بیگ بنگ!

ماشین را چند ساعتی بیرون از خانه گذاشته بودم؛ کنار کوچه. وقتی برگشتم، شیشه جلو شکسته بود. یعنی یک تَرَک کوچک دو سه سانتی شبیه آن لحظه اولیه بیگ‌بنگ روی شیشه جلو نقش بسته بود؛ دقیقا روبه‌روی صورت راننده.

اول ناراحت شدم ولی چند لحظه بعد، ناراحتی‌ام تبدیل شد به عصبانیت و نهایتا در جست‌وجوی کوتاه و بی‌ثمری به دنبال مقصر، خیلی زود به این نتیجه رسیدم که هیچ کاری نمی‌شود کرد؛ مخصوصا که کوچه ما هنوز خاکی است و کناره‌ پیاده‌روها پر از سنگ‌ریزه و احتمال اینکه سنگ‌ریزه‌ای از زیر لاستیک ماشین دیگری شلیک شده و این بلا را سر شیشه آورده باشد، اصلا بعید نبود.

پذیرفتم. همان موقع؟ عمرا! چند روز طول کشید. تا یکی دو روز اول، سرم را مدام بالا و پایین و چپ و راست می‌کردم که شکستگی شیشه مزاحم دیدم نباشد، ولی مگر می‌شد آن طور رانندگی کرد! بعد از چند روز یاد گرفتم که صاف بنشینم و خیابان را با لکه ننگی از لحظه بیگ‌بنگ ببینم و خم به ابرو نیاورم. البته روزهای اول تصمیم داشتم شیشه را عوض کنم ولی هنوز کلی هزینه با اولویت بیشتر سر راهم بود و فعلا شیشه را نمی‌شد تعویض کرد. بی‌خیال شدم.

حالا آیا همه چیز به حالت قبل از شکستگی شیشه برگشته؟ نه. عادت کرده‌ام، رنج جدی نمی‌برم، رانندگی‌ام مختل نمی‌شود. ولی بالا بروم، پایین بیایم، شیشه شکسته الان، هیچ وقت مثل شیشه سالم قبلی نمی‌شود. همیشه رد محوی از یک شکستگی، از یک حادثه ازلی، از یک واقعه دردناک در همه لحظات رانندگی‌ام هویداست. هنوز رانندگی را دوست دارم، هنوز کلی موسیقی و پادکست نشنیده و داستان‌‌همراه‌های منتشرنشده و جاده‌های ندیده دارم برای تجربه کردن و لذت بردن؛ و هزار میوه قاچ‌شده از دست کوثر و هزار لبخند علیرضا از توی آینه، ولی… اثر آن شکستگی باقی خواهد ماند.

شکستگی‌اش نه آن قدر کوچک و بی‌مقدار است که دیده نشود و نه آن قدر بزرگ و تعیین‌کننده که وادارم کند به تعویض شیشه. و این یعنی شکستگی کوچک و آزاردهنده را تا مدت‌ها در نقطه کانونی دیدم به همه خیابان‌ها و جاده‌های آینده خواهم داشت. ولی مگر زندگی غیر از این است؟

هزار بادهٔ ناخورده در رگ ماشین

علیرضا وادارم کرده همه بازی‌های زمان کودکی‌ام را دوباره به یاد بیاورم. بیشتر برای اینکه بفهمم الان چه می‌خواهد، از چه چیزی ممکن است لذت ببرد و چه چیزهایی سرگرمش می‌کند. جرقه‌اش آن روز خورد که هیچ کدام از اسباب‌بازی‌ها بیشتر از چند ثانیه مشغولش نمی‌کرد و در اوج ناباوری من، زرورق خالی بیسکوییت شکلاتی، نزدیک به ده دقیقه همه حواسش را سمت خودش کشید. اولین بار بود که وقتی چیزی از دستش می‌افتاد، گریه می‌کرد و من… یک‌هو افتادم وسط دنیای جدید اشیاء.

