چشم‌های غبارآلود و آقای صداکامپیوتری

دو ساعت پیش، از دستگاه نوبت‌دهی، کاغذی بیرون آمد که عدد ۹۱۸ را نشان می‌داد؛ زمانی که نفر هشتصد و سی و پنجم بر روی صندلی جلو باجه ۱۱ نشسته بود و حالا، یعنی دو ساعت بعد، آقایی که مشخص است بخش‌های جمله‌اش را برنامه‌ای کامپیوتری به هم چسبانده، اعلام می‌کند که نفر نهصد و هجدهم، یعنی من، به باجه شماره هشت بروم.

با دلهره‌ای بی‌دلیل، مدارک وام را که بالاخره همه امضاهای لازمش را از این و آن گرفته‌ام و امیدوارم کم و کسری نداشته باشد، از زیر شیشه می‌دهم داخل و به آقایی که آن طرف شیشه نشسته سلام می‌کنم. جوابم را می‌دهد و لبخند می‌زند. دلهره بی‌دلیلم کمی فروکش می‌کند ولی باز وقتی شروع به ورق زدن انبوه کاغذهایی که به او داده‌ام می‌کند، ضربان قلبم بالا می‌رود. نکند امضایی را جا انداخته باشم، یا لازم باشد ضامن را حضورا همراه داشته باشم یا چه می‌دانم، آمریکایی‌ها امضایشان پای برجام را پس گرفته باشند و شرایط گل و بلبل کنونی به شرایط حساس و بغرنج سابق برگردد و وامم را پرداخت نکنند.

همه چیز تکمیل است. کاغذهایم را به ترتیب خاصی روی هم قرار می‌دهد و بالای آن‌ها را با منگنه به هم می‌دوزد. ولی وقتی دوباره ترتیب کاغذها را مرور می‌کند متوجه می‌شود اشتباه کرده و باید دوباره آن‌ها را مرتب کند. کشو میزش را باز می‌کند ولی منگنه‌کش سر جای احتمالا همیشگی‌اش نیست. با تیزی خطکش فلزی سعی می‌کند منگنه را باز کند ولی منگنه در می‌رود و می‌خورد پای چشم چپش. کاغذها را رها می‌کند روی میز و قلب من دوباره به ضربان می‌افتد و نگران به او که با پشت دست، چشمش را می‌مالد نگاه می‌کنم.

«نزدیک بود کل پولی که دو ماه پیش خرج عمل کرده بودم، هدر بره‌‌ها!» و می‌خندد و می‌خندم. ضربان قلبم پایین می‌آید. همان طور که چشم چپش درست باز نمی‌شود، با چشم راستش نگاهم می‌کند: «شماره چشمات چنده؟»

یادم نمی‌آید آخرین بار کی پیش چشم‌پزشک بوده‌ام. آهان. روزهای قبل از عروسی بود که وسط شلوغی‌های آماده‌سازی خانه و جهازچینی و هماهنگ کردن لباس عروس و آرایشگاه و سالن و… با کوثر رفته بودیم عینک جدید بخریم و گفتم حالا که قرار است عینک جدید بخرم، نمره شیشه‌ها را هم به‌روز کنیم. ولی چشم‌هایم چند شده بود؟ «یک و نیم شاید. دو. نمی‌دونم. یادم نیست.»

برگه‌ها را دوباره با ترتیب جدید منگنه می‌کند: «تا چهل سالت نشده برو عمل کن. دکتر فلانی، ماه رمضون‌ها یک میلیون تخفیف می‌ده.»

همان‌طور که نگران به او و چشم چپش و انبوه کاغذها نگاه می‌کنم می‌گویم: «خیلی وقته می‌خوام برم. هی جور نمی‌شه. شما از کارش راضی بودی؟»

قطره‌چکان یک‌بار مصرفی را از جیب پیراهنش بیرون می‌آورد و یک قطره توی چشم چپ و یک قطره توی چشم راست می‌چکاند: «حتما برو. من پشیمونم که زودتر نرفتم. توی این چند ماه که عینک نداشتم فهمیدم دوازده سال زندگیم رو با عینک نابود کردم».

چند سال بود عینک می‌زدم؟ تابستان ۷۹، یعنی درست یک سال بعد از ثبت‌نامم در حوزه بود. همه آن سال تحصیلی را به هم‌کلاسی‌هایی که عینک داشتند، حسودی کرده بودم و تابستان که فهمیدم چشم‌هایم ضعیف شده، بدون اینکه به کسی اعتراف کنم، ته دلم خوشحال شده بودم که بالاخره به آرزویم رسیده‌ام و می‌توانم عینک بزنم.

