار بدون لحاظ وجود «منـ»ـی که صاحبش بودم) محافظت کند. احتمال تأثیر در طرف مقابل صفر بود. افکار عمومی‌ای در کار نبود که دغدغه جلب حمایت و تأییدش را داشته باشم. امکان تحمل بیشتر هم نبود و مطمئن بودم که رفتارها ادامه خواهد داشت و نمی‌توانم با آن‌ها کنار بیایم.

نادیدن و گذشتن. همین دو کلمه کلیشه‌ای که بارها استفاده‌اش کرده بودم و فکر می‌کردم از آشناترین مفاهیم است، برای اولین بار تجربه کردم. برای اولین بار گذشتم. و تازه فهمیدم که گذشتن و نادیده گرفتن، نه یک اقدام اخلاقی و متکی بر گزاره ناگفته «من آدم خوبی هستم»، که یک ضرورت ناگزیر برای عبور از چیزهایی است که احتمالا راه حل دیگری غیر از گذشتن و نادیده گرفتن ندارند. حتی از اینکه برای اولین بار «گذشتن» را تجربه می‌کردم، احساس افتخار نداشتم. بر خلاف همه مواردی در گذشته که فکر می‌کردم «گذشت» کرده‌ام، این بار احساس نمی‌کردم به صفت حسنه جدیدی متخلق شده‌ام. این بار حس نمی‌کردم ممکن است یک روزی به رویش بیاورم که من فلان روز از تو گذشتم. یعنی معنا نداشت گفتن چنین عبارتی که به کسی که نمی‌فهمد چه می‌گویی. منتی بر سر او نداشتم که بخواهم روز دیگری، لطفم را به رخش بکشم. من در حق خودم مهربانی کرده بودم؛ نه در حق او. در فرایندی که مغزم مرا وادار به گذشت کرده بود، او هیچ نقشی نداشت؛ همه چیز بین من و من اتفاق افتاده بود. حسّم بیشتر شبیه این بود که بدنم توانسته بعد از یک شب بی‌خوابی و تب و لرز، بالاخره بر عفونت و بیماری غلبه کند و آن را پشت سر بگذارد. دوباره توان ادامه حیات پیدا کرده بودم و از یک بحران نادیده و مگوی دیگر عبور کرده بودم.

تنازع بقاء در مسیر فانتزی و واقعیت

نشسته بود آن سوی الاکلنگ و من این سو. بر خلاف همه عمرم که می‌توانستم بپرم بغلش، حالا دیگر وزنمان به هم نزدیک شده بود و تازه آن زمان نمی‌دانستم که چند سال بعد، وزن او از من کمتر می‌شود و قدش کوتاه‌تر. گفتم:

– خب اینکه دیگه اسمش ازدواج نیست. جنگه!
– خب. آره. جنگه!

توی کتم نمی‌رفت. او داشت از اعتقاد درونی‌اش صحبت می‌کرد که به هر حال روابط انسانی، ماهیتی به جز بده بستان‌های عقلی ندارد و احساسات می‌گذرد و آنچه در پایان باقی می‌ماند، همان هزینه‌فایده‌ای است که ذهن انسان راه فراری از آن ندارد. بعدها همین خط را گرفتم و به این نتیجه رسیدم که خودکشی هم احتمالا تنها زمانی رخ می‌دهد که هزینه ماندن از فایده‌اش بیشتر باشد و اگر برای کسی، درد احتمالی لحظه مردن و یا نگرانی درباره فراموش شدن مانع است، یعنی که هنوز فایده‌های ماندن، بیشتر است. گفتم:

– اگه بنا به این محاسبات باشه، تنها موندن رو به چنین ازدواجی ترجیح می‌دم.

دست به دامان تعبد شد. اولش تعبد به شرع و بعد که احساس کرد خیلی دیگر برایم قانع‌کننده نیست، تعبد به قانون طبیعت و بقاء. آن روز البته قانون تنازع بقاء برایم مثل امروز قانع‌کننده نبود. ولی ساکت شدم. با این حال، توی کتم نرفت. هنوز هم توی کتم نرفته و با اینکه نمی‌توانم خودم را از محاسبه و فکر کردن به هزینه و فایده‌ها تبرئه کنم، دست‌کم به آن قاعده‌ای که او می‌گفت تن ندادم. ریسک اعتماد را پذیرفتم؛ کاری که در منطق او معنا نداشت و بعدها البته دیدم در زندگی خیلی دیگر از آدم‌های به اصطلاح موفق هم اعتماد معنا ندارد. دل سپردم که او نمی‌سپرد و خیلی کارهای دیگر که او نمی‌کرد.

حالا البته شاید هنوز در نظر او اول راهم و مانده که ان شاء الله سرم به سنگ بخورد و سر عقل بیایم، ولی ده سال زندگی در غربت که دو سال آخرش در تنهایی مطلق بود، فرصت کافی داشتم برای اینکه بفهمم آب و هوای کدام جاده به مذاقم سازگارتر است. من در همان روزهای تنهایی با خیلی از آرمان‌های او خداحافظی کردم. و البته هزینه‌هایش را هم پرداختم. ولی هنوز احساس پشیمانی نکرده‌ام.