امروز باران می‌بارید و آن یک ساعت انتظار را باید دو نفری در ماشین می‌ماندیم. نگاهی به دور و بر انداختم تا ببینم یک ساعت را در آن فضای محدود، چگونه می‌شود گذراند. سرش را گذاشتم سر شانه خودم، رو به پشت ماشین. دفعه پیش که کوثر رفته بود کارت بانکی‌اش را تمدید کند، با علیرضا دکمه قفل را بررسی کرده بودیم. امروز هم همین شد. دو سه دقیقه با قفل بازی کرد و رفت سراغ کمربند. ناخنش را می‌کشید به نوار کمربند و از صدای قیزقیزش کیف می‌کرد. گاهی موفق می‌شد بگیردش ولی هنوز نمی‌تواند کمربند را بکشد. احتمالا چند هفته دیگر.

بعد متوجه سردی شیشه شد. دستش را می‌کشید به شیشه و سردی و خیسی بخار داخل شیشه را تجربه می‌کرد. و ماشین‌ها و آدم‌هایی که پشت قطره‌های آب تغییر قیافه داده بودند را نگاه می‌کرد. خسته شد و کش و قوس آمد. بدون اینکه حرفی بزنم، یک پشمک لقمه‌ای از داشبورد برداشتم و باز کردم. طبق معمول، پشمکش مال من بود و زرورقش مال او. محو بازتاب شکسته نور روی لایه نقره‌ای داخل زرورق شده بود. یک دقیقه اول، فقط خیره به زرورق که لای انگشت‌هایم تکان می‌دادم، نگاه کرد. بعد خم شد و زرورق را گرفت؛ و انگار اولین بار است در زندگی‌اش چنین چیزی می‌بیند، جرم خش‌خش‌کن برق‌برقی را به دهانش برد. بعد بیرون آورد و نگاه کرد و دوباره به دهان برد. آزمون چند باره دهان که تمام شد، زرورق را چند بار کوبید به شیشه ماشین و لبه پنجره تا صدای بهتری بدهد و با هر ضربه، چشم‌هایش را تنگ می‌کرد.

تا اینجا همه‌اش تکراری بود. دفعه پیش هم همه این کارها را کرده بود. این بار ولی یک قدم جلوتر رفت. زرورق از دستش افتاد و رفت لای دستگیره در. خواستم دوباره بدهم دستش که خودش خم شد و چنگ زد. ولی راحت به دست نمی‌آمد. رفته بود لای دستگیره و نمی‌شد به راحتی گرفتش. دو سه بار دستش را بالا و پایین برد و نشد. روشش را عوض کرد و با انگشت شست و اشاره‌اش زرورق را از لای دستگیره، بیرون کشید. منتظر بودم دوباره ببردش سمت دهان. ولی لذت جدید، جذاب‌تر بود.  زرورق را رها کرد تا دوباره برود لای دستگیره. و دوباره با دو انگشت، بیرونش آورد. و سه‌باره و چهارباره و…

سال‌ها می‌گذشت از روزی که برای اولین بار فهمیده بودم بخار پشت شیشه اتاق، قطره‌های خیلی کوچک آب‌اند و فهمیده بودم قطره‌های کوچک را اگر به همدیگر وصل کنم، دست به دست هم می‌دهند و به قطره‌های بزرگ‌تر تبدیل می‌شوند و قطره‌های بزرگ‌تر را اگر به همدیگر وصل کنم، همدیگر را بغل می‌کنند و آن قدر بزرگ می‌شوند که بالاخره سر می‌خورند و پایین می‌روند و بعد در مسیر پایین آمدنشان روی شیشه، قطره‌های کوچک‌تر را می‌بلعند و هی بزرگ‌تر و سریع‌تر می‌شوند که دیگر نمی‌شود جلو حرکتشان را گرفت و تا پایین شیشه می‌روند. و یادم آمد که آن روز شاید یک ساعت مشغول وصل کردن قطره‌ها به همدیگر بودم.