فوکوس چشم‌هایم ناخودآگاه تغییر می‌کند به نزدیک؛ به خیلی نزدیک. همه لکه‌های روی شیشه عینکم را و حتی غبارهای ریزی را که از دیروز مانده می‌بینم. صبح دیر از خواب بیدار شدم و فرصت نشد عینکم را تمیز کنم و با همان غبارهای دیروز، از خانه زدم بیرون.

آدرس مطب چشم‌پزشک را برایم می‌نویسد گوشه یک تکه کاغذ: «تمومه. وامتون چند روز دیگه پرداخت می‌شه ایشالا». رسید مدارک را و کاغذ آدرس را از زیر شیشه می‌دهد بیرون و لبخند می‌زند و بدون اینکه کاری بکند، همان آقای صداکامپیوتری با جمله‌ای که معلوم است اجزایش را به هم چسبانده‌اند اعلام می‌کند که شماره ۹۲۵ به باجه شماره هشت. هیچ وقت نفهمیدم کارمندهای باجه‌ها چطور خبر تمام شدن کارشان را به آن آقا یا خانم صداکامپیوتری می‌دهند.

کشف حجاب

آن قدر فاصله گرفته‌ایم که به یاد آوردن حس و حال آن روزها برایم دشوار شده است. ولی امروز یک لحظه به خودم آمدم و دیدم اولین کسی بودم که جو سنگین آن روزها را شکستم و برای اولین بار در مدرسه، پیراهن چهارخانه رنگی پوشیدم. و اولین کسی بودم که برای پوشیدن تیشرت آستین‌کوتاه در خوابگاه جنگیدم و یکی از دو اولین‌نفری که پیراهنمان را می‌زدیم داخل شلوار. بله، می‌جنگیدیم؛ برای چیزهایی که برای دیگران، آن قدر پیش پا افتاده بود که امروز حتی نمی‌توانیم توقع فهمش را از آدم‌های معمولی داشته باشیم. حتی گاهی وقتی از خاطرات آن روز تعریف می‌کنم، تنها واکنشی که می‌‌بینم، خنده و تعجب است که شما مگر کجا زندگی کرده‌اید.

سال‌ ۸۰ بود و ما یک سال مرخصی داشتیم برای حفظ قرآن و خوابگاهمان عوض شده بود. از مدرسه قدیمی زیبا و بزرگی که دو سال اول را به همراه ده‌ها نفر دیگر در آنجا زندگی کرده بودیم، رفته بودیم به خانه کوچک دیگری که در اختیار تنها شش نفر از برگزیده‌های مدرسه بود و چند ماه بعد، دوستی‌مان پررنگ‌تر شده بود و شب‌ها خودمان مدیریت آن خوابگاه را به عهده داشتیم. مسئول شب نداشتیم که قرار باشد شیوه لباس پوشیدنمان را کنترل کند و یا بخواهد به مدیر مدرسه گزارش عصیان ما را بدهد.

و بالاخره شب سرنوشت‌ساز فرا رسید و ما از مرز پررنگ و غیر قابل عبوری گذشتیم. حوالی ۹ شب بود و شام‌مان را خورده بودیم و مدیران مدرسه تا فردا برنمی‌گشتند و ما تا صبح آزاد بودیم. تصمیم‌مان را گرفتیم و پیراهن‌های سفید و آستین‌بلندمان را درآوردیم و برای اولین بار، تیشرت‌های آستین‌نصفه راحت به تن کردیم. البته هر شش نفر حاضر به این کار نشدند، ولی خودم و یک نفر دیگر را به خوبی به یاد دارم که با تیشرت و شلوار ورزشی آمدیم توی حیاط. بچه‌ها داشتند پینگ‌پونگ بازی می‌کردند. وقتی از اتاق‌هایمان آمدیم بیرون،‌ همه ساکت شدند و ما دو تا عرق شرم به پیشانی‌مان نشست و با خجالت و نگرانی به دیگران نگاه کردیم. مدتی گذشت تا بالاخره با خنده‌های زورکی و جوک و خنده و سؤال از امتیاز بازی، فضای سنگین حاکم را شکستیم و رفتیم سراغ ادامه پینگ‌پونگ.

تا پیش از آن، شب‌ها پیراهن‌به‌تن می‌خوابیدیم. حداکثر وقتی به رخت‌خواب می‌رفتیم، قبل از اینکه پتو یا ملحفه را بکشیم رویمان، پیراهنمان را در می‌آوردیم و می‌گذاشتیم کنار بالش و با زیرپیراهنی‌های سفید آستین‌کوتاه می‌خوابیدیم. برخی هم فقط به باز کردن دکمه یقه پیراهن‌شان و تا زدن آستین‌ها اکتفا می‌کردند. ولی به هر حال، تا پیش از آن شب سرنوشت‌ساز، کسی تیشرت نمی‌پوشید و آن شب کذایی، سنگ بنایی شد برای تغییرات گسترده دیگری که انجام شدنشان نزدیک به ده سال طول کشید.

شاید آن سخت‌گیری‌ها مختص مدرسه ما بود. شاید همان زمان هم این دغدغه‌ها برای دیگران، مسخره و پیش پا افتاده محسوب می‌شد. ولی به هر حال برای ما یک جنگ بزرگ بود. بارها از مسئولان مدرسه تذکر شنیدیم که پوشش ما مطابق شأن نیست و ممکن است باعث به گناه افتادن دیگران شود. باور این گزاره‌ها برایم واقعا دشوار است، ولی به وضوح به خاطر دارم که یکی از مسئولان مدرسه با من صحبت کرد و بعد از تعریف و تمجید بسیار از اینکه من محصل خوبی‌ هستم و قطعا در تقوا و ایمان من شکی ندارد، گفت که ای کاش این یک عیب را هم نداشتی و پوششت را رعایت می‌کردی و پیراهنت را روی شلوار می‌انداختی و ای کاش شب‌ها به جای با تیشرت چرخیدن در حیاط خوابگاه، همان پیراهن سفید معمول و آستین‌دار را می‌پوشیدی. و حتی در خاطرم هست که می‌گفتند در پیراهن سفید آستین‌بلند، «زیباتر» هستی و لباس پوشیده، برای تو برازنده‌تر است.

ولی دست‌بردار نبودیم. آیا به کاری که می‌کردیم، ایمان داشتیم؟ نه. قطعا نه. از تردید داشتیم می‌مردیم. احساس گناه رهایمان نمی‌کرد. ولی همچنان دست و پا می‌زدیم که بفهمیم چه کاری درست است. آن شب کذایی که برای اولین بار تیشرت پوشیدیم و آمدیم توی حیاط، احتمالا حسی شبیه خانم محجبه‌ای را داشتیم که برای اولین بار می‌خواهد بدون چادر پا به خیابان بگذارد. نگران و مضطرب راه می‌رفتیم و مدام دکمه بالای تیشرت‌مان را چک می‌کردیم که مبادا باز شده باشد و یا ناخودآگاه پایین تیشرتمان را هی مرتب می‌کردیم و مطمئن می‌شدیم که صاف ایستاده است. آن اوایل حتی وقتی با پیراهن داخل شلوار به خیابان می‌رفتیم،‌حس می‌کردیم هزاران چشم مشغول تماشای ماست. و در واقع، جنگ اصلی با مسئولان مدرسه نبود، داشتیم بیش از هر کسی با خودمان می‌جنگیدیم.

درست در خاطرم هست که برای اطمینان، از دوستان بزرگ‌تری که آن زمان متأهل بودند خواستیم درباره این شیوه پوشش، از همسرانشان سؤال کنند. مدیر داخلی مدرسه گفته بود اینکه پیراهنمان را داخل شلوار می‌زنیم، باعث می‌شود زنان شهر به ما نگاه کنند و ممکن است به گناه بیفتند و ما مسئول گناه آن‌ها خواهیم بود و چنین چیزی قطعا موجب سلب توفیقات ما خواهد شد. خطر کمی نبود. ما بودیم و توفیقاتمان. نماز شبی اگر قضا می‌شد، باید روز قبل را جست‌وجو می‌کردی و آن گناهی را که باعث سلب توفیق شده بود، پیدا می‌کردی و آن گناه ممکن بود پوشش ناصواب و به گناه انداختن زنان خیابان باشد.

اما همسران دوستان بزرگ‌ترمان بالاتفاق به جای پاسخ دادن به سؤالمان، تعجب کردند. بعضی حتی شک کرده بودند که آیا سؤال ما را درست فهمیده‌اند یا نه. بعضی‌شان به طور ضمنی مسخره‌مان کرده بودند که «واقعا فکر می‌کنید اگر شما چهار تا فسقل‌جوان نارس پیراهنتان را بزنید توی شلوار، ما توی کوچه و خیابان به شما خیره می‌شویم و ایمانمان به خطر می‌افتد؟» و ما حتی گاهی در ذهنمان قضاوتشان کرده بودیم که دین و ایمان برایشان مهم نیست حتما.