علیرضا همچنان در عالم خودش، مشغول انداختن و برداشت زرورق بود. به کلی فراموش کرده بود توی بغل من نشسته است. تا اینکه زبانم بی‌اختیار به تحسین باز شد و گفتم: «آفرین». یکهو انگار بی‌خبر در اتاقش را باز کرده باشم، سرش را چرخاند بالا و مرا دید. ولی به ثانیه نکشید که یادش آمد همه این مدت روی پای بابا نشسته است و بچه‌گربه درونش فعال شد و سر و گردن را چنان گرداند بالا که مجبور شدم پیشانی‌اش را ببوسم. و در آن هوای بارانی چه کیفی داد!

حالا که فهمیده بود هستم، دیگر راضی به بازی‌های ریز و اکتشافی‌اش نمی‌شد و می‌خواست با هم بازی کنیم. دست بردم و کتاب کاکلی و موگولی را از صندلی عقب آوردم و روی فرمان ماشین، بازش کردم. شروع کرد بلند بلند خندیدن و ذوق کردن برای لاکپشت‌های سبز توی داستان. یک صدای ریز «هیـــع»‌مانندی دارد که موقع ذوق کردن از گلویش درمی‌آید و با همه صداهای دیگر فرق دارد.

داستان را شروع کردم. کاکلی چشم گذاشته بود و موگولی قایم شده بود و حالا کاکلی دنبال موگولی می‌گشت. علیرضا برای هر تصویر ذوق می‌کرد و کف دستش را در تلاش برای ورق زدن به روی صفحه‌های کتاب می‌کوبید و من آرام در گوشش می‌خواندم و یکی یکی صفحه‌ها را جلو می‌رفتیم…

چند دقیقه بعد، داستان ما تمام شده بود و داشتیم مزه داستان را زیر زبانمان مزمزه می‌کردیم که کوثر برگشت. نگران بود علیرضا حوصله‌اش سر رفته باشد. با خودم فکر کردم با این همه اسباب‌بازی جذاب در گوشه گوشه این دنیای بزرگ و با این هزار باده ناخورده در رگ تاک، مگر کسی حوصله‌اش سر می‌رود. تازه هنوز سرزمین داشبورد و کنسول ضبط و دنده و ملحقاتش را با همدیگر کشف نکرده‌ایم.

بی‌صبرانه منتظر روز باشکوه کشف برف‌پاک‌کنم…

گزارش نفرت

از عشق زیاد گفته‌اند؛ از نفرت، نه. دیوان شاعران گذشته و کتاب‌های شعر امروزی‌ها پر از شعرهای عاشقانه است. فیلم‌های سینمایی‌ و داستان‌های پرفروش و اسطوره‌های کهن حتی پر از درون‌مایه‌های عاشقانه‌اند. یادمان داده‌اند که در عشق، چه باید کرد. هزار فانتزی عاشقانه برایمان پرورش داده‌اند و اینکه در قدم اول، در قدم دوم و در قدم آخر عشق، چه باید کرد. از ابراز عشق گفته‌اند، از کتمانش، از شیرینی و رنج، از عاقبتش، از اینکه در سفر عشق، چه رهتوشه‌ای باید به همراه داشت. و هر روز هزاران جمله عاشقانه، در کتاب‌ها و رسانه‌ها و وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی و… دست به دست می‌چرخد. مردم برای ورود به عشق، صبر در هجران، لذت وصل و حتی پشیمانی بعد از شکست، برنامه دارند! چون دیده‌اند، شنیده‌اند. اما نفرت چه؟

آن قدرها سخن از این نیست که سرازیری نفرت هم مانند سرازیری عشق، لغزنده است. کسی درست برای آدم توضیح نمی‌دهد که چطور ترمز آدم در مسیر نفرت، از کار می‌افتد و چطور ممکن است آدم با سر به باتلاق نفرت بیفتد. آن طور که باید، توضیح نمی‌دهند که غلبه بر نفرت چه دشوار است و اینکه حتی بیان نفرت، ساده نیست. آن قدر که باید، خبر نمی‌دهند که قلب و روح آدم چطور در نفرت می‌سوزد، چطور همه گذشته و آینده آدم در خطر سقوط و نابودی قرار می‌گیرد. نمی‌گویند که زندگی آدم به پیش و پس از نفرت تقسیم می‌شوند و نمی‌گویند که رد یک نفرت چه بسا تا گور، دست از روح و روان انسان برنمی‌دارد. آدم کمتر به گوشش می‌خورد که نفرت چگونه اراده انسان را فلج و عقلش را زمین‌گیر می‌کند.