حالا نزدیک به چند قرن از سال ۸۰ گذشته و این روزها وقتی دیالوگ‌های دوست و آشنا درباره گشت ارشاد را می‌شنوم، حس می‌کنم به طور خنده‌دار و دور از انتظاری، متوجه دغدغه‌های هر دو طرف و حساسیت‌ها و استدلال‌هایشان می‌شوم و باز، انگار به این نتیجه می‌رسم که هیچ مصالحه و اتفاق نظری به دست نخواهد آمد و فقط زورآزمایی کشداری خواهد بود که بالاخره منجر به پیروزی یک گروه و شکست دیگری ختم خواهد شد و احتمالا هیچ وقت، مسئله ذهنی هیچ کدام برای همیشه از میان نخواهد رفت؛ بس که جهان‌بینی‌ها دور از هم و بس که خدا و پیغمبر و دین و آخرت آدم‌ها با هم متفاوت‌ است.

مهندس در شعله‌های آتش

در هرم خفه و دمدار بعد از ظهر قم، منتظرم آقای ساندویچی، فلافلم را آماده کند و تلویزیون، اخبار ساعت ۲ بعد از ظهر را پخش می‌کند. مجری اخبار با لحنی که انگار خبر پیروزی قهرمانانه یکی از ورزشکاران ایرانی را می‌دهد، اعلام می‌کند بخشی از جنگل‌های شرق کالیفرنیا در آتش کم‌سابقه‌ای می‌سوزند و و هزاران نفر از خانه‌هایشان فرار کرده‌اند و چند هزار خانه هم در معرض نابودی‌ است.

حواسم رفته به شعله‌های آتش که در بادهای خشک موسمی، شعله‌ورتر می‌شوند. آخرین مشتری ساندویچی، پول غذایش را می‌دهد و از مغازه بیرون می‌رود و حالا که من و آقای ساندویچی تنها مانده‌ایم، زیر لب می‌گوید: «بنازم حکمت خدا رو».

برمی‌گردم نگاهش می‌کنم و از نگاهم پرسش را می‌خواند. دست از کار می‌کشد و می‌گوید: «آخه تا کی صبر کنه از دست اینا! یه عمری مردم دنیا را کشتند و غارت کردند. عراق و افغانستان و ایران و… همه از دست این نامسلمونا به عذاب‌اند. بالاخره صبر خدا هم حدی داره».

سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد و من بعد از ده‌ها تحلیل و محاسبه و بالا و پایین کردن که حالا چه بگویم، یک «بعـــله» پیرمردی کشدار و متأسف و ختم به پوف تحویلش می‌دهم. ولی بدتر گیج می‌شود و نمی‌فهمد که تأیید کرده‌ام یا رد. تصمیم می‌گیرد از چیزی که گفته دفاع کند: «خون بچه‌های سوریه و عراق و افغانستان گرفته‌شون. این آتیش که افتاده به خونه‌شون، آه مادرای اون طفل معصوماست».

هنوز ساندویچ را نپیچیده. می‌گویم: «خیارشور و گوجه بذارید لطفا». یادش به ساندویچ من می‌افتد و دستش را می‌برد سمت ظرف خیارشورها و باز می‌نالد: «خون شهدا پایمال نمی‌شه. خدا جای حق نشسته».

نگاهی می‌اندازم به مردمی که سوار بر ماشین‌ها از شهر دور می‌شوند و صدها آتش‌نشانی که سعی می‌کنند آتش وحشی را هر طور شده، مهار کنند و هلی‌کوپترهایی که بالای زبانه‌های آتش،‌ در رفت و آمدند. کفری می‌شود از دستم که تکلیفش را روشن نکرده‌ام. ساندویچم را می‌گذارم روی پیشخوان و می‌پرسد: «بد می‌گم؟ خداییش حق این پدرسوخته‌ها نیست؟»

زیر لب می‌پرانم: «بد روزگاری شده!» و اشاره می‌کنم به فلافلی که پیچیده و می‌گویم: «بذارین پلاستیک لطفا. می‌برم.»

فرمان را می‌چرخاند که دیگه تأیید کردی و می‌گوید: «همین دیگه. منم همین رو می‌گم. روزگار نذاشتن برای دنیا.» و پلاستیک ساندویچ را می‌دهد دستم.. می‌پرسم چقدر شد. اصرار می‌کند که «مهندس! قابل شما رو نداره. امروز مهمون ما!»

«مهندسـ»ـی که گفت، مانند مشت می‌خورد توی صورتم. احتمالا دقیق‌ترین فحشی که می‌توانست را داد. لقب مهندس را چسباند و شوتم کرد میان شعله‌های آتش.