اگر آدم‌ها تجربه نفرتشان را در کتاب‌ها و فیلم‌ها و وبلاگ‌ها و جاهای دیگر، به اشتراک می‌گذاشتند، آدم زودتر خبردار می‌شد و نمی‌گذاشت نفرت به سراغش بیاید. دست‌کم، نفرت را ندید نمی‌گرفت و آمدنش را در سکوت و تحمل، تماشا نمی‌کرد. آدم اگر بیشتر می‌دانست، یک‌هو سرش را بلند نمی‌کرد و ببینید که تا گردن در نفرت احمقانه‌ای فرو رفته و هر چه دست و پا می‌زند، فروتر می‌رود.

تا همین پنج سال، تجربه‌اش را نداشتم و درست مانند نوجوانی که هنوز نمی‌داند عشق چیست و از عشق نمی‌ترسد، نه‌تنها از نفرت نمی‌ترسیدم که به راحتی در و پنجره‌های روح و روانم را باز گذاشتم تا نفرت بیاید. اجازه دادم؛ چون به قدرتش نیاز داشتم؛ چون خشمم را توجیه می‌کرد؛ چون به من توان مقابله می‌داد؛ انرژی برای جنگیدن و بقاء. ولی حالا که چند سال گذشته، در اینکه آیا آن روز برای بقاء به آن نفرت نیاز داشتم، تردید کرده‌ام. احتمالا بدون نفرت هم می‌شد عبور کرد. شاید سخت‌تر و به ظاهر پرهزینه‌تر، ولی ناممکن نبود.

و آن نفرت، آخرین تجربه نبود. باز هم به سراغم آمد؛ بسیار ساده‌تر از آن سال و به بهانه‌هایی سست‌تر و بی‌ارزش‌تر. به همین سادگی؛ درست مانند انسانی که معصومیتش از دست رفته و به گناهان بعدی، ساده‌تر تن می‌دهد. و حالا که می‌بینم آن خاربن کوچک چه تنومند شده و کندنش چه دشوار، شروع کرده‌ام به پشیمانی بی‌ثمر که ای کاش، همان روزهای اول فرار می‌کردم؛ که ای کاش به جای هر ثانیه نفرتی که تجربه می‌کردم، شعر عاشقانه‌ای می‌خواندم، به کسی محبتم را نشان می‌دادم و به جای هر عبارت نفرت‌آلودی که به زبانم می‌آمد، با دوستی، عزیزی، خانواده‌ای، غریبه‌ای تماس می‌گرفتم و می‌گفتم که دوستشان دارم؛ یا به تصویر زیبایی خیره می‌شدم، برای کسی هدیه می‌خریدم، موسیقی عاشقانه‌ای می‌شنیدم، برای کودک گریانی شکلک در می‌آوردم تا بخندد یا هر کار دیگری که سیاهی آن لحظه نفرت را بشوید و ببرد.

و اینکه گزارش از نفرت را، نه باعث گسترشش که باعث روشن شدن دیگران و هشدارشان می‌دانم. گزارش نفرت و بیان تجربه‌های نفرت‌ورزی و انزجار از نفرت، با نفرت‌پراکنی و سیاه کردن زیبایی زندگی فرق دارد. باید از نفرت هم گفت، همان طور که از عشق، و شامه آدم‌ها را به تعفن نفرت تیز کرد؛ همان‌طور که به بوی خوش عشق.